نارنج

 

چشم حس همچون کف دستست و بس

 

نیست کف را بر همه‌ی او دست‌رس

چشم دریا دیگرست و کف دگر

 

کف بهل وز دیده‌ی دریا نگر

جنبش کفها ز دریا روز و شب

 

کف همی‌بینی و دریا نه عجب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳٠
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

چاهار هزارو پونصدو سیو هفت

 

 

 

 

هیوده ساله که داری منو تحمل می کنی.

 

من اگه جای تو بودم تا الان منو کشته بودم.

 

یا گذاشته بودم رفته بودم از دست این زن دیوونه هه.

 

تو موندی.

 

همیشه می مونی.

 

( یعنی خدا کنه که بمونی.)

 

روزای خرداد هیوده سال پیش من هیچوقت از یادم نمی رن.

 

من یه دختر خر بی فکر رویا پرداز خل وضع اما خیلی عاشق بودم.

 

خیلی عاشق بودم.

 

کسی نزدیکم می شد، می سوخت.

 

تو خواب راه می رفتم. انگار.

 

تو نخ سهراب بودمو شهری که پشت دریاهاست.

 

و قایقی که باید ساخت.

 

یکی پیدا نشد دو تا کشیده تو گوشم بزنه بگه:" هی گوساله! جای سفت نشاشیدی  مگه تو؟"

 

آی گاهی از این سهرابو حافظو شمسو ممسو فروغو اینا حرصی می شم. همینا شاخ تو جیبم کرده بودن دیگه.

 

تموم اردیبهشت شصتو نه خیره بودم به دو تا قلمویی که از دست سهراب افتاده بودنو یه خطایی سر راه رو بوم افتاده بودن، تا تعبیر کنمشون و بچسبونم اون خطای آبی و سبز رو به خودمو تو و قایقو اینا...

 

فکر می کردم که همه آدمای دنیا دیوونه هستن و بی شعورن و من فقط عقلم می رسه. و بعد از میلیون ها سال گشتن، تو رو از ته یه دریای دور پیدا کردم.

 

توی همچین روزایی بود که نگاه تو و لبخند تو و مدل موهات و ریشات همه اش جلو روم بودن.

 

مامی و ببیش و خاله و دایی و عمه و عمو همه زده بود به سرشون. از سیاست حرف می زدن، از قیمت زمین و گوشت و ماشین و درس و نون سنگک خمیر حرف می زدن. چرا همه اش راجع به تو حرف نمی زدن؟

 

من همه روزهای طولانی خرداد شصت و نه رو می نشستم و تو رویام تو رو می دیدم که کنار من و آتیش شومینه روی یه مبل قرمز نشستی تو بغل من یا داریم کنار یه دریاچه با هم قدم می زنیم و بارون پودری رو سرمون می ریزه.

 

و من فکر می کردم که من می تونم.

 

و من با بقیه فرق دارم.

 

و من دنیا رو عوض می کنم و خاک بر سر اونایی که همه فکر و ذکرشون تو طلافروشیای میرداماده و لباس عروس فروشی اسکان.

 

مامی می گفت: " آخه پدرسگ الان وقت شوهر کردنه؟ اون پسره رو هم بدبخت می کنی آخرش."

 

من می گفتم که عاشقم.

 

می گفت:" آخه پدرسگ وقت عاشق شدنه الان؟"

 

گفتم اگه زیادی سین جیم کنن خودمو از لبه تراس می اندازم پایین.

 

دیگه سین جیم نکردن.

 

حالا دیگه اون سفره کی پهن شدو کی چیز میزای روشو گذاشتو کی رفت سلمونی (لامصب چرا ماتیک سرخابی زد واسم؟ چرا حواسم نبود بهش بگم؟) کی غذا سفارش دادو کی خوردو کی زدو کی رقصید، اللاه اعلم.

 

 

حالا دورمو که نگاه می کنم می بینم که مبل قرمز هست.

 

آتیش هست.

 

دریاچه هست.

 

یه دختر رشته برشته آتیشپاره هست.

 

یه پسر مهربون هست.

 

وام مسکن هست.

 

قبض برق و تلفن هست.

 

پشت چراغ قرمز موندن هست.

 

پنچر شدن هست.

 

موزیک هست.

 

تو هستی. 

 

 

راه طولانی بود.

 

بیراهه زیادی توش رفتم.

 

تقریبا همه کوچه های بن بست رو امتحان کردم.

 

وایسادی نگاه کردی آروم.

 

مثل همیشه.

 

با کلاس و تر تمیز.

 

گذاشتی من تا می تونم به خودم رنگای سبز و قرمز بمالم.

 

هیچی نگفتی.

 

هیچی نگفتی.

 

نگفتی:"نکن."

 

گرچه که می گفتی هم من گوش نمی دادم. اما تو هم نگفتی.

 

هیچی نگفتی.

 

نه تو هیچکدوم از روزای خرداد شصت و نه و نه تو هیچکدوم از روزای فروردین و اردیبهشت و خرداد و تیر و مرداد و شهریور و مهر و آبان و آذر و دی و بهمن و اسفند هیچ سالی از این سالا هیچی نگفتی.

 

به روش تربیتی نوین معتقد بودی.

 

تو این شیشهزار و دیوستو پنج روز وایسادی هی نیگام کردی.

 

گاهی از کارام خوشت اومد( که فکر هم نمی کنم) و بیشتر وقتام نه.

 

هیچی نگفتی.

 

گذاشتی که واسه خودم فکر کنم که می تونم دنیا رو عوض کنم.

 

با طبیعت مبارزه کنم.

 

با طبیعت خودم.

 

با مال تو.

 

هیچوقت داد نزدی.

 

آقا بودی.

 

نگفتی از من بدت می یاد.

 

نگفتی که زندگیت رو حروم کردم.

 

و اگه هر کی دیگه حالا تو این خونه ( نه! تو اون خونه) پهلوت رو این کاناپه قرمزه ( نه! اون قرمز انتخاب نمی کرد) نشسته بود جز من، حالا تو رو خوشبختت کرده بود. 

 

 

اما هی وایسا بینم! هیچوقتم نگفتی که منو دوست داریو عاشقمیو اینا.

 

نه تو روزای اردیبهشتو خرداد شصت ونه و نه تو هیچ روز و شب دیگه ای.

 

نگی که منو اگه دوست نداشتیو این چیزا هر کاری گفتم نمی کردیا؟

 

خودت می دونی چی دارم می گم.

 

پس حرفای همیشه رو نزن.

 

هی با توام.

 

مگه من با تو حرف نمی زنم؟

 

خوب تو هم یه چیزی بگو.

 

یکی داره با آدم حرف می زنه آدم سکوت می کنه و بعد پا می شه می ره تو آشپزخونه واسه خودش چایی می ریزه؟

 

پس من دارم گلوی خودمو مثل چاهار هزار و پونصد و سیو هفت بار دیگه بیخودی خراش می دم؟

 

دارم می پرسم چرا هیچی نگفتی؟ نه تو عصبانیت نه تو خوشی.

 

چرا به من نگفتی:" ساکت! خفه شو! به به! اه اه! "

 

 

باز افتادم رو اون دنده ها؟

 

اومده بودم خیر سرم ازت ممنون باشم که تا حالا منو با این اخلاقم ول نکردی. موندی.

 

آقایی کردی.

 

اومدی.

 

اومده بودم ازت تشکر کنم که ماکارونی و کباب تابه ای درست کردن و جوجه کباب سیخ کردن رو تو این شیش ماه اخیر یاد گرفتی.

 

اومده بودم بگم که راه طولانی رو اومدیم.

 

خسته ام.

 

و ما هنوز نرسیدیم.

 

انگار الان فردای روز عروسیمونه. هنوز باهات تو یه سری چیزا رو در واسی دارم. هنوز جلوت دست تو دماغم نکردم.

 

عجب زمان حجمی داشت تو این سالا.

 

اومده بودم که بگم نوک موهامو دو اینچ واسه امشب کوتاه کردم. تو که این چیزا رو نمی بینی. باید بهت گفت.

 

 

 

نگی تبریک سالگرد ازدواج گفتنم هم مثل آدمیزاد نیستا؟

 

خودم می دونم.

 

 

 

 

 

 

 

یادته دو روز مونده به عروسیمون رفتم موهامو کوتاه کوتاه کردم؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٥
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

مرسی خانم زیبا شیرازی از این کتلت های خوشمزه

 

 

 

 

 

من از اینکه با دستهایم و پنجول هایم مایه کتلت را چنگ بزنم همیشه چندشم می شده، خانم زیبا شیرازی.

 

رنده کردن پیاز همیشه باعث می شد که ریمل و سایه و این چیزها از چشمم بریزند پایین.

 

سر زدن به سیب زمینی هایی که داشتند پخته می شدند و فرو کردن چنگال توی کونشان من را بیچاره می کرد.

 

نپخته اند.

 

باید باز هم صبر کنم.

 

 

اما امروز نه!

 

اشک نریختم.

 

از پیاز.

 

با فراق بال گذاشتم که سیب زمینی ها بپزند.

 

و خودم از آشپزخانه در نرفتم.

 

وقتی که سیب زمینی ها را رنده می کردم، نرمی ابریشمی ابرهای بهشتی را داشت سیب زمینی های پخته شده رنده شده.

 

و ور رفتن با سیال سرد  تخم مرغ های شکسته شده و ول کردن زردیشان توی قرمزی گوشت چرخکرده ناگهان لذت بخش می شود. به جای اینکه عق آور باشد و فراری دهنده.

 

و بعد عشق بازی با مایه.

 

چنگ زدنش.

 

و حرص نخوردن.

 

و دق مرگ نشدن از اینکه زیر ناخن ها پر هستند از مایه کتلت.

 

با حوصله به اندازه نارنگی بر می داشتم و گوله می کردم و می غلتاندم توی آرد سوخاری.

 

همه کتلت ها یک اندازه بودند.

 

هر دو ورشان به اندازه هم سرخ شده بود .

 

اینطور نشد که یک ورشان مثل همیشه بسوزد و یک ورشان خام بماند.

 

و من سوخته ها را زیر خام ها پنهان کنم.

 

 

شب مهتاب و دل من....

 

 

مدام هم به این فکر نبودم که موهایم بوی روغن داغ شده نگیرند.

 

خوب بگیرند.

 

 

بی منت از خاکم بکن...

 

غرق امواجم بکن...

 

فکر سر انجامم بکن...

 

 

قبلا ها می شمردم  به بدبختی و وقتی که به اندازه کافی کتلت توی ماهی تابه داشتم، اینور و آنورم را نگاه می کردم و بقیه مایه را خالی می کردم توی سطل آشغال.

 

دقی.

 

و رویش مایع ظرفشویی می ریختم. مبادا که شیطان گولم بزند و دلم برای حرام کردنشان بسوزد.

 

 

تو نگین حلقه یه سرنوشتی...

 

بهترین خاطره هامو تو نوشتی....

 

تو گل سر سبد باغ بهشتی....

 

 

این بار همه مایه را درست کردم.

 

یک طرف پر از کتلت های ترد و پوک.

 

 

دل من هوای بارونی می خواد...

 

دل من هوای آفتابی می خواد....

 

 

کی دلش می آید که از آشپزخانه بیرون برود؟

 

تازه آدم یادش می آید که اسفناج نپخته توی یخچال دارد که عنقریب مثل همیشه خواهد گندید.

 

با کتلت برانی اسفناج می خورند؟

 

توی قسمت سبزیجات و میوه های یخچال چیزهایی را کشف می کنم که انگار نه انگار من خریده بودمشان.

 

و چپانده بودمشان توی یخچال.

 

درشان می آورم.

 

به وسواس به جعفری ها می رسم.

 

روحم از هویج ها خبر نداشت.

 

ساقه های سبزکرفس را له کرده بودم قبلا با هول هولی چپاندن سیب های قرمز.

 

حیف.

 

 

نگاه کردم به عکست عاشقونه...

 

دلم لرزید برات گرفت بهونه...

 

دلم تنگ شد واسه بوی تن تو....

 

 

 

یادم می آید که پدرم همیشه دور ظرف کتلت هویج پخته شده می گذاشت.

 

و سیب زمینی سرخ کرده.

 

هاه! سیب زمینی سرخ کردن که این چند سال برای من کفر ابلیس بود.

 

به خودم توی آیینه نگاه می کنم و می بینم که یه جوری شده است قیافه ام.

 

این خانمه یه جوری یه.

 

آشپزخانه مثل گل می شود.

 

مثل همیشه نیست.

 

از همه چیز استفاده می شود.

 

خوب و مرتب.

 

چیزی الکی دور ریخته نمی شود.

 

 

غرق امواجم بکن...

 

 

 

ظرف نشسته نداریم.

 

گاز تمیز می شود.

 

نان های خاش خاشی سنگک از ته فریزر کشف می شوند.

 

متعلق به عصر یخبندان.

 

گرم می شوند و بعد برشته.

 

 

همچو شبگردی مرا از خواب بیدارم بکن....

 

 

 

 

 

 

 

خیار شور را هم می چینند کنار ظرف کتلت خانم زیبا شیرازی؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٤
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

در خانه آب و گل...

 

 

 

 

 

 

 

 

گیلاس  اومده.  

 

خریدیم.

 

بازار پر شده از لباس های نخی.

 

خریدیم.

 

بساط لیموناد اومده.

 

خریدیم.

 

فالوده شیرازی هم گرفتیم. برای لحظه هایی که گرما خون و مغز آدم رو به جوش می یاره. برای لحظه مبادا.

 

گل های تابستونی در اومدن.

 

خریدیم.

 

کاشتیم.

 

بنفش هستند و قرمز تند.

 

 

 

ریشه های بهاره رو در آوردیم.

 

دیگه به درد نمی خوردن.

 

 

 

همه شعرایی که بلد بودم از یادم رفتن.

 

یه کلمه هایی هستن.

 

به زبون نمی یان.

 

تصویرشون گره خوردن به هم تو ذهنم.

 

 

ازیرا ناله مستان، میان صخره و خارا ... اثر ... کزین دام خامشان ... من بیخود و تو بیخود ...  با کهکشان آمیختی ... چون نماز شام... منم و خیال یاری ... عجبا نماز مستان، تو بگو درست هست آن؟ ... تو همه در خون منی ... سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم ... شکر چه سود کند؟ ... نه هر کلکی شکر دارد ... ای بستگان تن به تماشای جان روید ...

 

 

 

 

پاییز شده بود.

 

پریدیم رفتیم ژاکت خریدیم.

 

روزی بیست و هفت ثانیه هم از دیدن رنگ های فوق العاده برگای درختا ذوق کرده بودیم.

 

حواسمون بود که هوای پاییز دزده.

 

ویتامین ث اضافه هم می خوردیم.

 

مریض هم کم شدیم.

 

 

زمستون شده بود.

 

پالتو خریدیم.

 

یکی دو تا شالگردن رنگی.

 

چکمه.

 

همیشه بال مرغ برای سوپ داشتیم توی فریزر.

 

جو هم تو کابینت داشتیم.

 

و جعفری خشک شده.

 

آخرای زمستون که شد، شالگردنای رنگی مثل روده سگ شده بودن.

 

پالتو ها از قواره افتاده بودن.

 

رو دوشمون سنگینی می کردن.

 

 

 

بهار که اومد کفشای جلو باز اومدن.

 

خریدیدم.

 

انگار که روزای اول بهار دولت پاینده باشن.

 

پسته های کله قوچی اونقدر موندن تو ظرف که چند روز پیش خونه رو پروانه برداشته بود.

 

ذوق شوری پسته ها مال چند روز بود.

 

پسته های خندان بعد از یه  مدت نمی خندیدن.

 

یا می خندیدن و ما نمی دیدیم.

 

انگار که وظیفه پسته خنده باشه.

 

پسته ها رو خالی کردیم تو سطل آشغال.

 

ظرفشو دستمال کشیدیم گذاشتیم برای اواخر اسفند سال دیگه.

 

هوس شکلات رفت.

 

به جاش بوی خیار تو عصرای بهار از توی کشوی میز همه جا رو می گرفت.

 

و صدای خرت خرت خوردنش.

 

 

 

تلفن رو بر می دارم.

 

دستم می ره به شماره گیر.

 

نمی دونم به کی می خوام زنگ بزنم.

 

فکر می کنم.

 

همه شماره های دنیا از صفحه ذهنم پاک شدن.

 

گوشی رو می ذارم.

 

می رم دستشویی.

 

نمی دونم چرا اومدم دستشویی.

 

تو آیینه خودمو نگاه می کنم.

 

می یام بیرون.

 

 

چشمم می افته به تلفن.

 

 

 

دفتر تلفن رو از ته کیفم پیدا می کنم.

 

بر می گردم دستشویی.

 

 

 

 

 

 

 

این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٢
comment نظرات ()