نارنج

بوی اشک و ماتیک

بوی اشک و ماتیک

امروز هم باز آن زن را دیدم. معلم مهد کودکم بود. امروز دیدمش باز. سال هزار و سیصد و پنجاه و سه بود. من گه ترین بچه بیچاره مهدکودک بودم. به هزار دلیل و هزار دلیل دیگر که در طول سی و هفت سال بعد از آن برای خودم تراشیدم، ماشین پدرم به سر کوچه مهد کودک که می پیچید اول دل آشوبه می گرفتم، بعد می شد دل پیچه، بعد می شد بغض، بعد می شد گریه، بعد می شد زار زدن، بعد می شد چسبیدن به دسته در ماشین، بعد می شد کشیده شدن روی سنگفرش خیابان، بعد می شد فغان، بعد می شد رفتن به دفتر مدیر مهد کودک، بعد می شد نشستن و خیره شدن به مدیر پتیاره و کفشهای پاشنه بلندش.  که به خیالم می رسید که دارد به شوهرش خیانت می کند. دلم می خواست که شوهرش یباید و خفه اش کند به خاطر خیانتش به بشریت. و در مهد کودک تخته بشود. امروز آن زن را دیدم. توی سوپرمارکت وقتی که داشتم دنبال ماکارونی درشت می گشتم. سال هزار و سیصد و پنجاه و سه بود و من با بقیه بچه های مهد کودک رفته بودم به سینما. سالن نیمه تاریک بود و من باز هم زار می زدم. حساسیت همه معلم ها به زار زدن های من مستهلک شده بود. و من هر چند دقیقه یکبار نفسی تازه می کردم و زارزدن را شروع می کردم. گوشه چشم هایم می سوخت. قطره های اشک هر چه بیشتر می آمدند داغ تر و شور تر می شدند. یک لحظه دیدم از لای اشک و آه و خون و فغان که معلم مهدکودک موهای سیاه بلند و فرفری اش و را با عشوه به عقب زد، جعبه پودرش را در آورد از توی کیفش، و ماتیکی هم. ماتیک قرمز. موی سیاه فرفری بلند. لبخند. گردنبند بلندی که برجستگی سینه هایش آن را به بالا برده بود و بعد انداخته بود پایین تا نزدیک دکمه شلوار جین پاچه گشادش. امروز دیدم این زن را در سوپر مارکت لای قفسه پاستاها. با سبدی پر از خوراکی، دسته ای گل، یک مجله کازمو، و چندین بسته پفک و چیپس. اول دل آشوبه گرفتم. بعد دلپیچه. و بوی تافت و ماتیک لانکوم قرمز پیچید توی سرم. تمام بعد از ظهر لابه لای گردنبند های دراز، دنبال آنی می گشتم که برجستگی سینه می بردش بالا و بعد می اندازدش پایین تا برسد به دگمه شلوار.

+ نارنج ... ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۱
comment نظرات ()

آن بچه- کولی نشئه

آن بچه- کولی نشئه

پشت چراغ قرمز جهان کودک ایستاده بودیم با جهانی از رویا و وسوسه و هوس و کودکی... کولی بچه به کول چرک با چادر نماز پاره پاره یک اسفندگردان فلزی را آورد و تقریبا فرو کرد توی ماشین، از لای شیشه باز. زیر لب چیزی را ونگ ونگ می کرد... دعا، ورد، جادو، نفرین، شعر... هنوز نفهمیدم... نظرم مدام عوض می شود. گاهی فکر می کنم دعایم کرد، گاهی فکر می کنم نفرینم کرد، گاهی فکر می کنم جادویم کرد، گاهی هم فکر می کنم که زیر لب می گفت جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم. مدام نظرم را عوض می کنم. دیشب فکر می کردم که نفرینم کرد، کودکی ام را از من گرفت. رویا هایم را هم از تنم می خواست بکشد بیرون و بریزد توی اسفند دودکن فلزی اش. من می کشیدم از این طرف، زن کولی می کشید از آن طرف... موی هم را کشیدیم، سر هم جیغ می زدیم. به هم دندان غروچه می کردیم. من سخت چسبیده بودم به رویاهایم و نمی دادمشان که دود بشوند. کودکی ام را هم کودکی کرده بودم که داده بودم. دودی که از اسفنددودکنش می آمد و می رفت توی چشمم و سرفه ام انداخته بود و بوی نینا ریچی را می خورد، دود کودکی سوخته ام بود که می رفت توی حلقم. این یکی را دیگر محال بود که بدهم برود. رویاهایم مال من بودند. دوستم از کیفش اسکناسی در آورد و داد به زن شندره پوش کولی و بچه بی حالش که نشئه دود کودکی های دودشده و رویاهای دزدیده شده ما بود. نگاهی کرد، زن کولی به من. دستش شل شد. و من کشیدم از دستش بیرون رویاهایی را که می خواست از من بدزدد. زیر لب چیزی گفت. نفرین... دعا... وقتی که آمدم تو را ببینم، بوی نینا ریچی نمی دادم. بوی کودکی سوخته ام را می دادم. اما مشتی را که هیچوقت جلوی تو باز نکردم، تویش رویاهایی را داشتم که مال خودم بودند و خودم زاییده بودمشان در سه سالگی، در پنج سالگی، در نه سالگی، در دوازده سالگی و در شانزده سالگی، بزرگشان کرده بودم و به جایی رسانده بودمشان. مشتم را محکم و سفت بسته بودم و تو هرگز نفهمیدی که تویش آرزوهایی را دارم و رویاهایی را که خودم باردارشان شدم، خودم زاییدمشان با درد فراوان و خودم به بار نشستنشان را نشستم. تو رفتی و هزار فکر کردی از آنچه که در مشتم بود... هزار سال دیگر هم پرس و جو کنی، نخواهی فهمید که  مشت باز نشده من پر از آرزوهایی هست که من باید روزی آنها را به خودم پس بدهم. زن کولی دعایم کرده بود...

+ نارنج ... ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢
comment نظرات ()