نارنج

 

 

 

 

 

 

سمیرای عزیزم!

 

 

این نامه را از دارلمجانین برای تو می نویسم.

 

 

الان غروب دوشنبه تعطیلی هست.

 

عید پاک.

 

و ما را آورده اند که توی حیاط آسایشگاه که هوایی بخوریم.

 

 

دم غروب است و آدم پشتش مورمور می شود.

 

من یک پتوی پشمی سبک انداخته ام روی پشتم.

 

به پاهایم و انگشتان پاهایم که از دمپایی بیرون زده اند نگاه می کنم.

 

پرستار امروزی همه ناخن هایم را از ته گرفت.

 

دلم برایش می سوزد وقتی مجبور می شود که دولا شود و ناخن دیوانه ها را بگیرد.

 

جلوی نیمکتی که من رویش نشسته ام یک آبگیر هست.

 

و یک مشت مرغابی الکی خوش دارند تویش شنا می کنند.

 

 

هوا ملس و بهاری است.

 

 

و این نیمکت من را یاد نیمکت پارک لاله می اندازد که نبش خیابان کشاورز و کارگر بود.

 

یادم هست که یک بار از کلاس درس نقد ادبی دکتر بهرام مقدادی فرار کردیم و رفتیم و نشستیم الکی برای خودمان آنجا.

 

بی هدف.

 

هدف فقط فرار بود و طغیان علیه برنامه هفتگی.

 

علیه گلی جون من و لابد پدر و مادر تو.

 

بعد هم کولی هایی که به اصرار می خواستند به ما سیخ کباب بفروشند، فالمان را به زور گرفتند.

 

کولی های قرشمالی که به زور کلی چارجمان کردند.

 

تقریبا هر چه پول داشتیم دادیم.

 

بند کیفمان را می کشیدند.  

 

 

تو به من بگو کدام از ما در آن روزهای دور فکر می کردیم که من از امین آباد ونکوور سر در بیاورم؟

 

 

 

سمیرای عزیزم!

 

 

دلم برای دیدن تو پر می زند.

 

فقط تو هستی که جیگرش را داشته ای که به من در غروب روزهای تعطیلی از خانه کاخ مانندت در یک جای اعیان نشین کالیفرنیا و از توی لباس های خیلی شیکت با موهای زیبا و فراموش نشدنی ات،  زنگ بزنی و بگویی که دل آدم در غروب روزهای تعطیلی می گیرد. وگرنه خیلی ها که من اینجا می بینم دم غروب روز تعطیلی پاچه های پیژامه شان را بالا زده اند و دارند روی ماشین هایشان ابر و  لنگ می کشند تا یادشان برود که دلتنگی غروب های اینجا دست کمی از دلتنگی غروب های جمعه تهران ندارد.

 

حتی اگر شب قبلش رفته باشند به کنسرت کامران و هومن.

 

 

این نامه را از حیاط غم انگیز دیوانه خانه برای تو می نویسم.

 

پرستار ها امروز با ما خوش اخلاق بودند.

 

 

من فکر میکنم که آن پرستار خوشگل قد بلند بخش شیزوفرنی ها دیشب خیلی بهش خوش گذشته.

 

چون بد اخلاقی نکرده با کسی از صبح. سیگار کمتری هم کشیده.

 

 

پرستار بخش ما هم امروز قرص را به زور توی حلق من فرو نکرد.

 

و سوپ را روی ملافه نریخت.

 

فقط یکی دو لکه روی جلوی پیراهنم.

 

و زبانم را نسوزاند.

 

سوپ امروز کمی هم آویشن داشت.

 

 

کولی ها آن روز به تو گفتند که تو چه دختر بلایی هستی.

 

به من که رسیدند لال مونی گرفتند.

 

من به خیالم رسید که چون تو بیشتر پول داده ای بیشتر به تو حرف می زنند.

 

بیست تومنی را که در جیب مانتو ام داشتم بهش دادم.

 

ساکت تر شد.

 

 

حالا فهمیدم که آن کولی که بوی عرق می داد و دست های چرک داشت، زود تر از همه فهمید که من روزی روی نیمکت یک دیوانه خانه یادش می کنم.

 

نخواست آن سال های باقی مانده را حرام کند.

 

آن کولی عاقل.

 

 

 

سمیرای عزیزم!

 

 

یادت می آید آن اولین داستانی را که خواندیم و نقد کردیم؟ همان که می گفت آدم ها دو دسته اند؟ یک عده هانتر هستند و یک عده هانتی؟

 

آخ از این سال هایی که بیهوده گذشت برای اثبات اینکه این تلقی درستی نیست.

 

که بود.

 

تو اسم آن داستان را یادت هست؟

 

همان که تو ی یک جنگل اتفاق می افتاد؟

 

من یادم هست که استاد آن کلاس در آمدی بر ادبیات عباس زاهدی بود.

 

آقای زاهدی می داند که روی نیمکت های یک دارالمجانین یادش می کنند شاگردهایش؟

 

 

هوا دیگر دارد گرگ و میش می شود سمیرا.

 

و دارند دانه دانه ما و مرغابی ها را کیش می کنند توی اتاق هایمان.

 

 

امروز در این آسایشگاه روانی به ما شکلات هایی دادند که شکل خرگوش بودند و تخم مرغ.

 

 

 

سمیرای عزیزم!

 

 

به گمانم آن کولی بعد از اینکه بیست تومنی آخر من را هم گرفت بیشتر دقت کرد توی کف دستم.

 

دید که من از خودش آواره تر و قرشمال ترم.

 

گیرم که به زور گلی جون دستم را روزی چند بار بیشتر از زن کولی بشورم.

 

 

من این را توی تگاهش دیدم.

 

و بارها در طول این سال ها به خودم گفتم که چه غلطی کردم از سر کلاس آقای دکتر فرار کردم.

 

 

همین شد که فرار عادتم شد.

 

 

 

 

سمیرای عزیزم!

 

 

کاش پرستار بخش ما مهربان مانده باشد.

 

می خواهم لباسم را عوض کند.

 

 

 

این لک زرد را که رویش افتاده دوست ندارم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٢
comment نظرات ()

 

 

 

وای به دردی که درمان ندارد

 

 

 

 

 

کلاس آمادگی که بودم بار اولی بود که دزدی کردم.

 

 

من عاشق اکلیل شده بودم.

 

فکر می کردم که خدا همه اکلیل های دنیا را برای خوش کردن دل من و درخشیدن من خلق کرده.

 

چیزی که هم نرم بود.

 

و هم می درخشید.

 

درخشندگی اش می چسبید به آدم.

 

 

 

روز مادر مهین جون( معلم کلاس آمادگی ما) روی کاغذ با چسب اوهو شکل قلب کشید و اکلیل های جادویی را از توی یک شیشه به قد شیشه سس مایونز رویش پاشید.

 

برای همه مان.

 

و رویش نوشت:" روز مادر مبارک."

 

و داد دستمان.

 

 

به یک نگاه عاشق اکلیل و درخشندگی اش شدم.

 

تمام راه، توی سرویس مدرسه انگشت سبابه راستم را می مالیدم روی رد قلبی شکل اکلیل و  سبابه ام را روی هوا نگه می داشتم.

 

مثل یک تکه چوب مقدس.

 

که می گذراند روبه رویشان و می پرستندش.

 

و جلویش خم و راست می شوند.

 

 

انگشتی زدم به گوشه لپم.

 

 

من فرشته ای شده بودم که می درخشید.

 

خودم را توی شیشه پنجره مینی بوس قنبر آقا دیدم.

 

 

مامی زیر بار خریدنش نرفت.

 

زندگی به گه کشیده می شد.

 

 

 

و من همه آن منبع بی پایان درخشندگی و بخشش و فرشته گی را می خواستم.

 

یکی دو انگشت برای من کافی نبود.

 

همه اش را میخواستم.

 

می خواهم.

 

ولی مال من نمی توانست باشد، آن شیشه جادویی.

 

توی قفسه لوازم مخصوص کاردستی های مهین جون بود.

 

ردیف دوم.

 

 

سه شنبه رفتم سراغش.

 

زنگ ورزش.

 

 

و جیب سارافونم را پر کردم از اکلیل.

 

انگار داشت یواش یواش جذب تنم می شد.

 

 

سارافون را توی خانه زیر تشک تختم قایم کردم.

 

و هفته بعدش بیشتر می خواستم.

 

 

همان وقت بود که باز به فکر یک نقشه دیگر برای دزدی افتادم.

 

جذب تنم که می شد من فرشته می شدم.

 

می درخشیدم.

 

فرشتگی و درخشندگی را می خواستم.

 

هر روز بیشتر.

 

 

هر بار بیشتر می دزدیدم.

 

هر بار بعد از دزدی فرشته ای می شدم با بال های پرپری سفید تر.

 

هر بار بعد از دزدی فرشته ای می شدم مهربان تر.

 

هر بار بعد از دزدی فرشته ای می شدم که دور تر ها در آسمان پرواز می کرد.

 

هر بار بعد از دزدی فرشته ای می شدم که دزد تر بود، مهربان تر بود، خائن تر بود، بلند تر می پرید، دروغ های گنده تر می گفت به مهین جون و درخشنده تر می شد.

 

 

 

 

 

 

دزدی فرشته ها گناه حساب نمی شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱۳
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

از کلیه سروران گرامی که در چند روز اخیر با ای میل های مهر آمیزشان  بنده حقیر زندانی را نواختند و من را شرمنده قوطی های خوشاب(کمپوت) خراسان، گلابی و گیلاس، مجله های اطلاعات هفتگی، شیرینی های سر قبری  خشک که وسطشان مربا دارد، کتابهای ر. اعتمادی و چندین گوبلن با نخ دمسه در طرح های مختلف نمودند، سپاسگزارم.

 

 

خواستم بدینوسیله به عرضتان برسانم که واقعا زندانی در کار نیست.  

 

فعلا که سرگرم دید و بازدید عید هستید و چسی آمدن بابت مارک لباس هایتان و شعور و دانشتان و فیلم های روشنفکرانه ای که می بینید و مبارزاتی که برای آزادی زنان می کنید و عکس گرفتن از کودکان خیابانی و استارباکس رفتنتان . اما گوبلن ها و کتابهای ر. اعتمادی را نگهدارید برای روزهای بلند تابستان که در پیش دارید.

 

 

ارادتنمد همه شما،

 

نارنج

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٠
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سمیرای عزیزم!

 

 

این نامه را از زندان برایت می نویسم.

 

می دانستم که مدتی هست که تعجب کرده ای که خبری از من نیست.

 

و لابد وسط هایش هم فکر کرده ای که این زنک همیشه یک دفعه ناپدید می شود.

 

این بار هم لابد یک جاهایی گم و گور شده است و بعد پیدایش می شود.

 

 

لابد اگر بیرون بودم می شد کارت تبریک عیدی بخرم و بفرستم برایت و تویش برایت بنویسم که ایشالا این عید سعید باستانی بر تو و خانواده ات مبارک باشد.

 

و جلوی دهانم را بگیرم که زر زیادی هم تویش نزنم.

 

یادم نرفته که یک بار اشاره ای کردی حدود هشت سال پیش، که شوهرت نوشته های من را دوست دارد و نامه های مرا که به تو می نویسم، می خواند.

 

و این یعنی:"نارنج جان یک کمی جلوی دهانت را بگیر."

 

که گرفتم.

 

نمی خواستم  که بعد از خواندن نامه های من به هم گیر بدهید.

 

 

 

و بعد هم که این عادت من برای خفه خون گرفتن و به اغما فرورفتن بود که همین شد که می بینی.

 

 

ماه ها از پی هم می گذرند و من از تنها کسی که در این دنیا برایم باقی مانده تا دو کلمه حرف با هم بزنیم، خودم را محروم کرده ام.

 

یعنی لال مونی گرفته ام.

 

 

نه!

 

 

این همان لال مونی مزمن است که حاد شده است.

 

 

 

 

سمیرای عزیزم!

 

این نامه را از زندان برایت می نویسم.

 

اگر بدانی با چه بدبختی این کاغذ مچاله شده را با هزار عز و جز با کمک زندانبان بیرون فرستادم.

 

آدرست را حفظ نبودم.

 

اما آدرس این خراب شده و پسوردش را دادم به این لامصب که هم از توبره می خورد و هم از آخور.

 

گفتم که پابلیشش کند.

 

 

تو رو خدا بخوان این نامه را.

 

هزار بی ناموسی کردم تا شد که این نامه را از زندان به بیرون بفرستم.

 

 

 

 

انفرادی هست.

 

بیشتر وقت ها.

 

 

گاهی یک بخت برگشته ای را می آوردند.

 

از دست من حوصله اش سر می رود.

 

به در و دیوار می کوبد و هزار بی ناموسی دیگر که از دست من خلاص بشود.

 

که می شود.

 

و من باز تنها می شوم.

 

برای خودم چند تا بازی تک نفره احتراع کرده ام.

 

بازی " کی از رو می روم" ، بازی هر کی زو تر برایم نامه نوشت یا به دیدنم آمد من را بیشتر از همه دوست دارد" و ...و ...و ...

 

 

 

 

 

پنجره ندارد اینجا.

 

ولی من از آن بیرون، از آنور دیوار صدای یک جوبی چیزی می شنوم.

 

صدای شرشرش به من می گوید صدای جویبار است.

 

فکرش را هم نمی کنم که ممکن است که لوله فاضلاب زندان را به بیرون ول کرده باشند.

 

من حتی صدای ماهی ها را که در روزهای آفتابی بالا و پایین می پرند می شنوم.

 

و سعی می کنم که به بوی گندش هم فکر نکنم.

 

 

سمیرای عزیزم!

 

من به تو و روز اولی که هم را دیدیم و روز آخری که هم را دیدیم خیلی فکر می کنم.

 

دیشب خوابت را دیدم.

 

امروز صبح بیدار شدم.

 

برایت این نامه را نوشتم و همه کمپوت ها و شکلات مینو ها و آن سوتین آبی و شیرینی های پاپینونی و پسوردم را به این پدرسگ دادم تا بیاید و این نامه را برای تو بیاورد.

 

 

 

 

بخوانش.

 

خواهش می کنم.

 

 

 

 

ما اینجا هفته ای دو سه روز هوا خوری داریم.

 

با دمپایی های اوتافوکوی قهوه ای کهنه و لباس های چیت بی ریخت می رویم هوا خوری.

 

وقتی که بوی گند که بیشتر از همیشه به دماغم می زند.

 

 

 

 

 

 

 

این هست دلیل اینکه مدتی است که با هم حرف نزده ایم.

 

از زندان نمی گذارند که تلفن راه دور بزنیم.

 

 

 

 

 

زندان بان چشمش دنبال آن گل سر نگینی من هست.

 

به گمانم این پدر سگ پتیاره برای اینکه بگذارد تلفن راه دور بزنم گل سر را می خواهد.

 

 

 

 

 

 

 

همین روزها به تو زنگ می زنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٦
comment نظرات ()