نارنج

 

 

 

 

 

 

 

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن...

 

 

 

شبها که از سر کار می آیم هوا سرد است و و هوای سرد به صورتم می خورد. لحظه با شکوهی هست لحظه ای که با عجله و هراس می روم و می دوم که برسم به جواهری که توی خانه توی کشوی آخرین یک کمد در منتها اله یک گنجه دور افتاده قایم کرده ام.

 

توی یک جعبه مقوایی کوچک هست.

 

جعبه مقوایی دیگر له و لورده شده. در کشمکش این سال ها.

 

تویش پنبه ای هست. که دیگر چرک مرد شده در بکش نکش این سال ها.

 

 

تمام روز رو بهش فکر می کنم.

 

وقتی که می رسم، یکراست نمی روم سراغش. اول کارهای معمولی را می کنم.

 

مثل راست و ریست کردن آشپزخانه.

 

یا اتاق نشیمن.

 

یا جفت کردن کفش های رها شده.

 

دوش هم می گیرم.

 

 

یک جعبه درب و واغون دو بند انگشت در دوبند انگشت. مال یک زرگری دور افتاده در دورافتاده ترین گوشه بازار دورافتاده ای در یک شهر خیلی دور. که رویش طرح رنگ و رو رفته ای از دو انگشتر (یک زمانی براق) هست.

 

گاهی به نظرم می رسد که یک انگشتر تویش هست.

 

گاهی یک مروارید درشت.

 

گاهی یک پروانه طلا که روی هر بالش سه نگین الماس دارد. ( من این را یک بار نوزده سال و یک ماه پیش توی خواب دیدم.)

 

گاهی یک سنگ زمرد.

 

من ایده زمرد درشت را دوست دارم. همیشه دلم میخواسته که یک انگشتر زمرد داشته باشم.

 

 

گاهی گم می شود.

 

روزها و روزها می گردم به دنبالش. بعد یادم می آید که از هول گم کردنش جایش را عوض کرده بودم. و یادم رفته که کجا گذاشتمش.

 

مدتی دور خودم می چرخم.

 

مثل گربه ای که سیبیلش را کنده باشند، تعادلم را از دست می دهم.

 

و قیلی ویلی می روم.

 

چیزی من را نگه نداشته.

 

و من احساس بی وزنی می کنم. معلق ماندگی.

 

ماندگی.

 

آهان. درست است، ماندگی.

 

احساس یک نان بیات و مانده. یا یک نارنگی مانده و نرم شده. یا کمی نوشابه توی یک لیوان مانده و گاز پریده. یا یک ماتیک مانده و ماسیده. یا تخمه ژاپونی مانده و نم گرفته.

 

تمام شهر حالا برق می زند. و من را یاد برق این زمرد می اندازد. که لای پنبه است.

 

دلم برایش قیلی ویلی می رود.

 

دست و دلم برایش می لرزد.

 

و به هیچ کس نشانش نمی دهم.

 

از حسودی و ترس هست.

 

در برابرش من ترسو می شوم. و بعد از ترسم بد اخلاق.

 

و برای اینکه پدرش را در بیاورم، الکی به خودم می رسم.

 

می خواهم حسودی اش بشود.

 

می خواهم خیال کند که اگر خودش را از من قایم کند، من را روی هوا می برند. می دانم که توی دلش به من پوزخند می زند. می داند که من بردنی و روی هوا زدنی نیستم.

 

پوزخند را که می بینم، جیغم می رود به هوا.

 

اما زود توی دلم غذر خواهی می کنم ازش. همین هست که پر رو می شود.

 

 

و می رود.

 

 

گم و گور می کند خودش را.

 

پروانه الماس هایش را بر می دارد و پر می کشد می رود.

 

و گم می شود.

 

 

و من اضافه کار می مانم توی اداره. الکی روی صندلی ام می نشینم. پای چپم را مدل مرد ها گشاد گشاد می اندازم روی پای راستم. و آرنج راستم را روی دسته صندلی ام. و انگشت وسط دست راستم را می گذارم بین دو لبم. و سبابه همان دست را روی لپ سمت راستم. و حرص می خورم.

 

 

و هی فکر می کنم که بار آخر که جعبه را جا به جا کردم کجا گذاشتمش.

 

 

آنقدر می مانم توی اداره تا وقت فعال شدن آژیر ها می رسد.

 

 

می آیم.

 

لباسم را در می آورم. وقتی همه در های دنیا را می بندم و در کمد دخمه مانندی بی نگاه کردن دنبال پیژامه کرکی می گردم، دستم به پروانه خسته می خورد.

 

 

 

با خجالت به هم نگاه می کنیم.

 

بی هیچ حرفی.

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۱
comment نظرات ()