نارنج

داغ ماتمهاست بر جانم بسی

داغ ماتمهاست بر جانم بسی

 

 امشب باز اومدم به سراغ نارنج عزیزم... رفیق روزهای تنهایی من... رفیق بچه بازی، لات بازی، کولی قرشمال بازی و پدرسوخته بازی در آوردن هام... نیومدم که از این بازیها در بیارم... اومدم که دلتنگی تو این جمعه شب داره منو از پا در می یاره... درست وقتی که فکر می کردم دارم آدم خوبی می شم، دیدم که هنوز آدم قبلی هستم... تمام این اضطرابهایی که این سال ها با خودم حمل می کردم، تمام دمدمی مزاج بودن هام، هول و هراسم از تنهایی رو حالا می دونم از کجا اومده... هر چند که تاثیری هم نداره دونستنش... اما می دونم... از دست اون شرایطی که منو به این روز انداخت عصبانی ام... نه از دست اون آدم... هر چند که عکس شش در چهار اخموی اون آدم با گل سینه طلا و یاقوت و موهای میزان پیلی شده رو سنجاق کردن به پرونده این بچه خل دروغگوی خائن تپل جاه طلب تنهای مومشکی متقلب مهربون خیال پرداز بلند پرواز. این پرونده ای که دادن زیر بغل من هزار ساله که داره هی سنگین ترو سنگین تر می شه... کمرم درد می گیره از اینور اونور بردنش... اما مال منه... کسی دیگه حاضر نیست بهش دست بزنه... مردم چه بی رحمند... حالا می فهمم که من چرا هیچوقت توی عمرم عاشق نشدم... اصلا نمی دونم عشق یعنی چی... نمی دونم دوست داشتن واقعی و بدون نیاز یعنی چی... نمی دونم عاشق شدن و حمل کردن عاشقانه جنین آدمها تو تنم یعنی چی... من همه عمرم نیاز داشته ام که از گردن هایی آویزون بشم... که شدم... حالام نشستم اینجا به یه لیوان بزرگ بانکه ای از شراب قرمز و دارم از سه چاهار سالگی خودم رو شخم می زنم می یام جلو... و این وسط هی بیلم می خوره به سنگای سفتی که آدمایی هستن که منو می خواستن به اونی تبدلی کنن که نتونستن... می خواستن طرح داستان منو اونجور که می خواستن بریزن... می خواستن من واقعیت اونا بشم... واقعیت اونا که نشدم، هیچ، خودمم واقعیتی پیدا نکردم...  یه هورت می کشم از این بانکه شراب و به داستان مدام تغییر کننده خودم فکر می کنم... به اینکه مدام در حال مبارزه بودم که کسی برام نقشم رو ننویسه. اونقدر که خودمم نقشم رو نفهمیدم آخرش چی بود... حالا اومدم بعد از یه هفته کار و سر و کله زدن با یه مشت داستان نویس، می خوام ببینم می تونم چپتر بعدی رو یه فکری به حالش کنم یا نه... این شراب مزه فلفل هم می ده... زبونم رو بی حس می کنه... زبون که بی حس... مغز که بی حس... قلب که بی حس... فقط این چار تا انگشت دارن می نویسن... فرت و فرت... یه دقه دو تا ای میل کاری... یه دقه یه ای میل به دوستی... یه دقه دو تا پیغام مزخرف تو فیس بوک.... همینطور دارن می نویسن... من تازه دارم می فهمم چرا بچه که بودم تو دیکته و حساب تقلب می کردم، جرا از تو کیف مامانم یه بار پول دزدیدم، چرا یه بار از توی یه مغازه خرازی فروشی یه انگشتر دزدیدم، چرا... چرا... چرا... بقیه اش رو هم چون بزرگ شدم، هنوز روم نمی شه بیام اینجا فریاد بزنم که چرا فلان و بهمان... حالا شاید بعد از یه ده سال دیگه وبلاگ نویسی تونستم... الان که جرات ندارم... حتی اگه دهنم با این شراب فلفلی بی حس شده باشه... قلبم که انگار سی و چاهار پنج ساله که بی حسه... آخه چرا... چرا اینکارو با من کردین؟ مگه من آدم نبودم؟ مگه شما آدم نبودین؟ حالا من با این پرونده زیر بغلم چی کار کنم؟ کجا برم؟ کی منو راه می ده؟ برم به کی عارض بشم؟ هان؟ به کی؟

 

 

 

فشارم افتاده پایین می خوام برم یه کم شکلات بخورم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
comment نظرات ()