نارنج

 

 

 

 

 

 

اسفند اومد... چایی صبح زبونمو سوزوند... کنار تختم یه پوست پرتقال خشکیده و کنترل تلویزیون و چند تا کارت تلفن تموم شده و عینک و یه پوست شکلات و یکی دو تا آدامس جویده شده و یه مجله FITNESS و جلد سوم جان شیفته و دایی جان ناپلئون و پیشگویی های آسمانی و زن سالاری در جوامع سرخپوستی و یه گوله، نه سه تا گوله جوراب کثیف هستن... دیروز دیدم که یه جایی یه زن و شوهر دارن تو باغچه شون بنفشه می کارن... نارنج جان! ما داریم می ریم منظریه بنفشه و مینا بخریم... این نون تست رو تا تونستی روش کره مالیدی؟... دیروز نبودی که بریم کنار اون دریاچه قدم بزنیم. هوا خوب بود... این رئیس پفیوز امروز یه لباسی پوشیده که دور یقه ژاکتش پوست سمور داره... هوس ذغال اخته کردم... نارنج جان! بابا اون بیلچه رو بیار بنفشه های اینور تموم شده. اونورو می خوام مینا بکارم... کوشی؟ از بس دوری باهات لج می خوام بشم... حواسم هست که حالا باید دیگه بوی عید تو تهرون پیچیده باشه... آشغالا رو چند روزه که نذاشتیم بیرون... پریشب چاهار تا راکون رو شیروونی جلوی اتاق من ساعت سه و چهل و نه دقیقه صبح داشتن با سرو صدا عشق بازی می کردن... این پسر جونت ژل منو زد و اودکلن بابا رو. جلوشو بگیر داره لات می شه... یه سنجاق سر نگین دار دیدم. خون جلوی چشمامو گرفته باید هر جور شده بخرمش... فکرشو بکن که تا پنج روز دیگه نمی دونم چی باید درست کنم واسه خوردن... من درس دارم نمی تونم بیلچه رو از اونور بیارم... هوس ساندویچ مغز کردم... American Idol دوباره شروع شده... دورها آواییست که مرا می خواند... صبح زود موقع رانندگی یه چینی بیشعور جلومون بد رانندگی می کنه. یه بوقی می زنم که از جاش می پره. بچه ها زیر صندلی قایم می شن که آبروشون نره... اون که تو نیاورون انار می فروخت هنوز می فروشه؟... یکی از ارباب رجوع من یهو چشمش آب سیاه آورد و دقی کور شد... دیروز ناخنای اونی رو که چاهارده سال پیش این موقع تو تن من بود، براش فرنچ مانیکور کردم... با یه گروه از فعالای زنان رفتیم یه نمایشی دیدیم که اسمشو بیارم مهدورالدم می شم... همیشه بابام سبزه عید و واسم سبز می کرد. مال من همه اش می گنده. یا کچل می شه... درسته که کچلا خوش شانسن؟... هوس گوشت کوبیده کردم با سبزی خوردن... شیش هزار و صدو نود و یک روز پیش همین موقع وسط تجریش بودم که یه اولین موشک خورد به تهرون...  خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه های آنهاست... نمی دونم چرا بیخود و بیجهت دلم واسه اونایی که نامشروع حامله می شن می سوزه... گل نرگس هنوز هست یا تموم شده؟ ... یاد معلم کلاس پنجمم افتادم که اسمش خانم آقامفید بود. کابوس زندگیمه. چقدر فاشیست و ظالم بود. دشمن بچه هایی بود که وضع مالیشون خوب نبود. منم که عشق برابری و برادری بودم اون موقع ها...  دیروز چشمم به چمدونم افتاد که اون گوشه داره واسه خودش خاک می خوره... نمی دونم چرا دلم واسه اونایی که مشروع حامله می شن بیشتر می سوزه... هوس بستنی یخی کردم...

 

 

آخرای اسفندو بگو که بنفشه ها می شدن اندازه یه نعلبکی. مخملی ارغوانی...

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۳
comment نظرات ()