نارنج

 

 

.

.

ژله          

.

.

گاهی اوقات این مرد جماعت محشریه، ایرونیش که دیگه قیامته.

اگه ببیننه صبح داری موهاتو درست می کنی که بری سر کار یهو هوس املت می کنه که موهات به جای بوی نرم کننده های خوشبو و پیس پیسی، بوی گند و گه پیاز داغ و زهم تخم مرغ بگیره.

کافیه که ببینه داری مرتب و ترتمیز می ری سر کار. بلافاصله می پرسه که موقع برگشتن لوازم کتلت می خرم یا بخره؟ یعنی اینکه هر چقدر هم به خودت برسی، آخر سر هم بعد از ساعت شیش عصر، باید با دستات کتلت چنگ بزنی و موهات بوی کتلت بگیرن. پس یابو ورت نداره، یه وقت.

یه روز اگه هوا خوب باشه و تو هم صبحش رو به راه بوده باشی، یه ربع دیر برسی، پشت پنجره وایساده و ادای آدمای نگرانو در می یاره. که یعنی من نگران دیر اومدنت شدم. اما تو روز برفی که برف تا کمره، از بالای این قله با دو تا بچه می ری تو خیابون و تا عصر صد جا می ری تا برسی یه تک زنگ کوچولو نمی زنه بپرسه چطورین؟ اگه گفتی چرا؟ چون من صبح اونقدر استرس رانندگی تو برف رو داشتم که به خودم که نرسیدم، هیچ، عین سگ جهنم بیرون رفتم. با موهای ویزویزی.

ده دقیقه که دیر می رسی خونه بیست بار زنگ می زنه که کجایی؟ بچه ها مردن از گشنگی. حالا هر کی ندونه خیال می کنه که دو تا نی نی کوچولو هستن که که باید بری عوضشون کنی و بخوابونیشون و سوپ صاف شده رو قاشق قاشق بریزی تو دهنشون. بعد باد گلوشونو بگیری. این دو تا یکیشون تو این اتاق، یکیشون تو اون اتاق پای کار و زندگی خودشونن، و تازه غذا هم که جلوشون می ذاری می یان یه مک اند چیز زرد بد مزه که عین عق گربه می مونه، درست می کنن با همون قابلمه کوچیکه می برن، می ذارن رو پاشون اون پایین جلوی تلویزیون. یه ریموت کنار دستشونه، یه تلفن اونور تر و یه نوت بوکم اونور تر رو کاناپه است. که البته تمام این عادتای بد کولی وارشون به من رفته. و تمام عادتای خوب و هر چی اصالت و استعداد پستعداد دارن به مرد ایرانی رفته.

حالا تو، توی یه شب مه آلود، ساعت دو صبح از سر کار بیا، بعد از بیست ساعت کار. مدام هم پات از خستگی می لرزه و هم از این خیابون مه گرفته ای که مبدا یه مستی، راننده کامیون خسته ای چیزی بزنه بهت، یا اینکه اصلا خودت یه وقت دیدی از خستگی اون پشت خوابت برد و یه بلایی سر خودت آوردی. از اون طرفم نگرانی که مرد ایرانی نگرانت نباشه. هی در تلفنو باز می کنی مبادا زنگ زده باشه تو میس کرده باشی. نوچ! میس نکردی. می یای خونه، می بینی که همه خوابند. خوب خدا رو شکر. مرد ایرانی غیرتی که نگران گرسنگی و خستگی همه دنیا هست اصلا به یه ورش هم نیست که من رسیدم، سه ساعت و نیم دیرتر از وقتی که گفته بودم می یام. اونم تو چه مهی رانندگی کردم. تنها عاملی که باعث می شه بدونم که می دونه که من اومدم اینه که تا مرد ایرانی صدای پای منو می شنوه، پتو رو بیشتر دور خودش می پیچه. انگار قحطی پتو اومده. انگار همه گرما و راحتی دنیا ارث بابای مرد ایرانیه. خوابم که نمی بره. از خستگی. یادم می یاد که هزار ساله با مامانم حرف نزدم. هی زنگ زده، من نبودم. پیغام گذاشته. یا با بچه ها حرف زده. می رم تو زیر زمین. شماره مامی اینا رو می گیرم. با هم حرف می زنیم. خواب یواش یواش می یاد سراغم. می یام بخوابم. با حرص و زور و یه لگد تقریبا محکم یه کم از پتو رو می گیرم. بعد مرد ایرانی فردا صبح وقت صبحانه می پرسه که مامانم اینا کی می خوان برن شمال؟ مثلا خودش سه طبقه بالاتر خواب بوده، یه جوری که نه اومدن منو فهمیده، نه دیر اومدن منو فهمیده.

مدرن هستن تا جایی که به نفعشون باشه. تو بری بیست ساعت کار کنی. خوبه. عالیه. اینجا کاناداست. خودت خواستی بیای. همه زنا به اندازه مردا کار می کنن(بیلاخ).

 یکی ازشون بپرسه زنشون کجا کار می کنه می گن:" تو چیز. بگو دیگه چیز. همین بغل!" بپرسه کارش چی هست. می گن:" چیز دیگه. بگو. چیز می کنه. همین که همه می کنن." یه دفعه آلزایمر می گیرن. مدرن هستن تا جایی امنیت روانیشون به خطر نیفته. که به قدرت خدا اونقدر هم متزلزله که دائم در حال به خطر افتادنه. سکیوریتیشون مثل ژله می مونه. دائم الرزه.   

مدرن هستن تا جایی که سر کار خودشون با هزار تا شانتال و پم و لیزی و میزی و اینا دارن دونات و قهوه می خورن. کافیه زنگ بزنن و تو بگی دارم قهوه می خورم. یهو می گن:" تو به من بگو اونجا محل کاره یا لونا پارکه. این نصفه شبی کی رفته قهوه برا همه گرفته آورده؟ کاری که شما ها اینجوری می کنین معلومه که دزدا راست راست راه می رن."         

.

.

.

.

.

.

 

 

+ نارنج ... ; ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱
comment نظرات ()