نارنج

 

 

نوک کفش سوراخ

 

 

 

به قنبر آقا گفته ام که برود.

گفته ام که مامانم خودش می آید دنبالم. بعد هم می خواهیم با هم ناهار برویم بیرون.

از ساعت دو عصر آن پنجشنبه خرداد تا به حال ایستاده ام دم در کودکستان.

که مامانم بیاید دنبالم.

سی و سه سالی می شود.

چشمم به پشت پیچ است که ببینمش که کی می پیجد اینطرفی.

نوک کفشهایم را به شکل یک دایره روی زمین می کشم. کنار جوب.

آب جوب با خودش یک توپ پلاستیکی کهنه تو رفته می آورد.

نخ آبی پلاستیکی دور جعبه شیرینی.

یک عروسک بد ریخت پلاستیکی که یک چشمش با مداد سیاه سوسماری در آمده است.

عروسک لخت زشت کچل بی مژه.

پوست پفک.

قنبر آقا که می داند من بچه خر خیالبافی هستم بر می گردد مدرسه و به من که کنار در بسته بزرگ ایستاده ام، به خیال آمدن مادرم، می گوید که چیزی یادش رفته بوده. و اگر بخواهم هنوز دیر نشده. می تواند من را ببرد و برساند. می گویم:" نه! مامانم می آید."  

کیف چمدونی قرمز چرم را دور سرم تاب می دهم.

می خواهم ادای بچه های بی خیال را در بیاورم.

می خواهم ادای بچه ها جا نمانده را در بیاورم.

می خواهم همه کسانی که از کنارم رد می شوند و می روند فکر کنند که من هدف بزرگی از جاماندن دم در مهد کودک دارم.

چشمهایم را وقتی کسی رد می شود تنگ می کنم و ادای فکر کردن در می آورم که به این جاماندگی و بقیه رفتگی یک حالت فلسفی مقدس هم بدهم.

مثلا من یک آدم جامانده کول هستم.

و خیالی نیست.

 

در دلم،اما دارم می میرم از دلشوره جا ماندن.

آب جوب که تند می شود، من مورمورم می شود.

سی و سه سال است که می ترسم که آخرش هم رنوی سفید از پیچ خیابان مستوفی نپیچد و کنار من نایستد.  

سی  سه سال است که توی خواب دلشوره جا ماندن دارم.

و سی و سه سال است که  توی خواب ذوق می کنم که خوابم. و خیال می کنم که وقتی از خواب بیدار شوم، مامی می آید دنبالم.

سی و سه سال است که فکر می کنم از خواب که بیدار شوم، و اول مهر سال بعدش که بشود، من می روم کلاس اول. و بچه مرتب و خیلی درسخوانی می شوم. و ریاضی و فیزیکم بیست می شود. و خوب حالیم می شود که پنج سه تا می شود پانزده تا. و سر از قانون عمل و عکس العمل در می آورم.   

سی و سه سال است که خودم را آماده کرده ام که اگر خواست هوار بزند که چرا با سرویس قنبر آقا نرفتم خونه مامانی چه بهانه ای بیاورم.

و خدا خدا می کنم که هوارش را بشنوم.

سی و سه سال هست که گرفتار و مانده خودم و حمافتم و سوار سرویس نشدنم هستم.

و الکی خوش حالم که حالا از خواب پا می شوم و می بینم که مامانم آمده و من را برده.

و سی و سه سال است که دستم را توی جیبم تا ته فشار می دهم و با نوک کفش پای راستم روی زمین یک دایره کوچک ترسیم می کنم. و به مورچه ها می گویم که پایشان را از دایره من بکشند بیرون. و از مورچه اسبی ها حساب می برم و پایم را شل می کنم که اگر خواستند بیایند توی دایره با هم دعوایمان نشود.  

 

 

آب جوب که زیاد می شود و تند می رود، دلم بیشتر شور دیر آمدن مامی را می زند.

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٥
comment نظرات ()