نارنج

 

 

 در این بعد از ظهر بهاری و آرام و یکشنبه ای برای خودم آرام نشسته ام و نخ دندانی که هفت دقیقه پیش استفاده اش کرده ام، از بین دندان های آسیای سمت راست و آسیای سمت چپ فک بالا به طرف بیرون آویزان است و می خواهم دستی به سر و گوش وبلاگ عزیزم بکشم که دلم خیلی برایش تنگ شده است.

به هزار زور و نصفه و نیمه از بستر بیماری بلند شده ام. مدتها بود که بیمار بودم و بعد هم تصادفی مهلک که ماشینم را به آهن پاره ای بدل کرد، ورق کاغذ هایم را وسط بزرگراهی خیس و سرد ولو کرد، عینکم را در هوا به پرواز در آورد، چتر دسته عصایی ام که پشت ماشین بود را شکست،گردنم را خورد و خاکشیر کرد، چشمانم را آسیب زد، سرخرگی را در گردنم پاره و پوره کرد، خانه نشینم کرد، و حساب سال و ماه و روز را از دستم به در کرد.

داروی افسردگی تازه داشت اثر می کرد و سریتونین خونم داشت بالا می رفت که هوار آهن پاره روی سرم خراب شد و مغز نداشته ام آمد توی دهانم. حالا اگر لیتر لیتر سریتونین هم به من بخورانند ، کی دیگر می تواند پیژامه ام را که دو ماهی می شود بر تن دارم از تنم در آورد و موهایم را مرتب کند؟

دوستانی را هم در این مدت از دست دادم به گمانم. کسی برایم نامه داد که فلانی که خبری ازت نیست اگر خوشی که باش و اگر مریضی که باز هم باش و  خدا شفایت دهد.

و رفت.

دوستی دیگر روزی تلفن زد و تا من لنگان لنگان بگردم و گوشی را پیدا کنم، روی پیغامگیر گفت که دوستی ما بی فایده است وقتی که تلفن اش را جواب نمی دهم و از خودم خبری نمی دهم و حالش را نمی پرسم.

خیلی ها هم نگفته و بی خبر رفتند.

خانه نشینی هنوز مرا به جایی نرسانده که بنشینم و با خودم خلوت کنم و از گذشته عبرت بگیرم و به روی آینده لبخند بزنم. من هنوز توی شک سر کار نرفتن و ندویدن و هره کره نکردنهای هر روزه و هفته ای نه روز کار نکردنم.  

سکوت این خانه روزها که همه به سر کار می روند آدم را حلقه آویز می کند.

ساعتهای قدیمی خانه روزها برای خودشان تیک تیک می کنند بی آنکه کسی کوکشان کرده باشد.

بعد از صد و سی و نه سال، به ناگاه.

هر کدام به ترتیب می گویند:" تیک".

این "تیک" مثل یک جسم تیز می رود توی تن آدم.

روزها که همه می روند و خانه خلوت و خالی می شود، از توی خانه صدای مبل و دیوار و صندلی و اجاق گاز و حوله و کتاب و شمعدان می آید.

و من زیر پتو دراز می کشم و مواظب سقف هستم و تلویزیون رو به روی تختم.

می پایمشان تا ساعت چاهار عصر.

عصر ها هم غذایی بد مزه و بیشتر وقتها سوخته می پزم، تا خرخره ام می خورم این غذای بد مزه را و بعد خدا خدا می کنم که شب بشود و من قرصهایم را بخورم و بروم توی تختم و از سقف و تلویزیون رو به روی تختم مواظبت کنم.

به نحو احسن.

 

آمده ام که دستی به سر و گوش وبلاگم بکشم که چند برگش را هم می خوانم. و خنده ام می گیرد از روزگاری که دلم عاشق شدن می خواست، باران را دوست داشتم، مشکلم ظرف نشسته بود یا جا به جا کردن ظروف شسته شده، از کوچ کافه چی محبوبم ناراحت می شدم، پروانه را با بال سه نگینه اش ناز می کردم، سی و هفت خط راجع به مشتی هسته آلوی تفی می نوشتم و از اتاق آبی زمان بچگی ام می گفتم.

حنده ام می گیرد از وقتی که هنوز جای سفت نشاشیده بودم.

 

در این عصر بهاری رخوت آور ساکت نشسته ام و هر کاری می کنم پسورد وبلاگم را به یاد نمی آورم، در حالیکه از بین دندانهای آسیای فک بالایی یک نخ دندان کمی خونی آویزان است.

 

 

 

+ نارنج ... ; ٦:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۳٠
comment نظرات ()