نارنج

 

امشب چه شبی ست، شب مراد است امشب

خانه عمه افشانه و برادرش را که جمع و جور می کردند، از سوراخ سنبه های منزل برادرش نامه های عاشقانه ای را که کازینش برایش نوشته بود، شصت و چهار سال پیش و از آلمان غربی فرستاده بود پیدا کردند. نامه هایی که بعضی هاشان باز شده بودند، و بعضی هاشان، نه. نامه های عاشقانه مردی که در غربت، از قربت برای افشانه خانم می نوشت. نامه هایی که وسط راه دزد بردشان، یا باد، یا پستچی. نامه هایی که باخودنویسی با جوهر آبی نوشته شده بودند. جوهر آبی هرگز کمرنگ نشد. افشانه خانم، اما، پا به سن گذاشت. موهایش سفید شدند. چاق شد. مدام سردش می شد، و برای خودش دامن و روسری و شال و ژاکت بافتنی می بافت، در تمام روزهای گرم و طولانی تابستان، مبادا که زمستان سردش بشود. عمه خانم را دوست داشتم به خاطر عیدی های اجق وجقی که به من می داد. گل سینه هایی برایم می خرید که من دوستشان داشتم و تنها او بود که عقلش می رسید من گل سینه مرواریدی نگین دار طلایی دوست دارم. همه می گفتند که اینها را خاله خانباجی ها به خودشان وصل می کنند. اما هم من و هم عمه افشانه می دانستیم که وقتی چشمهایمان را تنگ می کنیم و به نگین های درشت آن گل سینه خیره می شویم، تویشان چیزهایی را می بینیم که هیچ کس توی دنیای واقعی و با خیره شدن به اسکناس های عیدی نمی دید. نامه ها کشف شدند، راز هرگز گرم نشدن افشانه خانم با آنهمه بافتنی که بر تن داشت، نیز، کم کم، لابد. و همه فکرمان این شد که چه گذشت بر افشانه خانم در این هشتاد و نه سال وقتی در لحظه لحظه زندگی اش به فکر آشنای دور غریب قریب بود. دمپایی های نعلینی شکل چرم زرشکی اش به هیچکدام از بافتنی های تنش نمی آمدند. و همیشه زیرشان، جوراب پشمی می پوشید. دلم آتش می گیرد از دست و بال مدام یخ زده عمه و جگرم سوراخ می شود وقتی که توی ماشین در این شب بادی و بارانی رانندگی می کنم و فکر می کنم که افشانه خانم در تمام لحظه های شصت و چهار سال اخیر، تنها بود، عاشق و آرام. و حتی یک ثانیه هم گرم نشد... دستی به مروارید گل سینه می کشم، و شمعی زرشکی کنار پنجره برایش روشن می کنم. بوی سیب خانه را می گیرد... غروب پاییز هشتاد و نه





+ نارنج ... ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
comment نظرات ()