نارنج

 

.

.

.

.

جگوار قرمز آلبالویی با روکش صندلی چرم سفید.

.

.

چرا پدر من را در می آوری با گفتن اینکه من مثل مامانم می مونم. تو که می دونی من چه پدری از خودم در آوردم که مثل مامانم نباشم.

آخرشم اون چیزایی رو که نمی خواستم ازش بهم موندن و قسمتای خوب مامانم نصیبم نشدن. حالا تو دم به ساعت راه می افتی و به من می گی:" چرا عین مامانت می مونی؟"

و بعد من دچار بدترین احساس دنیا می شم. از یه طرف دلم برای مامانم می سوزه. از یه طرف دلم برای خودم می سوزه که نتونستم خودمو جمع و جور کنم. و یه آدم معمولی بشم. بعد با مامانم توی دلم لج می شم. بعد تلفنشو جواب نمی دم. بعد اعصابم خورد می شه که تلفنشو جواب ندادم. بعد می شینم دلایل جواب ندادن تلفنو از زمین و زمان چهل پنجاه سال پیش می کشم بیرون. خبرم می خوام که خودمو روان کاوی کنم. به جاش کار به خلا کاوی می کشه.

چند روز پیش از کنار شهر بازی رد می شدیم. بچه ها گفتن که تو چرا اینقدر از این اسباب بازیا می ترسی که تا حالا با ما نیومدی. سوالی برای بار هزارو چاهار صد و هفتادو سوم. اینبار مجبور شدم راستشو بگم. بهشون گفتم از بچگی های خیلی دور که مامی اینا منو می بردن فانفار. از همون لحظه ای که در می اومدیم از در بیرون تو ماشین دعوا بود و من سرگیچه می گرفتم به جای هیجان رفتن به فانفار. تو ترافیک دور میدون ونک دعوا به اوج می رسید و من دچار حال تهوع و سرگیجه می شدم. از تو ماشین چرخ و فلک رو تو آسمون می دیدم و این صحنه با احساس تهوع من و جیغ و فریادای مامی پیچ می خورد. بعدم هم می رفتیم تو. بابام بلیط می خرید. با چس فیل. می داد دست من. هیچکی با هیچکی حرف نمی زد. بغض داشتم و اون چس فیلای پدر سگ از گلوم پایین نمی رفتن. و من خوشی رو برای خودم حروم می دونستم. مگه می شه تا یه دقه قبلش دل کوچولوی آدم مثل بید بلرزه بعد بره از این اسباب بازیا سوار شه و از خوشی بخنده؟ چرخ و فلک رو می دیدم. عقم می گرفت. و پاکت چس فیل پرت می شد روی زمین. می یومدیم بیرون بعد از لابد بیست دقیقه.

به بچه هام گفتم که از این اسباب بازیا نمی ترسم؛ عقم می گیره ازشون. صدای مامانم تو گوشم می پیچه. و طعم خاکی چس فیل می یاد تو حلقم.

حتی فکرشم هنوز تو این سن و سال از گلوم پایین نمی ره.

بعد دلم واسه خودم و مامانم و بابام و خواهرم می سوزه. واسه مامانم که وقتی یکی به من می گه مثل مامانت شدی، می ترسم. واهمه و تهوع و احساس گناه همه وجودم رو می گیره.

واسه خودم و خواهرم دلم می سوزه که چند میلیون بار تو جاده شمال خودمونو به خواب زدیم و پلکامونو به هم فشار دادیم که وانمود کنیم خوابیم و دعوای مامان و بابامونو نمی شنویم. بعد می شنیدیم که مامانم مسخره می کنه این وانتیایی رو که هزار تا زن و بچه رو انداختن پشت وانت و اونام دست می زنن و می خندنو از سرمای پشت وانت چسبیدن به هم. و ما پلک درد می گرفتیم توی ماشین. و عق.  

من بدبخت از خدامه که مثل مامانم بشم و از اینکه مثل اون باشم می ترسم.

ترسی که سرده.

ترسی که عق می یاره.

ترسی که سر گیجه داره با لامپای رنگی.

ترسی که مزه چس فیل می ده.

ترسی که دوره.

ترسی که توی بغل منه.

ترسی که خنده نداره.

ترسی که از ترس گریه هم نداره.

ترسی از جنس پیچ های مرزن آباد و بوی شرجی جنگلای کنار جاده.  

ترسی که قایم شده.

هزار ساله.

ترسی که از جنس بغل کردن خواهر کوچیکمه.

 

می خوام مثل مامانم باشم. اما می ترسم.

نمی خوام مثل مامانم باشم اما می ترسم.

واسه همین می ترسم حرف بزنم. واسه همینه که ما هزار ساله که با هم حرفی غیر از خریدن شیر و ماست و نون و کالباس و این چیزا نزدیم.

از ترسمه.

و از ترس تو.   

.

.

.

.

 

+ نارنج ... ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٧
comment نظرات ()

 

.

.

.

من خودم روی فیس بوک نیستم. یعنی چند سال پیش بودم. اونم برای اینکه بچه هام بودن و من می خواستم ادشون کنم. و اونام منو ادم کنن که من سر از کاراشون در بیارم. بدون اینکه مجبور باشم برم لباساشونو وقتی تو اتاقشون نیستن بو کنم یا زیر دشکشونو بگردم یا لای کتابای متروکه شونو ورق بزنم. عین بچه های بدبخت زمان ما و مامان باباهای خنگشون. فکر کرده بودم که خیلی اسمارتم. اینام ور داشتن منو بعد از سه هفته و نصفی بلاک کردن. بماند که چقدر به من بر خورد. بعد دیدم که فیس بوک به درد من نمی خوره. و فقط شده مایه درد سر. یکی می یاد آدمو اد می کنه، منم که نایس. ادش می کنم. بعد باید به شوهرم حساب پس بدم که ای بابا این آدم همکلاس منه. و اگه منو اد کنه و من محلش نذارم خیال می کنه من وحشیم. یا یکی بیاد بگه:" ایشه چرا موهات سیاست." یا " یه کم چاقی" یا " چراعکس بیشتر نمی ذاری" و... و... و... بعدم که از سر کار گفتن به ما که هر کی رو فیس بوک باشه خودش می دونه و ما. منم ورداشتم دقی دلیت کردم خودمو.

 

تو این نوزده بیست سالی که من ازدواج کردم، شوهرم و خونواده اش مرتب به من می گفتن که چقدر خوبن و با کلاسن و فامیلای با کلاس دارن. و گذشته از باکلاسی، خودشون و فامیلاشون خیلی خوشگلن. من خنگم که بچه سال و ساده لوح و عاشق خر! سالها غصه می خوردم که چی شد که یه آدمایی پیدا شدن که از من و خونواده ام باکلاس ترن و از اون بدتر از فامیلای ما خوش قیافه ترن. من این فامیلای ندیده شونو هی تو خیالم مجسم می کردم. تمام خونه ها و خانم های با کلاسی رو که از بچگی دیده بودم، توی ذهنم مجسم می کردم. خانمای مو بلند دماغ عملی پالتو پوستی زمرد دار که کیف و کفششون از پوست مار بود. و بوی عطرشون مثل بوی پودر صورت خانم شیکای تو عروسیا بود. همه تو حیاطای چند طبقه و خدم و حشم و ساعت و شمعدونای فرانسوی و...و...و...  دق می کردم از غصه و حرص می خوردم و هر چی سعی می کردم به پای فامیلای ندیده و خوشگل و با کلاس شوهرم نمی رسیدم. حرص در آر ترین و دق مرگ کننده ترین بخش این بخش تاریک از زندگی من این بود که همه این فامیلای با کلاس خوش قیافه دخترایی داشتن که عاشق شوهر من بودن و باباهاشون بارها تو لفافه پیشنهاد داده بودن که شوهر من به خواستگاری دخترای خیلی خیلی خوشگلشون بره. حاضر هم بودن که یه خونه تو زعفرانیه برا دخترشون بخرن با اثاث. من با بابام لج کردم که چرا واسه من خونه با اثاث نداد تو زعفرانیه. اوه مای گاد! هیشکی نمی دونه من چقدر غصه این دخترای خوشگل و با کلاسو خوردم.    

 

فهمیده بود که من یه نقشه ای دارم. ولی قبول کرد. خودم براش اکانت فیس بوک باز کردم. یکی از پسر عموهای خاله زنکشو هم اد کردیم. هاه! خودشون دوستان با پای خودشون اومدن. دونه دونه. خانمای با کلاس. بی کت پوست. بی کفش و کیف کورکودیل. بی بوی پودر. با یه کاسه دکلاره. تو خونه هاشون مبلا استیل بغل مجسمه بودا روی میز شیشه ای با پایه های فلزی و وآباژورهایی با پایه های فرشته دار و پرده های منگوله دار و مخمل و گل مصنوعی و لبخند های جالب و کنار درختای کریسمس سفید در فصل بهار با پاپیون های آبی. و کان های گنده. گنده تر از مال من. و قر دادن در مراسم جشن نوروزی ایرانیان کالیفرنیای علیا و کالیفرنیای سفلی. و دندون های کج و معوج و البته از نشانه های با کلاسی یک سگ مردنی و گر، به نام اسکات به بغل. هاه! و پیغام های مکش مرگ مای ولنتیان که برای عشق سال های دور می گذارند. با عکس قلب. و با چه سوزو گدازی تولد شوهر منو میان تبریک می گن و عکسای سالهای دور رو اسکن می کنن و تگش می کنن این آقای محترمو: یه فشنگ از گردن آویزون با بند چرم، دکمه ها باز تا پایین، دستا رو دوش هم. چشمها کمی خمار برای عکس. عکس فوری توی قطار وحشت پارک خرم. سیزده بدر کنار پیکان جوانان زرد. هاه!

 

 

همه چی به کنار، این کلاس فامیلاشون منو کشته.

.

.

.

+ نارنج ... ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱۸
comment نظرات ()