نارنج

 

.

.

.

.

.

 

ویار ذغال اخته

.

.

.

به شکمم دست می کشم. بزرگ شده است. باردار هستم. این هم دلیل تهوع های وقت و بیوقت و بالا آوردن های مدام.

توی پیاده رو های چراغانی راه می روم و با بچه حرف می زنم. به بچه می گویم: "چراغانی ها را می بینی؟ دوست داری؟ وقتی آمدی می برمت که تماشایشان کنی و باهاشان عکس رنگی بگیری با دوربین دیجیتال تا من بگذارم روی فیس بوکم. برایت شکلات هم می خرم." می خواهم گولش بزنم که زودتر بیاید. اما نمی آید. به این زودیها. مدهاست که با هم خیلی حرف می زنیم. به گمانم بچه ها بهش حسودیشان شده است. من در سکوت راه می روم و کارهایم را می کنم، دوش می گیرم، غذا های بی مزه می پزم، بیشتر وقت ها سوخته، سر کار می روم، نامه های کوتاه می نویسم و با پروا، موسیقی یواشکی گوش می دهم، و در دلم با این بچه ای که  درمن بزرگ  می شود حرف می زنم. ما با هم خاطراتمان را مرور می کنیم. با هم گریه می کنیم. با هم می خندیم. پغی. یواشکی. جلوی دهان خندان و دنداهایمان را می گیریم.

دست می کشم روی شکمم و بزرگ شدنش را روز به روز حس می کنم. در من دارد رشد می کند بچه ای که سالهاست نطفه اش در من بسته شده است. در من زندگی می کند. با من بزرگ می شود. بیشتر از من، شاید. بیشتر از من می خواهد. بیشتر از من سرش می شود. بیشتر از من نگاه می کند. شبها که می خوابم نمی گذارد که از این پهلو به آن پهلو بشوم. هم پسر است و هم دختر. به جای اینکه من نگران عقب مانده و نارس دنیا آمدنش باشم، او نگران عقب ماندن من هست و نگران نارس از دنیا رفتنم .

سی هشت، نه سال است که توی من هست و نمیدانم که این نطفه کی بسته شد و حاصل کدام همبستری بود؟ همان شبی که از ترس کولیهای بچه دزد به تکان خوردن سایه درختهای حیاط که روی دیوار اتاقم افتاده بودند خیره شده بودم؟ همان روزی که یک کتاب دزدیدم توی هشت سالگی؟ همان روز که اولین پسر کلاس پنجمی به من بی محلی کرد؟ همان روز که اولین نشانه های بلوغ در من ظاهر شد و من ترسیدم؟ من همان روز آبستن شدم که ترسیدم کولیها من را بدزدند و بچه خودشان کنند و به چشم هایم سرمه بمالند و به دست هایم النگو بیندازند و من را زن یکی از خودشان بکنند یا همان روز که هزار زن در من شکل گرفت وقتی استیو کره خر چاق زشت به من بی محلی کرد. من آن روز که اولین نشانه بلوغ را دیدم از همه چیز ترسیدم و آبستن هزار ترس و خوشی و غرور و زیبایی و آرزوشدم.

و هنوز بالا می آورم. مثل روز های اول بارداری.

مثل پنج سالگی.

مثل ده سالگی.

مثل دوازده سالگی.

مثل پانزده سالگی.

مثل بیست و دوسالگی.

 

راه می روم و به شکمم دست می کشم.

 

بچه لگد می زند.

.

.

.

.

.

+ نارنج ... ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٤
comment نظرات ()