نارنج

 

به مغازه می رود.

نارنج می بیند.

می خرد.

زیاد.

پوندی یک و چهل و نه می فروشند.

می آورد به خانه.  

جوجه کباب درست می کند.  

از روی خط استوای نارنج یک لایه نازک از پوستش را بر می دارد.

یک نوار سفید غیر نارنجی می زند بیرون.

از وسط پوسته برداشته شده، نارنج را قاچ می دهد.  

فشار می دهد.

محکم.

آبش که تمام می شود، لرت هایش را هم به زور قاشق چایخوری از تویش می کشد بیرون. 

غذا که تمام شد، سیر که شد، استخوان های بال و باقی مانده نارنج را می ریزد توی سطل آشغال.  

توی هوا اسپری خوشبو کننده با بوی نسیم استوایی می زند.

بوی غذا را می گیرد.   

همه زود خوابشان می برد.

از بس که خورده اند.     

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

 

 

 

 یک  

نمی شه غصّه ما رو ٬ یه لحظه تنها بذاره
نمی شه این غافله ٬ ما رو تو خواب جا بذاره

بچه ها می گن مامان این آهنگو که می ذاری غذا می سوزه. یه ساعت وای میستی دم پنجره. کوها رو نگاه می کنی. اونورشونو.

دلم از اون دلای ٬ قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد ، پا روی دنیا بذاره

و راستش مهم نیست که غذا بوی دود زدگی می گیره.

دوست دارم یه دست ، از آسمون بیاد ما دوتا رو
ببره از اینجا و ٬ اون ور اَبرا بذاره
 

و مهم نیست که همه دنیا به خاطرش با من لج می کنن.

تو با من باش و بذار
همه دنیا منو ، همیشه تنها بذاره
 

   

دو  

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشستم ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
 

این آهنگ و آهنگ بعدیش تو سالهای جوونی و دور و تو روزای بی قراری و آوارگی شب و نصفه شب پشت شیشه های اتاق خودم و اتاق نشیمن و اتاق انباری و خیره شدن به درختای چنار روبه رو و لحظه های  کلنگ خوردن به دیوار آجری و کوتاه باغ رو به رو، دل من رو آشوب تر و بیقرار تر از چیزی کرد ن که تا امروز هم نمی دونم چی هست.  و این در به دری و این دل آشوبه دائمی رو نمی تونم از توی جیبم در بیارم و بندازمش دور بره پی کارش. و اصلا چرا این کار رو بکنم؟ بهار بی دل آشوبه و تقلا به چه دردی می خوره اصلا؟

گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند 

    

سه  

 گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حقگزاران یاد باد

و لحظه های  کلنگ خوردن به دیوار آجری و کوتاه باغ رو به رو...

زنده رود باغکاران یاد

چهار

 Your breath is sweet
Your eyes are like two jewels in the sky
Your back is straight your hair is smooth
On the pillow where you lie
But I don't sense affection
No gratitude or love
Your loyalty is not to me
But to the stars above

One more cup of coffee for the road
One more cup of coffee 'fore I go.
To the valley below.

 (مال Bob Dylan & Joan Baez)  

کامم از تلخی غم چون زهر گشت... 

صد رود است از چشمم روان...

و صدای کلنگی که به دیواریا باغ رو به رو می خورد...      

 

 

 

 

 

 پنج   

اومدم خونتون نبودی
راستشو بگو کجا رفتی
یادته قول دادی قالم ن
ذاری
هی واسم عذر و بهونه نیاری
راستشو بگو کجا رفته بودی

و صدای زن که نازک و بدبخت و مستاصل به آقای عباس قادری می گه که:

به خدا رفته بودم سقا خونه دعا کنم
شمعی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم

اتفاقا با همه این بابا شمل بازیا و عجز و لابه ها و لب گزیدنا خیلیم آهنگ شاد و دامبولی میمبولی هست.     

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۸
comment نظرات ()