نارنج

 

 

 

 

 

 

از یه صبح بارونی و از مرکز ونکوور می نویسم.  بارون ریز و سوزنی می باره. سرد هم هست. یا من سردمه. نوک انگشت هام یخ زدن. دونه های بارون می یان بوم! بوم! می خورن به گلای لاله. و روشون لیز می خورن و می ریزن پایین. حقیقتا بهار زیبایی شده. دلم از بو کردن این بهار و خیس شدن زیر بارونش هری می ریزه پایین. به خاطر همین هم هست لابد که از خیس شدن و پف کردن موهام زیر بارونش غصه دار نمی شم. صبح نوبتی با دخترم، موهامونو صاف و صوف کردیم. وقتی از ماشین پیاده می شد، یادداشتهای لکچر امروزشو که راجع به خانم شیرین عبادی نوشته بود، و قرار بود که امروز جلوی همه حرف بزنه، گرفت رو سرش که بارون به موهاش نخوره. در عرض چند ثانیه خیلی کوتاه، تمام نوشته هایی که با روان نویس ارغوانی نوشته شده بودن، به شرابه های ارغوانی تبدیل شدن. بوق زدم. دوباره دوید طرف ماشین. گفتم: " تمام یادداشتاتو بارون برد." گفت:" به درک! موهام پفی بشه بهتره یا اینا خراب بشن؟" نمی دونم. من حتی کلاه کاپشنم رو هم نذاشتم روی سرم. موهام خیس. شیشه عینکم پر از دونه های بارون. می رم توی یه قهوه خونه. بارون می باره. منم شیشه عینکم رو پاک می کنم. اونقدر راحت می شینم توی مبل زرشکی مخملی این قهوه خونه که انگار نه انگار آشپزخونه مون پر از ظرف نشسته ست. که کلی نامه باز نشده از در و دیوارمون بالا می رن. که لباسای شسته و خشک شده اونقدر گوشه اتاق من موندن که دوباره چرک شدن باید بشوریمشون یه بار دیگه. همه دارن می دون که برسن زیر یه سقفی که لابد موهاشون پفی نشه. روزنامه ای رو که تو قطار بهم دادن نگاه می کنم. نوشته که جنیفر لوپز سیگار نمی کشه. مست هم نمی کنه. ولی گاهی به سیگاریا و مستا حسودیش می شه. یه ولگردی اومده و اون بیرون داره لابه لای خاک سیگارا دنبال ته سیگاری که حتی به قدر یک پک ازش مونده باشه می گرده. یه قلپ که چایی داغ می خورم، بهار رو فرو می دم و می فرستم توی تنم. بهار امسال هی راه می رم و فکر می کنم. هی فکر می کنم و تو بارون غوطه می خورم. هی غوطه می خورم . هی خیس می شم. خیس می شم و نفس می کشم. نفس که می کشم، بوی گل و خاک و جین خیس خورده و بوی جوهر جاری روان نویس ارغوانی مخصوص خانم عبادی و بوی چایی و بوی همه بهارها و همه گلهای بو کرده و نکرده و بوی مخمل همه عشق های داشته و همه عشق های نداشته و بوی احساس قدرت زن بودن و بوی احساس عجیب و سکر آور و دست و پا گیر مادر بودن، همگی با هم می رن توی رگ هام و توی تنم جاری می شن. اون بیرون بارون شدید تر می باره. مردم تند تر می دون. برف پاکنا شدید تر می رن و می یان. کی حوصله داره توی این هیر و ویر و بگیر و ببند بارون و چایی و مادر بودن و عاشق بودن و خاطره بوی گلپر و نگرانی پفی شدن موهای زیر بارون خیس خورده و جوهرای تو هم دویده لکچر اون بچه ، پاشه بره سر کار؟ بیشتر می شینم. یه نگاه دیگه به روزنامه. دادگاه سه تا افسر پلیسه که دو سال پیش سه تا قاچاقچی رو کتک زدن. و زانوی یکی از اون مواد فروشا درد گرفته. و پلیسا اخراج شدن. و ... و ... و ...

 

بهار داره بهم تهوع می ده. می خوام بالا بیارم. از چایی غلیظ اول صبحه؟ از خیره شدن به برف پاکنایی که به سرعت عقب و جلو می رن؟ از بوی  شقایقایی یه که ازبهار شصت و پنج لای دیکشنری حییم موندن؟

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢٦
comment نظرات ()