نارنج

 

 

 

 

           ***                                                        

 

 زن روزها که از سر کار می آمد می رفت پیاده روی. گاهی از کنار رودخانه و دریاچه زیبایی رد می شد. گاهی از کنار کمربند سبزی که از تویش بوی علف گرم و آفتابخورده، خاک تیره مرطوب داغ، شکوفه های تمشک وحشی و تاپاله سگ و لابد زنبور و پروانه می آمد. نفس عمیقی می کشید و به موزیکش گوش می داد. و می رفت برای خودش.

زندگی زن معمولی و آرام بود.  مدتی بود که دادی که  از خانه شان بلند می شد، مربوط بود به خاموش کردن پلی استیشن و بسه دیگه بیا بیرون از حموم بچه چقدر زیر دوش وای میستی.

 

           ***                                                        

 

زن گاهی توی فکرش و بعد توی حرفهایش ادای آدم های روشنفکر را در می آورد. و افراد خانواده اش را دعوت به روشنفکری می کرد. مثل پیغمبرانی که مردم جاهل زمانشان را به توحید دعوت می کنند.  

 

           ***                                                        

 

زن قدم به چهل سالگی می گذاشت و به بیست و یکمین سال زندگی مشترکش با مرد. زن از شر و شور خسته شده بود. زن به خیالش رسید، یک روز، که این مرد اهل شر و شور نیست. و اهل عاشقی. و اهل موزیک با صدای بلند گوش دادن. و اهل قهقهه های بلند و گریه های صدادار و قهر و آشتی کردن و اهل از هم عصبانی شدن به حد انفجار و بعد به فاصله دو ساعت سه بار بغل هم خوابیدن. چند وقتی هم می شد که با اهل این چیزها نبودن مرد داشت با خودش به صلح می رسید. اولش مثل خفه خون گرفتن بود. بعد خفه خون دائمی شد. و بعد کمی راحت تر می گذشتند روزها و بخصوص شب ها.

 

           ***                                                        

 

روزها همه می رفتند سر کار. عصر ها همه می آمدند. غذایی می خوردند. ورزشی. دوشی. تلویزیونی می دید، زن. مرد پای اینترنت اخبار ورزشی می خواند. مسابقات فوتبال لیگ برتر استان آذربایجان شرقی و خراسان مرکزی را دنبال می کرد. زن حوصله اش سر می رفت. خوابش هم می گرفت. برای خودش بلند می شد می رفت توی تختش و می خوابید. لابد مرد هم می آمد می گرفت می خوابید، چند دقیقه بعد.   

زن صبح ها بلند می شد. غذای ظهر همه را حاضر می کرد. صبحانه را می گذاشت روی میز. همه را از خواب بیدار می کرد. تا همه با قدمهای سنگین از تختشان بیایند بیرون و بروند جیش کنند و مسواک بزنند و لباس بپوشند و بیایند سر میز، زن قهوه اش را و صبحانه اش را خورده بود در حالیکه اخبار گوش می داد.

 

           ***                                                        

 

صبح یک روز اواخر بهار بود. هوا عالی بود. صدای بلبلها از بیرون می آمد. بوی برگ درختها از کوچه به آشپزخانه می رسید. زن صبحانه را آماده کرده بود. نهار همه را توی پاکت گذاشته بود. قهوه درست کرده بود. توی دلش به خودش گفته بود که به به چه هوای لطیفی و چه بوی قهوه ای و چه نان برشته ای. مرد آمد توی آشپزخانه. نه دقیقه و نیم زود تر از همیشه. زن داشت لقمه اول را توی دهانش می گذاشت که مرد به زن گفت تا دو تا نیمرو درست کند که با هم بخورند. زن از جا پرید. نان و پنیر خودش را از هولش ریخت توی سطل آشغال. نیمرو ها را درست کرد. دو تایی با هم نشستند سر میز. نیمرو. نان برشته. قهوه. نمک.

گوینده اخبار هم برای خودش حرف می زد.

مرد لقمه آخر سفیده تخم مرغ و نان برشته را گذاشت توی دهانش. فنجان قهوه را برداشت. هورت کشید.

گوینده اخبار هم برای خودش حرف می زد.

مرد از زن پرسید که آیا یادش هست که نوزده سال پیش شب پیش از زایمان اول زن، برایش از دو تا از دوست دختر های سابقش حرف زده بود یا نه. 

گوینده اخبار برای خودش حرف می زد.

زن گفت که یادش هست.

مرد گفت که الف- دال دیشب برایش یک پیغام روی فیس بوک داده است.

گوینده اخبار برای خودش حرف می زد.

زن قهوه اش را هورت کشید. رفت فنجانش را پر کرد. و گفت که چه جالب که این روزها همه دیگر می توانند هم را پیدا کنند.

به راحتی.

به آسانی.

گوینده اخبار هم برای خودش حرف می زد.

 

           ***                                                        

 

عصر که همه برگشتند باز هم حرف الف- دال پیش کشیده شد. دختر زن و مرد وقتی که این مسئله را شنید، پرسید مگر توی پروفایل مرد ننوشته که متاهل است. وقتی که پرسید از پدرش که می خواهد چه کار کند و آیا الف- دال را اد می کند یا نه، مرد گفت که بستگی به زن دارد. هر کار که زن بخواهد، مرد همان را می کند.

مرد زن را شوکه کرد.

مرد توپ را انداخت توی زمین زن.

مرد زن را انداخت توی هچل.

مرد باهوش زن را بازی داد.

زن بازی خورد.

زن گیج و منگ و حرصی رفت و الف- دال را به فیس بوک مرد اد کرد.

زن اول از همه رفت و عکس های الف- دال را توی پروفایلش دید.

زن با انگشت هایش حساب کرد که الف- دال ده سال از زن بزرگتر است.

زن با نگاه اول دید که الف- دال بوتاکس زده است. و دماغش را عمل کرده است.

زن دید که الف- دال هم خوشگل است و هم خوش عکس.

زن دید که الف- دال دو تا بچه بزرگ دارد.

زن باز برگشت و نشست و خیره شد به عکس های الف- دال.

الف- دال حلقه ای بر دست نداشت.

در هیچ عکسی الف- دال مردی در کنار خود نداشت.

الف- دال روز اول فقط سه عکس در فیس بوکش داشت.

از فردای آن روز مدام به عکس های الف- دال توی فیس بوک اضافه می شد.

دوستان و فامیل الف- دال هم زیر عکس های اضافه شده قربان صدقه مهربانی و زیبایی الف- دال می رفتند.

زن پایش که به فیس بوک می رسید، دلپیچه و اسهال می گرفت. هر بار.

زن روزی صد بار به خودش می گفت که گه خورده که روزی روزگاری ادای آدم های روشنفکر را در آورده است.

زن با خودش می گفت که غلط می کرده است که فکر می کرده که احساس امنیتش بیشتر از آنی است که بخواهد از یک زن دیگر که آنور دنیا است و ده سال از خودش بزرگتر است بترسد. بعد هم  زود حرفش را پس میگرفت و پشیمان می شد.

زن فکر می کرد که می تواند افکار مرد را از روی صورت پوکر بازانه مرد بخواند.

نمی توانست.

برای همین گاهی مثل مار به خودش می پیچید.

زن در تمام مدت به خودش سوزن و سیخ و این چیزها می زد که من چه کردم و کجای کارم درست بود و کجای کارم اشتباه بود. لیست اشتباهات سر به آسمان می زد همیشه. بعد هم پاره می شد و می رفت توی سطل آشغال.

و بعد فیس بوک.

و بعد خیره شدن به عکس های الف- دال.

زن تمام زوایای ظاهر الف- دال را از حفظ بود.

زن به چشمهای الف- دال توی عکسها خیره می شد بلکه بتواند بفهمد که الف- دال چه جور آدمی است. نمی توانست بفهمد. بعد به خودش می گفت که اگر می فهمیدی که کارت به اینجا نمی کشید.

زن خودش را خفه می کرد که به مرد چیزی بروز ندهد.

مرد یک بار دو تا لیوان بزرگ مشروب خورد.

مرد در حالت مستی شروع کرد از الف- دال حرف زدن.

زن مشروب نصفه خورده خودش را هم خالی کرد توی لیوان مرد.

زن دید که مرد حرف می زند.

زن دید که مرد حرف زدن بلد است.

زن دید که مردی که بیست سال در کما بود، به محرکی پاسخ داد. بالاخره.

زن دید که مرد پرحرفی می کند.

زن دید که چشمهای مرد می درخشند.

زن پیش خودش فکر کرد که چه اشتباهی که فکر می کرده درخشش چشمها چقدر با شکوه و رویایی است.

رویایی نیست.

بد است.

حسادت آور است.

گیج کننده است.

اسهال آورنده است.

 

           ***                                                        

 

مرد باهوش نامه های الف- دال را به زن نشان می داد.

زن خر می خواند.

نفسش بند می آمد.

زن می دانست که هر وقت مرد نه دقیقه زود تر بیاید پای میز صبحانه و به زن بگوید که یک نیمرو درست کند تا با هم بخورند، معنی اش این است که دیشب که زن رفته است بخوابد، مرد نامه ای از الف- دال داشته.

برقی.

 

           ***                                                        

 

زن دلش می خواست که از مرد انتقام بگیرد.

می خواست خروار خروار حسادت توی رگهای مرد تزریق کند.

زن پیش خودش گفت که می رود و فیس بوکش را راه می اندازد و شروع می کند به سرچ.

زن، اما دید که حال و حوصله ندارد.

زن یکبار توی عکسی دید که لاک ناخنهای دست الف- دال رنگ لاک ناخنهای پای خودش هست.

رفت لاک را پاک کرد.

ناخنها را هم از ته گرفت.

کفشهای جلو باز تابستانی را هم کرد توی یک کیسه زباله و گذاشت توی انباری.

زن از ضعف خودش خجالت می کشید.

زن یکبار رفت جلوی آیینه و چند بار بلند با خودش گفت که برایش مهم نیست. که گوربابای همه. هر بار که می گفت صدایش بالاتر می رفت. و بیشتر می لرزید.

 

           ***                                                        

 

یکروز صبح که با هم نیمرو می خوردند، مرد به زن گفت که عاشق الف- دال نیست. چون الف- دال بیست و شش سال پیش چند بار به او دروغ گفت. مرد گفت الف- دال زن های مینتننسی بوده و برای یک دانشجوی یک لا قبا امکان نداشت که با الف- دال دوام بیاورد. مرد گفت با متولدین سال ببر نمی شود خیلی راحت کنار آمد.

گوینده اخبار هم برای خودش حرف می زد.

 

           ***                                                        

زن حامله شد.

زن مدام استفراغ داشت.

زن دنبال اسم برای بچه می گشت.

زن ویار شراب داشت.

زن دلش می خواست بچه اش را زود به دنیا بیاورد.

زن برای بچه اش لباس می بافت.

زن برای دوران حاملگی اش کفش راحتی خرید.

زن دائم برای سلامتی مادر و بچه دعا می کرد.

زن برای باهوش شدن بچه اش کندر می خورد.

زن دوبینی پیدا کرده بود.

زن به مرخصی زایمان فکر می کرد.

زن به گریه های شبانه بچه توی راه فکر می کرد.

به دلدردهای شبانه اش.

زن گاهی لرز داشت.

زن بیشتر وقتها تب داشت و بعد هم عرق می کرد.

تن زن بیشتر وقتها خیس بود.

زن به شیر دادن به بچه اش فکر می کرد.

زن به جنسیت بچه اش فکر می کرد.

اگر بچه مارمولک بود، چه؟

اگر گوساله بود، چه؟

اگر جوجه بود، چه؟

اگر بچه سوسمار بود، چه؟

اگر کره اسب بود، چه؟

اگر بچه زنبور بود، چه؟

زن به حضانت بچه اش فکر می کرد.

زن گاهی می خواست بچه اش را بالا بیاورد. وقتی که جنین می آمد و در گلویش می ایستاد و راه نفس زن را بند می آورد. بعد دلش برای بچه عق زده شده اش می سوخت و باز قورتش می داد.

زن مدام دستش روی شکمش بود.

زن گاهی مدت طولانی زیر دوش می ایستاد و آب را داغ و بعد ناگهان سرد می کرد.

زن می دید که بچه اش دارد خونش را می خورد.

زن می فهمید که بچه اش دارد املاح و مواد معدنی بدنش را تمام می کند.

زن رفت و برای خودش ویتامین و قرص آهن خرید.

زن جلوی آیینه به سینه های پر شیرش نگاه می کرد.

زن به عطر خوشبویی فکر می کرد که هنوز نخریده بود و می خواست بعد از دنیا آمدن بچه برای خودش بخرد که بوی ترشیدگی شیر را از بدنش دور کند.

زن به افسردگی بعد از زایمان فکر می کرد.

زن به تمام شدن مرخصی زایمان فکر می کرد.

زن به ثبت نام در کلاس ورزش بعد از زایمان فکر می کرد.

زن به پتوی زرد لیمویی نرمی که برای بچه اش خریده بود دست می کشید.

زن روز به روز سنگین تر می شد.

زن تا سرش را بلند می کرد، سرگیجه می گرفت.

زن می دانست که بالاخره می زاید.

زن غذاهای تند می خورد که دهانش بسوزد اما زود تر بزاید.

زن دلش کمی برای بچه ای که تندی غذا توی شکمش دهانش را می سوزاند، می سوخت.

 

           ***                                                        

 

زن می خواست بزاید.

 

           ***                                                        

 

اگر بچه اش پلنگ بود، چه؟

 

           ***                                                        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٠
comment نظرات ()