نارنج

قابی با روکش آب طلا

روکش آب طلا

 

در این بعد از ظهر یکشنبه آرام درخت های کاج را باد دارد تکان می دهد و مخلوط برف و باران از لا به لای کاج ها به بیرون پرتاب مشود و می رود توی چشم و گوش آدم، حتی از پشت شیشه پنجره.  بچه گربه چاق ننری که صاحبش گوشت لخم و درجه یک بهش می داد تا بخورد و مریض نشود و باعث حسرت گربه دارهای مجاور بشود. که همیشه پشم های چیده شده مرتب و تمیزی داشته باشد و گردنبندی خوشگل به گردنش. دریغ از گوله نخی که بچه گربه با آن بازی کند  همه جا را به هم بریزد و به دست و بالش بپیچد و خرغلت بزند و خودش را برای صاجبش لوس کند. بچه گربه چاق و مرتب و سالم و ترسو و افسرده ای که حسرت گربه های چرک مردنی خوشحال (؟) را داشت و از آمدن صاحبش به اتاق هم خوشحال می شد و هم از او دوری می کرد و رویش را بر می گرداند. با هم آشنا نبودند. زنی حامله که سالها بچه اش را باخودش به همه جا می برد و می آورد و دلش نمی آمد که به دنیایش بیاورد. که حتی با شکم پر به دیوانه خانه بردندش و به تخت های برنجی با میله های بلند زنجیرش کردند و خواستند که بچه اش را بیندازد. بچه ای که سالها در شکم زن بماند و نه به دنیا بیاید، نه بالا بیاید و نه دفع بشود، از نطفه شیطان است و از ما انسان(؟) ها نیست. یا بگوید که پدر بچه اش کیست که بروند و بیاورند در حیاط پشتی دیوانه خانه زیر درخت های بی برگ تبریزی آتشش بزنند، و یا آنقدر به تخت برنجی زنجیر شده بماند که دیگر دست به شکمش نمالد و یادش برود که بچه ای در تن دارد و برود دنبال کار و زندگی اش.  پدر و مادر بچه زن هر دو یکی بودند. و کسی این را باور نمی کردند. و زن مقاومت می کرد که بیهوش داروهای دیوانه خانه نشود تا مبادا بچه اش را از تنش بیرون بکشند. زن سال ها می شد که نخوابیده بود. راه می رفت. چشمهایش سال های بود از ترس اطرافش بسته نشده بودند و موهایش سال های بود که کوتاه نشده بودند. گربه عادت کرده بود که به دست و بال کسی زیاد نپیچد و خودش را برای کسی لوس نکند. برای خودش آرام بنشیند یک گوشه ای و از لای چشمش نگاه کند به دیوارهای خالی اتاق که پر بودند از تابلوهای نقاشی. یکی از این تابلوها غروبی بود نیمه ابری که در آن کشتی بادبانیی اسیر موجهای سیاه و سفید دریایی خسته شده بود و در آن بالا و پایین می رفت. گربه جوان از موج ها نگاه بر نمی داشت و از آنها می ترسید. زن جوان دست به شکمش می کشید و در کوچه ها راه می رفت و نمی شنید پچ پچ مردم را که جادوگرش میخواندند و دیوانه اش و کر و کور... زن سال ها بود که دنبال جایی می گشت که بچه اش را در آن به دنیا بیاورد، که کسی کاری به کارش نداشته باشد، که کسی آتشش نزند، که کسی گوشش را سوراخ نکند، که کسی حلقه ای به گردنش نیندازد، که بتواند برای بچه اش آواز بخواند، برایش گردنبندی از ستاره درست کند و بزرگش کند. گربه ای که به بازی راهش نمی دادند و راه خانه را بلد نبود و می ترسید که بیرون برود تا مبادا کثیف شود روزی رفت و حامله برگشت. نشست رو به روی دیوار خالیی که دریایی در آن از صدو دوازده سال پیش در تلاطم بود و کشتیی که صد و دوازده سال بود که در برابر غرق شدن مقاومت می کرد. بچه های لاغر بی اصل و نصبش را در برابر آن غروب سیاه و ابری به دنیا آورد که خدمتکار بیاید و با دو انگشت دمشان را بگیرد و توی گونی بیندازدشان و ببرد بریزدشان دور از بس که نانجیب زاده و لاغر و چرک بودند. گربه از آن روز نشسته است و چشم از آن غروب تاریک و ابر های سیاهش و دریای کف آلودی که در قابی از آب طلا گیر افتاده اند؛ بر نمی دارد.

+ نارنج ... ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳
comment نظرات ()