نارنج

 

 

 

 

آسمون آبی لاجوردی بود.

آسمون خیلی صاف بود.

بوی عصر می یومد.

خنکای عصر، نه سرمای عصر هم بود.

یه کم نور نئون.

یه کم بوی سبزه آبزده.

یه کم بوی کافئین.

همه جا ساکت بود. انگار که من کر شده بودم. هیچ صدایی نمی یومد. می شد آدم صدای قلبشو بشنوه. یا صدای پلک زدنشو.

رو آسمون پر از خرس مرسای باد کرده و بادکنک های رنگی هوندا و اونور ترش تویوتا بود.از دو سه تا چاهار راه اونور تر هوا کرده بودنشون. اون فیلا و خرسا هم واسه خودشون باسنوشنو هوا کرده بودن و قر می دادن.  و دور تراز خرسا و بادکنکا، ستاره ای می درخشید. خیلی می درخشید. مثل یه پسر خوشگل جیگر به آدم هی چشمک می زد.

 

غروب آبی بود.

غروب خوشبو بود.

 

 

با اینهمه چه غروب گهی بود...

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۳٠
comment نظرات ()