نارنج

 

 

 

 

کهنه بی نمازی

 

 

 

من توی این اتاق نشسته ام و دارم یک مجله ورق می زنم و در حقیقت وقتم را می کشم. گوشه چشمی نگاهی هم به تلویزیون می اندازم. گوشم به اخبار هم هست.

 

آن یکی زن لئو دارد توی اتاق بغلی نمی دانم چه کار می کند.

 

چال می کند.

 

از او بدم می آید.

 

ادای آدم های مطیع را در می آورد.

 

من که می دانم از ته دلش نیست.

 

می خواهد که لئو ولش نکند.

 

بی بی از بی چادری خانه نشین است.

 

از این زن بدم می آید.

 

مثل دخترهای بی پدر مادر می ماند.

 

صبور است.

 

مات است.

 

جیغ و ویغی هم نیست.

 

 

ای میل هایم را چک می کنم.

 

همه اش جانک است.

 

کسی در یک روز جمعه تهران به آدم ای میل نمی زند.

 

همه درگیر این خانه آن خانه رفتن هستند. همه دارند چلوکباب می خورند. همه دارند فلیم سینمایی ساعت دو جمعه را می بینند. ای میل ها معمولا در غروب جمعه تهران می رسند. وقتی که آدمها از هول و هراس مهمانی و سکس و چلو کباب ظهرجمعه و دیکته شب گفتن به بچه هایشان افتاده باشند.

 

کسی در یک روز جمعه اینور هم به آدم ای میل نمی زند.

 

همه در حال ذوق و بدو بدو های جمعه و با سر شیرجه زدن توی شنبه یکشنبه هستند.

 

 

 

بی بی بدبخت را بگو که کسی برایش ای میل نمی زند. حتی ای میل ادرس ندارد. من تا به حال بی بی را این پشت ندیده ام.

 

 

از این پشت بلند می شوم و می روم به آشپزخانه. برای خودم آبی جوش بیاورم که یک تی بگ تویش بیندازم.

 

بی بی آشپزخانه را مثل دسته گل تمیز کرده است. کیسه آشغال ها را که بو گرفته بود، برده است بیرون و هزار کار دیگر.

 

 

لئو آنوقت ها همیشه به شوخی و بعد ها کمی جدی تر به من می گفت که من اگر زن دیگری بگیرم کمک حال تو می شود. و من ژست می گرفتم و می گفتم که اگر منظورش کلفت هست، که دیگر عقد کردن و خطبه خواندن ندارد. خوب کلفت می آوریم. به هر حال من از لئو غافل شدم که این بار آخری این زن را عقد کرد، کارش را درست کرد و با خودش آورد اینجا.

 

راست می گفت.

 

زن بی سرو زبانی هست.

 

مثل اینکه از در و دهات گرفته آورده اش اینجا.

 

زن زبان بسته هیچوقت برای خودش چیزی نخریده است. حتی نواربهداشتی. از کهنه بی نمازی استفاده می کند. 

 

 

اصلا به من احساس هوو داشتن دست نمی دهد.

 

احساس خطر نمی کنم از بودنش و نفس کشیدنش در این خانه.

 

لئو هم آرامش بیشتری دارد.

 

و من تازه می فهمم که چه اشتباهی می کردم که آنهمه سال با حرص کار های خانه را می کردم. تمام ظرف های خانه لب پر شدند در طول آن سال ها.

 

بی بی آشپزی اش خوب است.

 

بی بی خواهر و مادر ندارد.

 

بی بی اهل موزیک پوزیک نیست.

 

دهن بی بی را ماست گرفته اند.

 

بی بی جوراب های هر کسی را جفت جفت گوله می کند.

 

بی بی شب ها زود می خوابد از بس که خسته می شود در طول روز.

 

بی بی را ما تا به حال عصبانی ندیده ایم.

 

بی بی از دنیا طلبکار نیست.

 

بی بی مادر مرده به همه بدهکار است.

 

بی بی افسرده نمی شود. ( به گمانم افسرده مادر زاد است. )

 

بی بی در و پیکر خانه را قبل از رفتن به اتاقش و خوابیدن چک می کند.

 

 

بی بی کار بیرون هم می کند.

 

بی بی از سر کار که می آید یک راست می رود توی آشپزخانه. اوایل نگران بودیم که دستش را نشسته برود سراغ آشپزی. لئو بهش تذکر داد. چیزی نگفت طفلک. از آن به بعد دستش را جوری شست که ما ببینیم.

 

بی بی غذا را که پخت همه را صدا می کند.

 

بی بی به آن صورت دوستی ندارد.

 

بی بی زیاد پای تلفن با کسی حرف نمی زند. اصلا برای اینکه مجبور نشود با کسی حرف بزند، گوشی را بر نمی دارد.

 

بی بی یک چیزهایی توی کمد اتاقش دارد گهگاهی در می آورد و بهشان یواشکی نگاه می کند. ما که هر چه نگاه کردیم ندیدیم  به چه نگاه می کند.

 

بعد می رود زیر پتویش و برای خودش می گیرد می خوابد.

 

لئو جلوی من خیلی به بی بی محل نمی گذارد. من یکی دو بار احساس کردم که وقتی من خوابم برده بود یواشکی رفته توی اتاقش و ترتیب بی بی را داده.

 

 

بی بی اما، مظلوم است.

 

بی بی، اما رنگ به چهره ندارد.

 

بی بی اما، لال مانی دارد.

 

 

 

 

من به بی بی اما، شک دارم.

 

نکند که روزی لئو را چیز خور کند؟

 

نکند من را از چشم لئو بیندازد؟

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٩
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

آی یو دی

 

 

 

 

من هزار ساله که یه نقشه فرار توی ذهنم دارم طراحی می کنم.

 

یه فرار بزرگ.

 

 

همه ماجرا از وقتی شروع شد که من ده بر یک رو توی هشت سالگی یاد نمی گرفتم. مامانم و بابام توی خونه توی یه عصر سرد آذر ماه 56 بدبخت شدند از بس که زور زدند. فردای اون روز من نمره ریاضی ام شد 12. نمی خواستم سوار مینی بوس حاج آقای سرویسی بشم. به زور شدم. و نمی خواستم که پیاده بشم دم در خانه. ازش پرسیدم:" حاج آقا! خونه شما کجاست؟ " گفت:" چهار صد دستگاه!" و من پیش خودم فکر کردم که چون400 دارد ، لابد خیلی دور است. ازش پرسیدم که آیا می شود من را ببرد و دم در خانه خودشان پیاده کند تا من پیاده برگردم؟ دروغ بود. نمی خواستم برگردم. پیش خودم فکر می کردم که می روم و به جای خانه می روم جایی دور تر مثلا نهصد دستگاه.

 

همان وقت وقتی که من را دم در خانه پیاده کرد و من کلید را از جیب کیفم در آوردم و رفتم تو، روی یک کاغذ نقشه اولین فرار را کشیدم.

 

یک نقشه ناکام.

 

که همه نقشه های ناکام بعدی من را از آن نقشه اولی دورتر کرد. و من حالا دارم نقشه رفتن به جایی را می کشم که مثلا اسمش هفت میلیون دستگاه باشد. جایی که خیلی دور هست از اینجا.

 

توی این سالهای طولانی هر شب به امید لحظه مناسب برای فرار خوابیده ام. هر شب فکر می کردم که شاید فردا روز رفتن باشد. یک بار که یکی از بچه ها سه ساله بود و یکی دیگر پنج ساله، توی اتاق انتظار مطب دکتر زنان، مجله ای ورق می زدم که مصاحبه ای چاپ کرده بود از منیرو روانی پور. منیرو گفته بود که دوست دارد بچه اش را ببندد به کولش و برود ایران گردی. ( نمی دانم رفت یا نه. یا اینکه این هم از همان حرف هایی بود که روشنفکر ها می زنند تا ما آدم های معمولی خر را بیندازند توی هچل. ) بعد من پیش خودم فکرکردم که من هم باید با بچه هایم فرار کنم. و آنها را ببندم به کولم و در بروم. بعد دیدم که کول کردن کار من نیست. تازه ایران گردی هم کار من نیست. اما می خواستم که بروم. که بلوزم را که همیشه پشت به روست، درست بپوشم. نشستم و نقشه کشیدم برای رفتن.

 

مثل همان نقشه ای که برای فرار کشیدم توی سال 67. می خواستم که اول توی کنکور یک رشته به درد محرومان بخور قبول بشوم. و بعد بروم و توی مناطق محروم خدمت کنم. این نقشه را درست وقتی کشیدم که یک داستان کوتاه در مجله دنیای سخن خواندم که دکتری شهری می رود به یکی از دهات کردستان. به قصد خدمت. دختری به اسم پرشنگ را نجات می دهد. می خواستم فرار کنم به یکی از دهات محروم ایران.

 

 

آنقدر به نقشه های فرارم فکر می کردم که ظرف ها نشسته می ماندند، رو تختی روزها نامرتب باقی می ماند، وقت دکتر زنان و گذاشتن آی یو دی یادم می رفت، و تست های کنکور حل نشده روی هم تلنبار می شدند. خاک می خوردند. و من شب ها توی خواب، پرواز می کردم. همه این سالها با فکر فرار تحمل پذیر می شدند.

 

شدند.

 

فرار در شب قبل از امتحان هندسه سال اول دبیرستان. فرار در شب قبل از امتحان فیزیک کلاس سوم دبیرستان. فرار شب قبل از اولین کنسرت. فرار شب قبل از کنکور. فرار در شب قبل از عروسی. فرار فردای به دنیا آمدن دخترم، از بیمارستان، با یک بچه نوزاد. فرار درست قبل از تحویل سال هفتاد و چهار( برای همین هم هست که در عکس کنار هفت سین آن سال من خیره ام به سمتی که در خانه وقع شده بود، بچه ها توی بغلم)، فرار و گم شدن در رفت و آمد فروگاه ژنو ... و ده ها نقشه فراری که زیر تشک ها و جرز دیوار ها و لای آجر ها پنهان شدند و زیر خاکی اند وپوسیده اند ...

 

از هشت سالگی تا به حال بیشتر وقت ها که دارم با آدم ها حرف می زنم، توی دلم دارم بهشان می گویم:"خبر ندارید که این آخرین بار هست که دارید من را می بینید. حالا هی مزخرف به هم ببافید و فکر کنید که دارید حرفتان را پیش می برید. یک روزی که از خواب بیدار شدید می بینید که من نیستم. نبینید حالا من دارم تمکین می کنم. این برای این است که شما را گول بزنم. و شما شکتان نبرد. "

 

و این استامینفون کدئین دار است. آدم را ملنگ می کند. معتاد می کند. معتاد به خیال فرار.

 

 

فکر می کردم که مهاجرت شاید دارد دری بزرگ را برای فرار باز می کند. در حقیقت دو سه قفل هم اضافه کرد به درهای قلعه. باید سر فرصت نقشه ای بکشم که خیلی دقیق باشد. از آن نقشه ها که طراحی شان چندین سال وقت می برد. نقشه ای که اگر از الان شروع کنم شاید وقتی چهل و دو سالم باشد، کشیدنش تمام شده باشد. من حتی می دانم که کدام چمدان را می خواهم با خودم ببرم. من حتی می دانم که در روز فرار چه لباسی می خواهم بپوشم.

 

 

فرار به طرف هفت میلیون و سیزده دستگاه...

 

 

 

 

 

                                                                  

 

 

+ نارنج ... ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٠
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فرجام

 

جمعه 4/8/1386 - 21:13

 

خیلی زور زدم که با این طوفان که راه افتاد طوفانی نشوم. حالا که گذشت نارنج ، یاد گرفتی که یادت باشد قاعده بازی را نشکنی؟ دیگر خیال نکنی چون دلهایی می چسبند به دلت با جادوی نوشتنت، پس حق داری عقیده ات را بگویی درباره چیزی ، فارغ از درست بودن و نبودنش؟ یاد گرفتی همه ما از چپی و راستی و حزب اللهی و روشنفکر و گردنه گیر و کوچک و بزرگ و چه و چه یک مرض مشترک داریم؟ یاد گرفتی ایرانی یعنی کسی که در یک محدوده جغرافیایی سر درآورده باشد و حتماً تعصب داشته باشد؟ یاد گرفتی احترام به نظرات دیگران برای دیگران خوب است؟ فهمیدی چرا این مملکت برای من و تو مخالفان من و تو با هم جا ندارد؟ قبول کردی زنده باد مخالف من را اگر خودمان می فهمیدیم لازم نبود آخر آرزویمان خاتمی باشد و نصیبمان مهرورزی؟ فهمیدی؟ پس باز هم بنویس. اما اگر نمی فهمی و نمی خواهی بفهمی هم باز بنویس. خیلی از مخالفانت که اینجا نوشتند را می شناسم و دوست دارم و قبولشان هم دارم. شاید خودم هم از منتقدین و مخالفان حرفت باشم که هستم. اما بنویس نارنج ! حتی خلاف میل من. شاید یاد بگیرم که محترمانه نقدت کنم وقتی بی حرمتی نمی کنی. بنویس عزیز دل. لااقل نریز توی خودت لعنتی. قبول؟

 

 

 

 

 زمستان پنجاه و نه/ دبستان پیشرو / کلاس پنجم ب

 

معلم کلاس مریض روانی هست یا من خیال می کنم. بچه های کلاس را چند روز بعد از شروع مدرسه ها به دو گروه تقسیم می کند. زرنگ یا معمولی اما خوش ظاهر و مرتب و بچه های تنبل و بد لباس. هر دسته را یک طرف می نشاند. من تو دسته خیر سرم زرنگ ها هستم. هر چند روز یک بار یکی از بچه های تنبل را می آورد جلوی کلاس و دفتر دیکته یا مشقش را می گیرد بالا و به بقیه نشان می دهد و می گوید که بقیه بیایند از آنطرف دیگر کلاس و ببینند و مسخره اش کنند. لیلی الف / مریم دال/ نیکوی نون/ مژگان ر / یک مشت بادمجان دور قاب چین چاپلوس می پرند جلو و هم صدا می شوند با این زن روانی. به مادرم می گویم. می گوید که نباید با معلم کلاس تخت هیچ شرایطی لج بازی کرد و اعتراض کرد که قدرت دارد و زندگی آدم را می تواند سیاه کند. که کرد. خانم آقامفید روانی از دی ماه 59 تا آخر سال من را بایکوت کرد، طرف تنبل ها نشاند، به بقیه گفت که با من دوست نباشند، توی نمایش مدرسه برای 22 بهمن شرکت نداد و به همه انشاهای من نمره 17 داد. به خاطر اینکه یک بار وسط سیرکی که راه انداخته بود و سیما شین بیچاره را مسخره می کرد، بلند شدم و گفتم که حق ندارد کسی را مسخره کند. و به عنوان معلم باید دلسوز بچه های کلاسش باشد. مثال هم برایش زدم، صمد بهرنگی.

 

 

 

عبرتم نشد.

 

زمستان شصت و سه/ راهنمایی عفاف/ کلاس سوم ب

 

امور تربیتی بیشعور که اسمش بود خانم زیارتی ما را به چهار میخ می کشید. دو پر کتاب نخوانده بود. می خواست ما را ببرد به گردش دستجمعی بهشت زهرا. می گوید که همه با چادر بیایید. بلند می شوم و بحث می کنم که چادر سیاه برای چه؟ من با مانتو و مقنعه می آیم و هیچ ایراد اصولی به من وارد نیست. پرونده زیر بغل. پدر باید بیاید مدرسه. برویم آموزش و پرورش. تعهد بدهیم. بعد هم تمام سال تحصیلی را مثل بخت النصر سر کلاس دینی و انشا و تربیتی بق کنم. و نفس بکشم توی مدرسه یک نفر از بلندگو فامیلی من را از ته حلقش جیغ بزند. این پتیاره کجا قایم می شد که تا من لبخند می زدم از یک سوراخی می دید و فغان راه می انداخت؟

 

 

 

 

 

عبرتم نشد.

 

عید شصت و شش/ دم در خانه عمه جان بزرگ

 

مادرم ذوق می کند که عمه نمی دانست که این ترمه چقدر می ارزد. ازش گرفت. به جای عیدی. گفتم که کار بدی کرده. گفتم که این زرنگی نیست. این نامردی هست. منتظر باشد که کارما بیاید و خدمتش برسد. مامی جان خودش زود تر از کارما دست به کار شد و خدمت من رسید. دعوام کرد. پدرم رو در آورد. از رفتن به همه جاهایی که دوست داشتم محرومم کرد تا دیگر فکرش هم به سرم نزند که هر چیزی به کله خرابم می رسد به زبان بیاورم.

 

 

 

عبرتم نشد.

 

 عبرتم نشد و گند زدم به  هفته قبل از عروسی ام وقتی که به ... گفتم که دوست ندارم به من بگوید سر سفره عقدم گردوی نقره ای شده بگذارم. عبرتم نشد و سر حاملگی بچه دومم شوهرم دو سه ماه بامن حرف نزد غیر از موارد خیلی ضروری چون جواب بی تربیتی ... را که در خانه من را محکم کوبیده بود، داده بودم. عبرتم نشد و توی برگه ارزیابی سوپروایزر قبلی ام نوشتم که باید برود و یکی دو تا کلاس مهارت های مدیریت نوین بگیرد که برایش از نان شب واجب تر هست، جایی که همه خفه خون مرگ گرفته بودند. عبرتم نشد و یکی از همکار های ولدزنای فعلی ام ای میل دادم و گفتم که حواسش باشد که می دانم دارد یکی از همکار های ضعیف بدبخت را که همه اش دارد گند می زند و کارش را بلد نیست هر روز عصر بعد از رفتن همه سکشوالی، ابیوز میکند. و پس فردا صبحش همه دیتابیس ام پاک شد و رفت به هوا. و تا دو ماه شبانه روزم یکی شد تا برش گرداندم.

 

 

 

بعضی ها خنگ اند، فرجام جان.

 

بعضی ها مثل من، خیلی خنگ اند. بعضی چیزها را به راحتی یاد نمی گیرند. طرد می شوند. هل داده می شوند به حاشیه. توی دسته تنبل ها جایشان نیست. توی دسته زرنگ ها هم راهشان نیست. دنبال شر و درد سر می گردند. در کامنت دانی شان را باز می گذارند. (دوستی می آید بهشان می گوید قمر خانم. دوستی عبارت کلیشه ای کیهانی نوشتن را به کار می برد. دوستی می نویسد ابلهانه و کودکانه هست این طرز فکر. کسی می نویسد صادق هدایت پیش تو سوسک هست. دوستی می آید و می نویسد که عصبانی هست از دست من. و خودش را کنترل کرده که عصبانی تر نباشد. همه هم تحصیل کرده. همه هم با کمالات. همه درس های زندگی را از همان کلاس پنجم یاد گرفته اند. توی دسته زرنگ ها بوده اند. آنور کلاس می نشسته اند همیشه.)

 

بعضی ها مثل من، اما، دنبال شر می گردند. قاعده بازی را می شکنند. بعضی ها عقل درست و حسابی ندارند و محافظه کاری توی کتشان نمی رود. به درک که محروم از ارث می شوند.  و چیزی که دستشان را می گیرد این است که دوست نزدیکشان یواشکی می آید و می گوید:" هم شما حق دارید و هم مخالفانتان. البته ازنوع مودبشان. " و از گذاشتن اسمش هم امتناع می کند. نمی خواهد اسمش به آدم خنگی مثل من گره بخورد.

 

بعضی ها مثل من خنگند و عقل ندارند و از یک سوراخ چه بسا که هزار بار هم گزیده بشوند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٧
comment نظرات ()