نارنج

 

شب بارانی و بادی پاییز سی و هشت سالگی ام را می ریزم توی یک لیوان بلور، کمی شراب به آن اضافه می کنم و قطره های باران را هم.

خون به صورتم می دود و من را یاد بدهکاری هایم به آن دختر شانزده ساله ای می اندازد که توی اتاق آبی آن خانه آجری نبش بن بست یکی از کوچه باغ های کنار خانه علم، از پشت شیشه پنجره برگ های افتاده را می شمرد و برگ های مانده را. و چوب خط می کشید، یواشکی، روی دیوار کنار قرنیز، برای آمدن بهار.

من به آن دختر پر آروزی کمی تپل مو مشکی خیلی خیلی بدهکارم.

من به دختر ساکن اتاق آبی خیانت ها کرده ام. من رویاهای دختر ساکن آبی را فدای خودخواهی های خودم کردم. فدای چند لحظه خوشی.

من موهای سیاه دختر ساکن اتاق آبی را از ته چیدم. من گل سرهای دختر را زیر پاهایم له کردم و ریختم توی خاک انداز و ریختم دور.

من مشق های خوشنویسی دختر ساکن اتاق آبی را پاره کردم. چه دانستم که این سوادا مرا زین سان کند مجنون،دلم را دوزخی سازد ، دو چشمم را کند جیحون. صد بار نوشته بودمش. باورش نمی کردم. "مجنون" درست در نمی آمد. "چشمم" را نمی توانستم مثل استاد بنویسم. کاغذ ها مچاله می شدند. یکی بعد از دیگری. چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید، چو کشتی ام در اندازد میان قلزم پر خون. در نمی آمد. "سیلاب" در نمی آمد. "قلزم" در نمی آمد. من مشق های خوشنویسی آن دختر را و ابریشم لیقه را ریختم دور. قلم نی را شکستم. دادم رفت.

من سیم های تار دختر را در دادم. پاره کردم. ساز را کوک نکرده ول کردم. حتی گردگیری اش هم نکردم. تار شاهرخ دختر ساکن اتاق آبی تنها و ساکت و بی پوست و بی سیم توی جعبه اش هست. هیژده سال است. جعبه اش بوی نا می دهد. کتاب ردیف میرزا عبدالله از وسط دو نصف شده است. و کاغذش مزه پوسیدگی می دهد. من به دختر ساکن اتاق آبی باید تارش را هم پس بدهم.

و رویاهایش را.

من به آن دختر ساکن آن بن بست خیال بافی هایش زیر درخت سیب توی حیاط  را بدهکارم. خیال هایی را که بافته بود، شکافتم. و ازنخش یک ژاکت بد قواره درشت بافت به رنگ گه بافتم. و تنم کردم.

و شدم یک زن سی و هشت ساله معمولی.

من به دختر ساکن اتاق آبی گوشماهی هایی را که از کنار دریا آورده بود و تویشان با مداد سوسماری تاریخ زده بود را بدهکارم. مثل قو، تابستان شصت و سه. ساحل هایت، تابستان شصت و چاهار. اسبچین، تابستان شصت و پنج. متل قو، تابستان شصت و شش. عباس آباد، عید شصت و هفت. همه توی یک کیسه فریزر بودند. و من ریتختمشان دور.

من  به دختر ساکن اتاق آبی اولین خانه آن بن بست، یک قایق بدهکارم.

من به دختر ساکن اتاق آبی آن خانه آجری یک سنجاق سینه به شکل نعل پر از یاقوت سرخ بدهکارم.

من به دختر یک تابلوی نقاشی شقایق بدهکارم.  

یک جفت بال.

یک جفت گلدان آبی اوپالین.

یک خانه با یک اتاق آبی، روی قله یک کوه بلند.

موهای سیاهش را.

قدم های تندش را.

دل پر جراتش را.

چشم های پر ستاره اش را.

پاهای برهنه اش را.

شب و شراب و قطره های باران و برگ های زرد و قرمز و کاغذ مرطوب و کاج های سیخ سیخی توی گلویم گیر کرده اند.

 

چه دانمهای بسیار است لیکن من نمی دانم، که خوردم در دهان بندی در آن دریا کفی افیون...

+ نارنج ... ; ۸:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٢
comment نظرات ()