نارنج

 

.

.

.

.

مدتهای زیادی می شه که مدام هوس نوشتن می کنم و نمی تونم چیزی اینجا بنویسم. دست و دلم نمی ره. وقتی می نوشتم، نوشتن جلوی فکر و خیال و افسردگیمو می گرفت. خیلی چیزا یادم می رفت و خیلی چیزا یادم می یومد. حالا مدتهاست که نتونستم چیزی رو از یاد ببرم. چیزی هم یادم نیومده. گم شده ام توی هیاهو و بدوبدوی زندگی.

شده ام مثل مامانم. ولی نسخه بدلی اش. اون باز اصل بود. همه چیزایی که داشت اصل بود. می دوید و کار می کرد و قالیچه های گرانبها می خرید، انگشتر الماس و تک تخمه های برلیان، فیروزه نیشابور و پنج ردیف مروارید ریز ریز بحرین. باغ و زمین. انگاره های نقره اصل، ملیله اصفهان، سیاه قلم اهواز و نقش هخامنشی شیراز. به چراغ های آبی عقدش می نازید و چندین ساعت و آیینه و کاسه خرید که باهاشون ست کنه. می دوید و می خرید و با نقره پاک کن تمیزشون می کرد؛ و نمی گذاشت که کسی به فرش ها جارو برقی بزنه. می گفت که مغزشونو می کشه بیرون. باید دستمال نمدار می کشیدند به قالیچه شکارگاه نائین هفتاد ساله اش و فرش آبی فیروزه ای قم. من می دوم و می خرم و هر چند هفته یکبار یکی دو کیسه زباله لباس چینی و بنگلادشی اصل که ریخته ایم توی ماشین رختشویی و خرابشان کرده ایم بعد از یک فصل، می دهم برود. کمد بچه ها که سبک می شود، قابلمه های قدیمی را می ریزم دور و می روم، یک دست جدیدش را می خرم. و هفته بعد هم یکدست کارد آشپزخانه که کند کند هستند و هفته بعدش همه لیوان ها را می ریزم دور. یک سری دیگر می خرم. که هیچکدام اصل نیستند. بازار شده است پر از جنس چینی بدلی. می شوم عین بقیه و می روم اجناس چینی هوم سنس را می خرم. خیر سرشان اولش خوشگلند. بعد هم ازشان استفراغم می گیرد و همه شان را می دهم به خیریه. بلکه حالم خوب شود. که نمی شود.

این مریضی لعنتی آدم را می گیرد و می کشد توی خودش. یک لحظه خوب هستی و هزار لحظه بد. و انگار هی داری فرو می روی توی گردابی که رنگ استفراغ هست. بعد وانمود می کنی که غرق کاری. و درس. و فعالیت. بیست و سه ساعت و پنجاه و نه دقیقه را که بدوی و تظاهر کنی که وجود ندارد، در طول یک ثانیه ای که به قدر بیست و چهار هزار ساعت طول می کشد، می گیرد و تو را می کشد به طرف خودش و محکم دور خودت می چرخاندت، این عفریته افسردگی.

یک کاری می کند که ندانی زنی یا مرد، مرده ای یا زنده. خوابی یا بیدار. می خندی یا گریه می کنی. من هزار بار وسط خندیدن گریه کرده ام و وسط گریه خندیده ام. بعد ترسیده ام. یاد همه دیوانه هایی که تا به حال دیده بودم، با هم یکجا افتاده ام. توی این دنیای پر سرعت پر بگیر و ببند و بخر، دوستان وقت ندارند که برایت صرف کنند. دستت به تلفن و نامه و تبریک عید و تولد و سالگرد نامزدی و عقد قمری و فارغ التحصیلی هجری نمی رود. و دوستانت را از دست می دهی. به همین راحتی ول کرده می شوی. و فامیلت هم خیال می کنند که خودت را داری برایشان گه می کنی و پشت سرت صفحه می ذارن. که البته حال نداری راجع بهش فکر کنی.

این بود که مدتها دستم به نوشتن نمی رفت. هنوز هم نمی ره البته. اومدم یه سری به این وبلاگ بزنم. دیدم دلم تنگ شده. یه کم نوشتم. اول خواستم بفرستمش بره پی کارش. وقتی باشه و توش ننویسی مثل شیرینی نخودچی مونده عید توی ماه شهریور می شه. یعد دیدم بذار باشه واسه خودش. کاری به کار من نداره. گاهی هم یکی از این نوشته خوشش می یاد، برمی داره کپی می کنه تو وبلاگ خودش. اما این خنگ خداها نمی دونن که بابا جون من که یه ساعت زیر دوش وای میستم به موهام نرم کننده می زنم، شعر بی تو مهتاب رو می خونم، هنر نیست که. من دیوونه ام. همه هم اینو می دونن. شما ها چرا ادای یه آدم دیوونه رو در می یارین؟ خلاصه که آدم وقتی دستش از همه چی کوتاه باشه، از گلوی یه آدم بی آزار آویزون می شه. منم می خواستم این وبلاگ بی آزار مهربون رو سر به نیست کنم.

 

یه دقه پیش یه دوستی برام این میل فرستاد که شاخه های بیدمشکایی که بهار پارسال براش برده بودم، امسال هم گل دادن. پرسیده بود،" باورت می شه؟"   

 

می شه.

.

.

.

.

.

.

+ نارنج ... ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳۱
comment نظرات ()