نارنج

 

.

.

.

من خودم روی فیس بوک نیستم. یعنی چند سال پیش بودم. اونم برای اینکه بچه هام بودن و من می خواستم ادشون کنم. و اونام منو ادم کنن که من سر از کاراشون در بیارم. بدون اینکه مجبور باشم برم لباساشونو وقتی تو اتاقشون نیستن بو کنم یا زیر دشکشونو بگردم یا لای کتابای متروکه شونو ورق بزنم. عین بچه های بدبخت زمان ما و مامان باباهای خنگشون. فکر کرده بودم که خیلی اسمارتم. اینام ور داشتن منو بعد از سه هفته و نصفی بلاک کردن. بماند که چقدر به من بر خورد. بعد دیدم که فیس بوک به درد من نمی خوره. و فقط شده مایه درد سر. یکی می یاد آدمو اد می کنه، منم که نایس. ادش می کنم. بعد باید به شوهرم حساب پس بدم که ای بابا این آدم همکلاس منه. و اگه منو اد کنه و من محلش نذارم خیال می کنه من وحشیم. یا یکی بیاد بگه:" ایشه چرا موهات سیاست." یا " یه کم چاقی" یا " چراعکس بیشتر نمی ذاری" و... و... و... بعدم که از سر کار گفتن به ما که هر کی رو فیس بوک باشه خودش می دونه و ما. منم ورداشتم دقی دلیت کردم خودمو.

 

تو این نوزده بیست سالی که من ازدواج کردم، شوهرم و خونواده اش مرتب به من می گفتن که چقدر خوبن و با کلاسن و فامیلای با کلاس دارن. و گذشته از باکلاسی، خودشون و فامیلاشون خیلی خوشگلن. من خنگم که بچه سال و ساده لوح و عاشق خر! سالها غصه می خوردم که چی شد که یه آدمایی پیدا شدن که از من و خونواده ام باکلاس ترن و از اون بدتر از فامیلای ما خوش قیافه ترن. من این فامیلای ندیده شونو هی تو خیالم مجسم می کردم. تمام خونه ها و خانم های با کلاسی رو که از بچگی دیده بودم، توی ذهنم مجسم می کردم. خانمای مو بلند دماغ عملی پالتو پوستی زمرد دار که کیف و کفششون از پوست مار بود. و بوی عطرشون مثل بوی پودر صورت خانم شیکای تو عروسیا بود. همه تو حیاطای چند طبقه و خدم و حشم و ساعت و شمعدونای فرانسوی و...و...و...  دق می کردم از غصه و حرص می خوردم و هر چی سعی می کردم به پای فامیلای ندیده و خوشگل و با کلاس شوهرم نمی رسیدم. حرص در آر ترین و دق مرگ کننده ترین بخش این بخش تاریک از زندگی من این بود که همه این فامیلای با کلاس خوش قیافه دخترایی داشتن که عاشق شوهر من بودن و باباهاشون بارها تو لفافه پیشنهاد داده بودن که شوهر من به خواستگاری دخترای خیلی خیلی خوشگلشون بره. حاضر هم بودن که یه خونه تو زعفرانیه برا دخترشون بخرن با اثاث. من با بابام لج کردم که چرا واسه من خونه با اثاث نداد تو زعفرانیه. اوه مای گاد! هیشکی نمی دونه من چقدر غصه این دخترای خوشگل و با کلاسو خوردم.    

 

فهمیده بود که من یه نقشه ای دارم. ولی قبول کرد. خودم براش اکانت فیس بوک باز کردم. یکی از پسر عموهای خاله زنکشو هم اد کردیم. هاه! خودشون دوستان با پای خودشون اومدن. دونه دونه. خانمای با کلاس. بی کت پوست. بی کفش و کیف کورکودیل. بی بوی پودر. با یه کاسه دکلاره. تو خونه هاشون مبلا استیل بغل مجسمه بودا روی میز شیشه ای با پایه های فلزی و وآباژورهایی با پایه های فرشته دار و پرده های منگوله دار و مخمل و گل مصنوعی و لبخند های جالب و کنار درختای کریسمس سفید در فصل بهار با پاپیون های آبی. و کان های گنده. گنده تر از مال من. و قر دادن در مراسم جشن نوروزی ایرانیان کالیفرنیای علیا و کالیفرنیای سفلی. و دندون های کج و معوج و البته از نشانه های با کلاسی یک سگ مردنی و گر، به نام اسکات به بغل. هاه! و پیغام های مکش مرگ مای ولنتیان که برای عشق سال های دور می گذارند. با عکس قلب. و با چه سوزو گدازی تولد شوهر منو میان تبریک می گن و عکسای سالهای دور رو اسکن می کنن و تگش می کنن این آقای محترمو: یه فشنگ از گردن آویزون با بند چرم، دکمه ها باز تا پایین، دستا رو دوش هم. چشمها کمی خمار برای عکس. عکس فوری توی قطار وحشت پارک خرم. سیزده بدر کنار پیکان جوانان زرد. هاه!

 

 

همه چی به کنار، این کلاس فامیلاشون منو کشته.

.

.

.

+ نارنج ... ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱۸
comment نظرات ()