نارنج

یشم گم شده

شب تعطیلی مهرماهی هست که من تویش نشسته ام و تصمیم دارم که خودم را با شراب خفه کنم... لامصب آدم را خفه هم که نمی کند... فقط منگ می کند و فردا صبح به سردرد می اندازد... کاش طنابی بود برای خفه کرده شدن که می شد ریختش توی این لیوان زیبای بلور تراش خورده و سر کشیدش به جای آنکه  دور گردن پیچیدش و گره مخصوصی بهش زد و لگدی به چاهار پایه و تازه آدم وسط های کار پشیمان هم می شود و یاد مادر و پدرش می افتد و یاد بچه هایش می افتاد که چقدر از کار و زندگیشان می افتند و ناراحت می شوند و بعد آدم یاد این می افتد که هنوز وصیت نامه ننوشته، کشوی میز اداره اش را جمع و جور نکرده و فلان تکلیف درسیش را انجام نداده و گوشواره های نقره اش را به دخترش نبخشیده و سی دی هاش را به پسرش نسپرده... آدم به اینهمه کار انجام نداده که فکر می کند از خیر طناب و چاهارپایه می گذرد... برای خودش لیوانی دیگر از شراب می ریزد و تف می اندازد به روح پدر پدرسوخته زن میان سال زشت عینکی مغازه شراب فروشی که گفت این شرابی را که می برم خودش هم هر شب می برد خانه و می خورد و خیلی هم عالیست... فکر کنم همین زر را برای همه مشتریهایش می زند که توی کیسه ای در دست چپشان یک بسته گوشت چرخکرده و یک پیاز و دو تا گوجه فرنگی دارند، صرفنظر از اینکه چه شرابی را می خرند. فقط هر چه گران تر باشد، تعداد شیشه هایی را که این زن هر شب می برد و تنهایی سر می کشد بیشتر می شوند.  مرده شور برده به آدم که نمی گوید که این شیشه شراب جای طناب گره خورده و چاهارپایه را نمی گیرد که نمی گیرد. حالا حواسم می رود پی دو انسان محترم و عاقل و بالغی که دارند در دو گوشه این شهر برای خودشان راه می روند و زندگی می کنند و نفس می کشند و دوستی می کنند و می نوشند و می بوسند و بوسیده می شوند و دلزده می شوند و نفس کشیدن یادشان می رود و دنبال شراب طناب نشان می گردند و باز می نوشند و چاهارپایه را فراموش می کنند و بوسیدن را به یاد می آورند و نفس می کشند... و اینکه همه اینها روزی توی تن من بودند و من آنهار را هبه کردم به این دو موجود بزرگ دوست داشتنی و آنها را هبه کردم به این دنیایی که بی صبرانه منتظرشان بود... خیلی دلم می خواهد که گوشواره نقره و سنگ لاجوردم را ببخشم به این دختر زیبایی که دنیا از داشتنش به خود می بالد و سی دی های الویس را بدهم به پسری که دنیا را خوشبخت می کند، روزی. اما چاهارپایه و طناب را که گم می کنم، یادم می آید که اگر سی دی ها را بدهم و گوشواره را، نه شب های تعطیلی ام دیگر پر می شوند و نه روزهایم نقره ای و آبی... خاک بر سر زن زشت شراب فروشی که دروغکی گفت شرابش خوب است. یک شیشه اش را سر کشیدم و حالا فقط سرم گیج می رود و حتی نمی توانم به یاد بیاورم که آیا این دختر زیبا گوشواره های نقره مرا که مزین به یشم سبز بود، پس آورد و یا دزدید و برد...

+ نارنج ... ; ٥:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳٠
comment نظرات ()

نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم

 

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 

+ نارنج ... ; ٥:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳٠
comment نظرات ()