نارنج

 

 

 

مرسی از پانته آی عزیزم که منو به بازی شون راه داد. راجع به کتابای نیمه خونده بنویسم؟

 

 

آهان! من تمام کتابای درسی زندگیمو تا نیمه خوندم. یعنی هیچ کتاب درسی نیست که من تا ته تمومش کرده باشم. لابد برای همین هم هست که الان نه دکتر هستم و نه مهندس. بعضی از کتابا رو که شب امتحان ورق می زدم صدای نویی ازشون می یومد. کتابای درسایی رو هم که آن لاین گرفته بودم، اصلا نخوندم. یعنی اون درسا رو صفر گرفتم. بعد رفتم ترم بعد حضوری دوباره گرفتمشون. ایندفعه به بدبختی قبول شدم. بعد از نیمه کاره خوندن کتابا.

 

کتاب  کلیدر رو نصفه خوندم. کتاب درخت انجیر معابد رو نصفه ول کردم. ( دلم یه چیزی مثل زمین سوخته می خواست. ) اون کتاب طولانی حوصله سر بره شهریار مندنی پور رو هم نصفه خوندم.   دستم نرفت که حتی کتاب کهنسالی سیمون دوبوار رو دستم بگیرم.

 

تمام شعرای فریدون مشیری رو به غیر از بی تو مهتاب، نصفه ول کردم. چند تا کتاب برداشته بودم راجع به مارکس و لنین، زمان بچگی، که همه رو نصفه ول کردم. آهان! آهان! دکتر شریعتی یه کتاب داشت اون زمانا به اسم یک جلوش تا بی نهایت صفر ها. من فقط صفحه اولشو خوندم. بعد صد سال خیره شدم به عنوان کتاب. هنوز که هنوزه نفهمیدم ماجرای این عنوان و این کتاب چی بود. کتاب آشپزی رزا منتظمی رو هم کامل نخوندم. بهتره بگم که دستور هیچ غذایی رو تا آخرش توی این کتاب نخوندم. یه کم به عکساش نگاه کردم هر بار و بعد بستمش و کباب تابه ای پختم.

 

 

اما چند تا کتاب هستن که به اندازه موهای سرم خوندمشون.

 

ژان کریستف و جان شیفته. ( نمی گم که چه بلایی سرم اومد از خوندن این دو تا کتاب. ) دایی جان ناپلئون رو قبل از تمام امتحانات ثلث سوم کلاس های دوم و سوم راهنمایی و اول و دوم و سوم و چهارم دبیرستان خوندم. بخش به بحش بی انداختن یک واو.

 

آهان! آهان! یک کتاب راهنمای آداب زناشویی هم تو کتابخونه خونمون بود که نمی دونم از کجا اومده بود. اونم مو به مو بارها از دوازده سالگی تا پونزده شونزده سالگی خوندم. به همه دوستای مدرسه ام هم دادم که بخونن.

 

 

 

 

پانته آ؟ چه خوب که یاد من بودی.

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٧
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

نمی دونم شاگرد کله پزی بود، دانشجو بود، مهندس هوا فضا بود، شاگرد شوفر بود، بازاری بود، آهنگر بود، پارچه فروش  بود، آمپولزن بود یا دانشجوی رشته فلسفه.

 

 

شب های بهار اون سال می یومد حول و حوش ساعت ده و نیم یازده از تو کوچه ما رد می شد.

 

شب اول که صداشو شنیدم، داشتم برای امتحان شیمی ثلث سوم تو حیاط  خیر سرم درس می خوندم. حواسم به همه جا بود جز جدول عناصر شیمیایی. که حتی اسم اونم الان دیگه یادم نیست. تناولی؟تناوبی؟ تناسبی؟ اوایل خرداد بود. آسمون شب سورمه ای بود. چراغای کوچه روشن بودن. و هنوز بوی پلوی سر شب آشپزخونه ها توی فضای غروب آب پاشی مونده بود.

 

 

از جام پریدم.

 

 

ریش داشت.

 

سیاه.

 

مو ی سیاه ، هم.

 

 

آهنگای داریوش رو می خوند.

 

میون اینهمه کوچه اولیش بود.

 

 

من نیم رخ این آدم رو یه لحظه و بعد از اون همیشه خودشو از پشت سر دیدم و عاشقش شدم.

 

تمام تابستون بدبخت این آدم شیپیشوی خوش صدای عاشق کننده شده بودم.

 

 

یه شب که مهمون داشتیم تو حیاط سر ساعت همیشگی این بابا اومد رد شد.

 

خوند.

 

من از پشت دیوار گوش تیز کرده بودم. مهمونا تو حیاط نشسته بودن به هندونه و شیرینی ناپلئونی و سیگار و بحث سیاسی.

 

 

مامانم حرصی شد.

 

به یکی گفت که بره دم در خدمت این مرتیکه که سه ماهه می یاد شبا تو کوچه عربده می زنه، برسه.

 

نمی دونم کی رفت و چی بهش گفت و چه جوری خدمتش رسید.

 

 

دیگه رفت که رفت.

 

 

نمی دونم شاگرد کله پزی بود، دانشجو بود، مهندس هوا فضا بود، شاگرد شوفر بود، بازاری بود، آهنگر بود، پارچه فروش  بود، آمپولزن بود یا دانشجوی رشته فلسفه.

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢
comment نظرات ()