نارنج

 

 

 

111

 

 

 

بچه ها هر کدام تک به تک رفته اند سینما.

 

با دوستانشان.

 

 

غروب شنبه می خواهد بشود.

 

 

همه جا ساکت هست وقتی که نیستند.

 

و من هلاک چانه زدن سر ماتیک و گوشواره با گل یاس خوشبویم می شوم.

 

می روم توی اتاقش و لباس هایش را به دقت تا می کنم.

 

هنوز بوی بچگی هایش را می دهند. فقط کمی عطر بهشان اضافه شده.

 

بالشش که همیشه بوی بچگی هایش را می دهد. بالش را که بو می کنم ، خودش توی بغلم هست، انگار، و دارم گردنش را بو می کنم و سر کوچولویش را گذاشته روی شانه سمت راستم.

 

و دستهایش دور گردنم حلقه شده اند.

 

بالش را بو می کنم.

 

فقط بوی نارگیل اضافه شده.

 

بقیه همان است.

 

 

پیشی کوچولوی سفید روی کمدش را ناز می کنم.

 

نوک دماغ  پیشی را بوس می کنم و می آیم بیرون.

 

 

 

توی اتاق پسرم روی لباس هایی که کف اتاق هستند راه می روم.

 

به خودم رفته پسرم. ریخت و پاشی هست.

 

و اتاقش بوی مخلوط اسپری آدیداس و بز می دهد.

 

و از لباس های فوتبالش بوی گند می آید.

 

لباس ها را بر می دارم.

 

 

روی نرمی شماره یازده پشت بلوز قرمز فوتبال دست می کشم.

 

و دستم و دلم قلقلک می آید.

 

و دلم برایش پر می زند.

 

 

خودش صدو یازده دقیقه هست که نیست.

 

 

 

***

 

 

 

دم صبح خواب می دیدم.

 

سر کوچه مامانی اینا بودم.همان خانه ای که از آنور کمی نزدیک بود به پارک شفق. مامانی برای من لقمه کتلت درست می کرد و من را می بردند با آقاجون به پارک که به هوای تاب غذایم را بخورم. آقاجون آنوقت برای من از همه درخت های گردوی دنیا و سرو های دنیا دهنده تر و قد بلند تر بود و مغزش کوچک نشده بود و همه ما را می شناخت. و مامانی راه می رفت. و توی بیمارستان نبود با هزار لوله و میله و سیم.  

 

 

تقاطع یوسف آباد و خیابان پهلوی. همان جا که پر بود از جیک جیک گنجشک ها. و انتشارات بهجت نزدیکش بود. و ما از آن جا یک بار یک مشت کتاب برای من خریدیم وقتی که من هشت ساله بودم. و من از همه کتاب هایی که خریدیم آنی را دوست داشتم که تویش یک قورباغه بود که دست آخر شاهزاده شد. قورباغه ای که یک تاج طلایی داشت. و من روزها مات مات به آن قورباغه خیره ماندم.

 

 

خیلی سنم کم بود. آنقدر که یادم هست به پاهایم نگاه کردم و دیدم که من هنوز برای اولن بار هم اپیلاسیون نکرده بودم. داشتم با یکی از پسر های همسایه راه می رفتم.

 

عاشقش بودم.

 

هنوز از ساعت چهار و نیم صبح صدای قلب خودم توی گوشم هست.

 

کرپ کرپ می کرد.

 

گوش هایم داغ بودند. دور و ورم را می پاییدم که کسی ما را نبیند.

 

عاشق شدن یواشکی چقدر لذت داشت.

 

هنوز هم تا الان که ساعت سه و بیست و یک دقیقه عصر هست، لذتش زیر دندان هایم مانده است.

 

ما داشتیم توی خیابان راه می رفتیم و او برای من یک بستنی قیفی گنده صورتی خرید.

 

من خیلی ذوق کردم.

 

انگار دنیا را به من داده بود.

 

 

بستنی قیفی صورتی!

 

 

 

هزار سال بود که از خوردن بستنی اینهمه ذوق نکرده بودم.

 

سردم شد.

 

بیدار شدم.

 

همه خواب بودند.

 

آهسته آمدم پایین. چای درست کردم.

 

 

هوا تاریک بود.

 

رفتم توی تراس روی صندلی های تابستانی نشستم.

 

 

می لرزیدم از سرمای بستنی...

 

 

و چای می خوردم با طعم بستنی توت فرنگی...

 

 

چراغ های خیابان هنوز روشن بودند و هوا تاریک.  

 

 

 

 

و درخت های جنگل روبه رو را که باد تکان می داد سایه شان با من روی سفیدی زیر شیروانی خانه همسایه روبه رویی دالی موشه می کرد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

سمیرای عزیزم سلام!

 

ما هجده سال پیش در چنین روزهایی هم را دیدیم. توی اردوی مامازن ورامین. روز ثبت نام دانشگاه ما را بردند با اتوبوس و به ما قیمه دادند. و در اتاق های چهار نفره خواباندند. فریده و نگین بوی عرق می دادند. و تو یک اسپری فای سبز را توی اتاق خالی کردی و مغز ما از مخلوط بوی عرق و فا تیر کشید.

 

 

امروز بی جهت مرخصی گرفتم و در خیابانهای شهر بی هدف راه افتادم. اول کمی پیاده روی. دیده بودم که پاییز شده و می خواستم ببینم چیزی از من باقی مانده است برای جنون پاییزی یا نه.

 

باران می آمد و من از کنار رستورانهایی رد می شدم که داشتند برای غذایشان سیر سرخ می کردند. لذت مخلوط بوی سیر سرخ شده و فلفل و باران و خیابان وصف نشدنی است.

 

بعد قطار سوار شدم. از کنار یک رود خانه رد شد. و من توی رودخانه عکس سال های جوانی را دیدم. و به خودم توی شیشه قطار کنار دستم لبخند زدم.

 

و با تو خندیدم.

 

توی گلف زرد تو بودیم.

 

سر جهان کودک.

 

داشتیم می رفتیم سر قرار .

 

و زن کولی آمد با اسفند گردان. ما از دور پولش دادیم که بوی دودش ما را بد بو نکند.

 

دست کردم توی داشبرد ماشین تو و برنجک را در آوردم. یک مشت ریختم کف دست تو که پشت رل بودی. تو همه را فرو کردی توی دهانت،

 

خندیدی.

 

و بعد گریه کردی.

 

 

من را تا روزی که توی گور بگذارند آن اشکی را که ریخت روی مقنعه تو فراموش نمی کنم.

 

 

دلم برای تو تنگ شده.

 

دلم برای خودم هم تنگ شده.

 

من هر چه زور می زنم دیگر نمی توانم که مثل قبلم بشوم.

 

دارم یواش یواش می شوم مثل مامانم.

 

مثل مامان تو.

 

مثل همه زن های دیگر.

 

من اگر همه روزهای بعدی را هم مرخصی بگیرم و توی خیابان ها راه بروم و قطار سواری کنم لا به لای خطوط دیروز و امروز هیچوقت در یک جا به هر دو نمی رسم.

 

باید مدام خط را عوض کنم .

 

و از سرگیجه تلو تلو بخورم.

 

بعد هم بعد از ساعت شش برگردم توی آشپزخانه ام و مثل نیمی از جمعیت کره زمین که بعد از ساعت شش عصر مثل هم می شوند، همکار هم می شوند و بوی هم را می دهند سرم را تا اواخر گردن فرو کنم توی فر و سالاد درست کنم.

 

و به سریال های تلویزیون خیره بشوم.

 

 

تو آن روز سر جهان کودک به حال دل آشوبه امروز من گریه کردی؟ و لابد مال خودت و آن نیمی دیگر ازجمعیت دنیا که بار اصلی تولید مثل روی دوششان افتاده؟

 

 

 

بوی سیرسرخ شده و باران و خیابان و قهوه و رفتن لا به لای این خطوط موازی من را به دل شوره و دل آشوبه انداخته است.

 

 

می روم توی یک مغازه لوازم دست دوم و دنبال کتاب ها و صفحه های قدیمی می گردم. عادت همیشگی.

 

صفحه ها را ورق می زنم.

 

چهل و پنج دور.

 

آدم جدیدی نمرده. و کسی صفحه های مادر بزرگش را نیاورده به دست دومی.

 

این ها را هم هفته پیش دیده بودم. چیز به درد بخوری تویشان نبود. من بیتل ها را دوست ندارم. شلوغ پلوغ می کنند. هنوز که هنوز است. در تردیدم که مسکرید مال کارپنترز را بردارم یا نه.

 

می روم طرف کتاب ها.

 

هر چه دلتان می خوهد از فلانی بپرسید راجع به عشق و سکس و همخوابگی.

 

سوپ جوجه برای روح آنان که حیوانات خانگی را دوست دارند.

 

سوپ جوجه برای روح مادران.

 

سوپ جوجه برای روح بیوه ها.

 

سوپ جوجه من را به یاد بال مرغ می اندازد و من تهوع می گیرم.

 

انقلاب درون.

 

چگونه در ظرف مدت بیست و یک روز مثل مانکن ها بشوید.

 

شیمی آلی برای سال دوم کالج.

 

 

 

یک دست فنجان قدیمی انگلیسی می بینم. که رنگشان کرم هست و گل های رز سرخابی با برگ های سبز روشن رویشان دارند.

 

انگار امروز صبح بهار شده و این گل ها از غلاف در آمده اند.

 

تازه اند. بویشان می آید.

 

تویشان اما کبره هست.

 

از آخرین چایی که تویشان خورده شده.

 

دنبال جای ماتیک سرخابی روی لبه شان می گردم.

 

دسته فنجان توی دستم هست.

 

و به کسی فکر می کنم که آخرین بار این تو چای خورده.

 

و لابد مرده. و همه کسانی که در طول سال های هزار و نهصد و سی و هشت تا به حال لبشان به این فنجان خورده.

 

و لابد این آخرها دستشان می لرزیده وقتی این ها را به دست می گرفته اند. برای همین فقط سه فنجان و پنج نعلبکی از یک دست کامل باقی مانده است.

 

 

دلم آشوب می شود.

 

می ترسم و از قسمت فنجان هایی که رویشان گل دارند و روی لبه شان جای ماتیک شصت و نه ساله مانده دور می شوم.

 

با ترس.

 

 

یک کتاب بر می دارم که رویش نوشته طرز پخت انواع پاستا در ده رقیقه. و کنار بشقاب غذایی که عکسش روی جلد کتاب هست یک برگ ریحان سبز گذاشته اند و ازش عکس گرفته اند.

 

 

 

 

 

سمیرا!

 

تهوع دارم.

 

این دل آشوبه من را شانزده سال است که ول نکرده است.

 

من شانزده سال است که حامله ام.         

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                           

 

 

+ نارنج ... ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۳٠
comment نظرات ()