نارنج

 

گل یاس نازنینم!  

من تو را می پرستم و هر روز صبح که از تخت بیرون می آیم باید تو را بوس کنم و هر شب قبل از رفتن به تختم باید گردن تو را آنجا که به شانه هات می رسند بوس کنم، و تو مثل یک پیشی کوچولو دست و پایت را توی شکمت جمع کنی مثل همیشه، و میو میو کنی و به من بگویی که بروم پی کارم. و من پاورچین پاورچین از اتاقت بیرون می آیم با لبخند وشیرینی بوسه ای با طعم پاستیل.   

گل یاس نازنینم! 

باز وقت تولد تو شد و من به یاد آن سالهای دور و خیلی نزدیک افتادم. یاد وقتی که تو را برای اولین بار توی بغلم گرفتم و توی سه کیلو و چاهار صد گرمی همه جا را گرفتی و پر کردی.  یاد روزهای این هیوده سال که با هم داشتیم می افتم مدام و خاطرات با تو بودن را دوره می کنم. تو را می پرستم و با تو لج هستم. که آمدی و من را از خودم گرفتی. که من رامال خودت کردی. تمامم را. یک کیسه از یادگاریهای تو دارم که اولین جورابی را که سوراخ کردی تویش نگه می دارم. از بس شصت پایت را فشار داده بودی که با روروئک خودت را به اینور و آنور برسانی، نوک جوراب قرمزت که خال خال های سیاه داشت سوراخ شده بود. توی کیسه یک پیشبند کوچولو هست با لکه های آب سیب و سوپ. توی کیسه یک چیز پلاستیکی زرد هست که مال دندان در آوردن تو بود. و تو با حرص از خارش لثه گازش می زدی. و من بوسش می کنم. یادم می آید که با روروئک سبزت می آمدی و وقتی که من تار می زدم خودت را می رساندی و با انگشت سبابه کوچکت سیمی را می کشیدی و بعد شیهه ای می کشیدی و درمی رفتی. و از ذوقت دیوار را نمی دیدی و دقی می خوردی بهش. حالا هیوده ساله  شده ای و دیگر مویت توی چشمت نمی ریزد و لازم نیست که من بالای سرت شاخش کنم که تو خوب ببینی.

تو حالا توی هیوده سالگی کنار دوستانت نشسته ای و داری می خندی و من را به یاد همه خنده ها و گریه های این هیوده سالت می اندازی. همه خاطرات با هم می آیند جلوی چشمم. وقتی که یک سالت بود و از چمن می ترسیدی و تا تو را می گذاشتم توی چمن زار می زدی و من نمی دانم چه مرضی داشتم که باز بگذارمت توی چمن تا به تو ثابت کنم که ترس ندارد. وقتی که توی کلاس آمادگی با ناراحتی و بغض به من گفتی که بچه ها  تو را گول زدند و پفک تو را خوردند و من تمام عصر را گریه کردم. و به هق هق افتادم و می خواستم آن توله سگ های بیشعور را خفه کنم. وقتی که کلاس اول مدرسه آیین روشن خانم معلم به تو گفت که اگر کاغذ دفتر مشقت لوله شود دعوایت می کند و تو زار زار گریه کردی از لوله شدن گوشه کاغذ دفتر مشقت. بعد یاد نگاه نگران تو روز اولی که توی کانادا از ما دم در مدرسه جدا شدی و به کلاس برده شدی می افتم. و فکر می کنم چقدر انسان بزرگی بودی و هستی. و چه کارهای بزرگ در این هیوده سال کرده ای. یاد روزی افتادم که مدرسه راهنمایی را ترک می کردی و بین همه مدرسه وله دیکتورین شده بودی و خجالت می کشیدی که بروی بالای تریبون و سخنرانی کنی. و من تو را هل می دادم، به زور. و تو گریه کردی. و من گریه کردم. و از تو عکس گرفتم وقت سخنرانی. و تو به من چشم غره رفتی وقت سخنرانی. بعد من بلند شدم ایستادم و برایت دست زدم. و گریه کردم. و تو به من زبان درازی کردی. و من خندیدم وسط گریه.   

گل یاس نازنینم!  

چند روز پیش یادم افتاد به وقتی که برایت قصه می گفتم تا خوابت ببرد، یک شخصیت داستانی داشتیم بین من و خودت به اسم نقره ای. نقره ای دختری بود با بال های نقره ای. و مو های بلند. نقره ای دختر پر آرزویی بود. و همیشه با بالهای نقره ای اش به طرف آرزو هایش پرواز می کرد. و تو نوقوری صدایش می کردی. چه کسی فکرش را می کرد که شانزده سال بعد تو نقره ای باشی. با موهای بلند مشکی و براق، نگاه گرم شرقی، مغرور، کم حرف، مایه افتخار همه. با دو بال نقره ای. که فقط من و تو می بینیمشان.  من قصه نقره ای را برای دختر تو تعریف خواهم کرد، گل یاس نازنینم.   

گل یاس عزیزم!  

من از اینکه تو داری تند تند بزرگ می شوی لجم می گیرد. اعتراف می کنم که همیشه خدا خدا می کرده ام که ای کاش زود تر بزرگ شوی و من از دست درست کردن ساندویچ هر روز صبح و بردن و آوردن تو خلاص بشوم. هنوز هم گاهی می کنم. اما حالا دعا میکنم که این بزرگ شدن تو به تاخیر بیافتد. فکر اینکه من صبح ها فقط برای برادرت ساندویچ درست کنم و بیست بار دم در اتاقت نیایم که برس رژ گونه ولاکی را که تو کش رفته ای بگیرم، به شدت من را اذیت می کند.    

گل یاس عزیزم،  

تو به این مزخرفات من گوش نده. یک جفت بال نقره ای که داری. پر بکش بلند شو و برو به طرف آرزوهایت. من روی ماهت را می بوسم. و می ایستم روی زمین، سرم را به طرف آسمان می گیرم، و دور شدن تو را می بینم. چشمم از نور خورشید اشک می آید. و بر می گردم به خانه. و مواظبم که اتاقت برای همیشه مرتب اگر وقتی خواستی برگردی، روی بالش خودت استراحت کنی، که همیشه از بچگی بوی تو را می داده.   

 گل یاس عزیزم،   

فقط یک ایراد بزرگ داری و آن هم این است که صبح ها خیلی فس فس می کنی، وقت حاضر شدن.  

 قربانت،

مامان      

+ نارنج ... ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٦
comment نظرات ()

 

 .

.

.

یه جمله ای هست گوشه وبلاگ آیدای پیاده رو که پیاده رو شرح حال من نیست. نوشته های من است. برخورد دوستان تو این چند وقت اخیر من رو به یاد این جمله از آیدا انداخت.من یادم نمی یاد که هچوقت اشاره کرده باشم که این نوشته ها، شرح حال من هستند. من به خیالم رسیده بود که دوستانی که لطف می کنند و وقت می ذارن و اینجا رو می خونن یه کم که بگذره دستشون می یاد. آدمای زیادی نیستن که هم اینحا رو بخونن و هم من رو از نزدیک بشناسن. حتی دو سه نفری رو که من می شناسم که اینجارو می خونن هم دقیقا تو جزئیات زندگی من وارد نشدن. (که خدا هم عمر بده به آدمای با کلاسی که از خطوط به راحتی رد نمی شن. و به فضای شحصی آدم احترام می ذارن.)  دلیلش هم اینه که من به طور کلی آدم بسته ای هستم در مورد مسائل ریز ( و البته به نظر خودم کم اهمیت)  زندگیم. مثل رنگ ملافه تختم، یا وضع مالی خودم یا خانواده ای که توش بزرگ شدم، یا درسی که خوندم یا کاری که می کنم. یادم نمی یاد که به طور مشخص گفته باشم که برای هیجدهمین سالگرد ازدواجم چه طور به یاد اون روز جشن گرفتم و یا رنگ جورابم چیه و یا چند تا کتاب هنوز تو انباری از اسباب کشی به اینور ولو هستن و یا از جزئیات رابطه زناشوییم بگم، یا از جزئیات زندگی بچه هام گفته باشم. خوب اینم یه سبکی هست برای خودش.

اما گمان می کردم که کسایی که می یان اینجا رو می خونن حالا دیگه یه کم منو می شناسن، و اینکه مثلا من آدم آروم پچ پچی اصلا نیستم. یعنی اصلا یادم نمی یاد که من توی بجث و کل کل هایی که تو خونه گاهی با شوهرم دارم، یا حتی با بچه ها، جیغ نزده باشم. این مدل عصبانی شدن منه. یکی دو بار هم تو همین وبلاگ فریاد زدم. دلیلش شاید نوع بزرگ شدنم بوده که تو خونه زن سالار بار اومدم یا اینکه به هر حال به خاطر نوع کار هایی که می کنم و فعالیت های حرفه ایم بخصوص دومیش؛ نه تنها کلاهم بیرون از خونه پشم دراه، تو خونه هم داره. همون کارت رو سینه رو که می بینن خودش یه جوریشون می کنه، کم کم اون پسره دیگه اتاقشو کم تر بریزو بپاش می کنه. و یه دلیل دیگه اش هم شاید اینکه ذاتا من آدم توله سگ قلدری هستم. شوهرم هم به خاطر نوع تربیتش اصلا آدم آرومیه و بسیار دموکراته.

اینها که اینجا می خونین نوشته های منن، اما شرح حال من نیستن. اما من توی عمرم یک عالم بی بی دیدم و یک عالمه آقای داد بزن خفه کن و یه عالمه زن خفه شده. ( کی ندیده؟) اگه حرف اونا رو می زنم، منظورم این نیست که بشینم درد دل زندگی خودمو بکنم. می خوام بگم که دارم به آدما نگاه می کنم. و می خوام که توی سرعت زندگی کش زندگی توی قرن بیست و یکم، این آدمایی رو که نگاه می کرده ام از بچگی، گم نکنم و از یاد نبرم.

اوووووووووووف! نمی تونم بگم منظورم چیه.  

خلاصه که من سی و هفت سالمه، سرطان ندارم، دو تا بچه 17 و 14 ساله دارم. سه تا شغل دارم، تو یکیش پدر پدر سوخته هر چی آدم خلافکار و مخل امنیت اجتماعی هست در می یارم، تو یکیش دست زنای بدبخت و ضعیف رو می گیرم می کشم از روابط خشونت آمیز بیرون، و تو یکیش هم مشاوره می دم. پر حرفم، به قول دوست عزیزی کله شق تر از اینم که حرف گوش کن و پچ پچ کن باشم، نوزده سال پیش عاشق شوهرم شدم، هنوزم هستم، شیش سال و نیم پیش اومدیم به کانادا و انگار سختی سال های اول رو داریم رد می کنیم، یا من خیال می کنم، مشاور طلاق از انتاریو نمی خوام، سه جا کار می کنم، هفته ای شصت و پنج ساعت، خسته می شم، اما حالم خوبه از اینکه اینهمه وول وول می زنم، از اینهمه زندگی از اینهمه رنگ.  این وبلاگ رو هم از بی کسی درست نکردم که توش حرفایی رو که باید صبح یکشنبه پای تلفن به مامانم و خواهرم و بابام و خاله ام بگم، به خورد جماعت بدم.

مرسی که نگران من می شین اما من به فکر فرو رفتم که لابد تو این چاهار پنج ساله نتونستم نشون بدم که چرا هستم، یه ایرادی دارن این نوشته ها که نشدن اونی که باید می شدن، و نکردن اونی رو که باید می کردن. دارم فکر می کنم که ایرادا رو بر طرف کنم.  

هوا خوبه امروز، پاشین برین یه قدمی چیزی بزنین، منم دارم می رم سر کار. 

 دوستدار همگی،

نارنج 

.

.

.

پسنوشت- دکی جون کرم دارم دیگه.

.

 

.

.

.

 

+ نارنج ... ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٥
comment نظرات ()

سگ بشو مادر نشو (‌از نوشته های پشت یک خاور کهنه و گلی )‌

  

سلام خدمت دوستان گرامی!

من بی بی هستم.

نارنج خودش نمی توانست بیاید. اسم و کلمه رمز را به من داد تا بیایم و برایتان از طرفش پیغام بگذارم. و اینجا را به هر بدبختی که هست باز و آباد نگهدارم. حالا از این به بعد هم می آیم و آب و جارویی می کنم تا چه بشود.

من کامل خبر ندارم. خود نارنج هم حرف درست و حسابی نمی زند که آدم سر در بیاورد. مدت ها بود که نارنج و آقا با هم پچ پچ می کردند. نمی گذاشتند که من و یا بچه ها خبردار بشویم و صدایشان را بشنویم. می رفتند توی گوشه کنار با هم حرف می زدند. و صدای هردوشان مثل صدای آدم های در حال خفه کرده شدن بود.

آقا دوست ندارند که نارنج بنویسد. آقا دوست دارند که نارنج بگیرد بتمرگد واسه خودش یک گوشه ای. آقا از دست کامنت ها حرص می خورند. آقا از اینکه نارنج توی یکی از مطالبش نوشته بود:" از خودم دارد خوشم می آید. از اینکه حرف هیچ کس را در عمرم گوش نکردم، ازشان معذرت می خواهم، اما پشیمان نیستم."  به شدت عصبانی هستند. و می گویند که این مایه ننگ است و افتخار ندارد، اصلا.

آقا به نارنج می گویند که این حرفها از سن و سال نارنج گذشته است. آقا می گویند که نارنج باید این کارها را قبل از ازدواج می کرده و بعد می گذاشته توی کمد خانه پدری و درش را می بسته و بعد می آمده به خانه شوهر. نارنج پوزخند زد از حرصش و آقا بیشتر عصبانی شدند.

خوب تقصیر خودش است، این نارنج. پر رو بازی در می آورد.

آقا به نارنج گفتند این سی دی می دی ها را از جلوی دست و پا جمع کند. آقا به نارنج گفتند که از اون کله گنده ترهاش هم آخرش لنگ یه قرون دوزار مانده اند. نارنج که هیچی نیست.

نارنج  باز زبان درازی کرد. جواب داد. گفت که می داند که هیچی نیست. ولی این وبلاگ را دوست دارد. حالش را در مواقع بد خوب کرده. آقا گفتند که هیچوقت ندیده اند که حال نارنج خوب باشد. همیشه در سفر بوده. همیشه در تلاطم رفتن بوده. و هیچوقت هم نرسیده. و هیچوقت هم نخواهد رسید. آقا به نارنج گفتند که از خود راضی است و فکر می کند که کون آسمان پاره شده است و نارنج از آن بالا افتاده است پایین. آقا به نارنج گفتند که این از نتایج تلقین های مامان جانش هست.  

آقا به نارنج گفتند که بهتر است که خودش را لوس نکند. فکر نکند که می تواند کاری بکند کارستان. همینکه آب دماغش را بالا بکشد و خودش را جمع و جور کند خودش خیلی هنر است. آقا به نارنج گفتند که حتی از عهده همین هم بر نمی آید و فقط صد من ادعا دارد. و تنها هنرش پختن کباب تابه ای است.

خلاصه که آقا گفتند وبلاگ بازی قدغن است و باز نارنج پوزخند زد و آقا را خیلی عصبانی کرد. ( راستش پوزخند هایش من را هم حرص می دادند.) آقا گفتند که اگر نارنج می خواهد که آقا باهاش حرف بزنند و اخم و تخم نکنند باید دست از سر این وبلاگ بردارد.

اینها چیزهایی بود که من پدرم در آمد و گوشهایم را تیز کردم تا دستگیرم شد.

نارنج آن موقع هیچی به آقا نگفت. و وانمود کرد که آدم غد و لجباز و عصبانیی هست. کمی هارت و پورت کرد. وانمود کرد که از موضع خودش پایین نمی آید. وانمود کرد که گوش نمی کند به حرف های آقا.

بعد آرام و پاورچین رفت توی اتاق بچه ها که بوسشان کند.

بعد به من گفت که برای اینکه با بوس بیدارشان نکند، دلش نیامد که بوسشان کند. و رفت گرفت خوابید برای خودش.          

+ نارنج ... ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱۱
comment نظرات ()