نارنج

 

 

 

نمی شه مال سوسنه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٤
comment نظرات ()

 

 

 

 And you fathered two children with me

 

 

 

تو من را دزدیدی.

گول زدی و بردی.

به من یک قول هایی دادی که گول خوردم.

و من را بردی.

و توی یک اتاقکی زندانی کردی.

چند سالی کولی بازی در آوردم و قرشمال بازی در آوردم. بعد هم فهمیدم که کسی صدای من را نمی شنود و خودم واسه خودم خفه خون گرفتم.

فکر کردن به دفتر کارهای روزانه در پاییز سال 68، جاهایی که باید می رفتم روز شنبه ساعت چاهار بعد از کلاس نقد ادبی، روز یکشنبه قبل از کلاس خط، دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنجشنبه و حتی جمعه، رویایی هست دور. من آن دفتر کارهای روزانه را وقتی که دنبال تو می دویدم، به طرف شهر بازی، جایی انداختم. که کسی پیدایش کند و بداند من را به کدام شهر بازی برده ای.

و روی کدام چرخ و فلک داری می چرخانی.

 

هیچ کس دنبال من نیامد که پیدایش کند. لابد باران خورد و پوسید.

بدیش هم همین بود.

اسم من توی صفحه حوادث هیچ روزنامه ای نرفت.

کسی دنبال نعش من هم توی هیچ سردخانه ای نیامد.

و من در سیاه چال ماندم.

ماندم because you fathered two children with me , و حالا که هزار سال از دزدیده شدن من گذشته من دیگر نه راه خانه را بلدم، که همه راههای قدیم را خراب کرده اند و همه مسیر ها به جاهای عجیب تازه ای ختم می شوند که تویشان گم می شوم.  و نه جانی برایم مانده که بروم و خودم را با چنگ و دندان نجات بدهم.

برای همین توی همین اتاقکی که برای من درست کرده ای مانده ام و به دریاهایی که زمان آزادی من آبی بودند و نرگس هایی که توی پاییز می آمدند و بوی خوش می دادند فکر می کنم.

به آخرین کنسرتی که رفتم. سال شصت و هشت بود.

به آخرین باری که سینما رفتم. حتی یادم نیست کی بود.

به آخرین هدیه ای که از کسی گرفتم.

به آخرین باری که کسی تولدم را به من تبریک گفت و می دیدم خوشحال است که در فلان روز و فلان سال به دنیا آمده ام.

وقتی پنج سال از آخرین تئاتری که دیده بودم گذشته بود، فکر کردم هنوز دیر نیست. رفتم. بلیط خریدم. بعد ترسیدم بروم تو. برگشتم.

با سرعت.

در حالی که می لرزیدم.

من را دزدیدی.

و رقص را از من.

موسیقی را از من.

لباس ها و گوشواره های رنگی را از من.

بعد من را معتاد کردی. و من برای اینکه خرج اعتیادم را تامین کنم از ترسم دیگر تا سر کوچه هم نرفتم.

دو سه بار هم که گردن کشیدم زودی سرم را دزدیدم. من حالا یک آدم ترسوی عقب افتاده هستم که فقط بلدم به بچه هایم غذا بدهم.

و تنها جایی که تمام روز به بودن در آن فکر می کنم، زیر پتویم هست. همه روز در فکر این هستم که شب بشود و من بروم بخوابم.

تخت قراضه ام برای من امن ترین جای دنیاست.

وقتی که باد می آید و در زپرتی زندان من را می خواهد از جا در بیاورد، من دعا می کنم که در از جایش در نیاید. از ترسم. و بعد دعا می کنم که در از جایش کنده بشود.

اما می خواهم بدانی که وقتی دنبال تو می دویدم یک لنگه گوشواره مرواریدم را پای یک درخت کاج انداختم. و شب ها که ماه در می آید من به درخت مرواریدی که در دوردستها قد علم کرده، خیره می شوم.

و جهتش را بو می کشم.

 

می خواهم بدانی که دو سه سال دیگر می روم به طرف درختی که خوشه های مرواریدش را سالهاست کسی نچیده.

 

می روم.

 

و تو روزی در بازار زنی زیبا خواهی دید که زیبا ترین گوشوار مروارید جهان را به گوش دارد...

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٠
comment نظرات ()