نارنج

 

 

 

 

 

ماریوس!​با تو ام.
شنیده ام که نگران من می شوی هر بار که این وبلاگ را می خوانی.
نگران نشو.
من چیزیم نشده است.
خوبم.
و قرار هم نیست که خود کشی بکنم.
تو اصلا جدی نگیر چیزهایی را که من اینجا می نویسم.
این ها هیچکدام واقعی نیستند.
اصلا نیستند.
دختره نمی خواهد برود.
نه الان که نزدیک های شانزده سالگی هست و نه هر وقت که بزرگ شد.
یعنی من بدم نمی آید که برود.
به خصوص الان که با هم از صبح تا به حال قهر کرده ایم. می گویم : "من چند بار به تو بگویم که این ریمل صاحب مرده را که بر می داری بگذار سر جایش؟"
من از خدایم هست که برود.
می گوید که فقط توی این شهر لامصب می ماند. می گوید که کجا برود که کسی همه امکانات را برایش فراهم کند. می گوید که اگر برود باید کار های خانه اش را هم انجام دهد.
نه ماریوس! نمی رود. نه حالا و نه دو سال دیگر.


و من غلط بکنم که افسرده باشم. و بخواهم بلا ملایی سر خودم بیاورم.
آدمی که می خواهد سر خودش بلایی چیزی بیاورد یک مدتی اولش آرام می گیرد. توی کما می رود. فکر و خیال می کند. کم غذا می شود. کم حرف. زرد و زار هم می شود. و مال دنیا برایش کم اهمیت می شود.
من ولی نه کم غذا شده ام. نه خوابم کم شده. اضافه وزن پیدا کرده ام. کم حرف نشده ام. و مال دنیا هم به شدت برایم مهم شده است.
این هایی که می بینی اینجا می نویسم یک مشت زر زیادی هستند.

من یک زن میان سال معمولی کمی بی ریخت و  چاق و چله هستم. که ناخن های کوتاهی دارم.
اگر چای بد رنگ دم کنم خون خونم را می خورد.
خورش هایم را صبح زود بار می گذارم که تا ظهر حسابی جا بیفتند.
برنج های عالی دم می کنم. 
و دم کنی های مختلف برای بیشتر قابلمه هایم دارم.


تصویری که توای این وبلاگ از خودم داده ام با من فاصله زیادی دارد.
و من با کمی پر حرفی توانسته ام که چند نفری را گول بزنم.

وگرنه من زن میان سالی هستم با دو تا بچه. و شوهرم هم آدم بدی نیست. بالاخره زن و بچه اش را دوست دارد. برایشان هم همه جور امکانات فراهم می کند. تریاکی نیست و حتی سیگار هم نمی کشد. عرق خور نیست. خانم باز هم نیست. دست بزن هم ندارد. بس است. مگر آدم چه می خواهد؟ تا جایی هم که بشود گردش هم می رویم.

تصویری که توی این وبلاگ از خودم داده ام با من فاصله زیادی دارد.
جدی نگیر ماریوس جان و نگران من نشو لطفا.
می روم سر کار. بر می گردم تند تند به کارهای خانه و بچه ها می رسم. 


این هایی که اینجا می بینی می نویسم ادا اصول هستند.
من غلط بکنم که بخواهم بلا ملایی سر خودم بیاورم.
بچه هایم کوچک هستند.
کاری برایشان نکرده ام هنوز و دستم از گور بیرون می ماند.

این هایی که می بینی اینجا می نویسم حرف بیجا هستند.
یک مشت مزخرف.

گریه و اشک و باران و سوتین و پپیونو و بستنی یخی و جگوار نقره ای و لوازم آرایش و این چیز ها چیز هایی هستند که در زندگی واقعی من وجود ندارند.  این ها مال وبلاگ بازی هستند.
و من زنی هستم که وقت فکر کردن به این زوائد زندگی را ندارم.

در دنیای واقعی من اینهمه اهل فکر کردن نیستم. دو تا پر کتاب هم نمی خوانم. آخرین کتابی که خواندم و خیلی دوست داشتم و تمامش کردم دایی جان ناپلئون بوده.
به موقع اش هم می شوم یک زن پاچه ورمالیده مثل خیلی از زن های دیگر. اینهمه اهل چرخاندن لقمه دور دهانم نیستم و رک و راست حرفم را می زنم و خوم را سبک می کنم. و نمی گذارم که چیزی توی دلم بماند و من را اذیت کند. بارم را بر می دارم و می گذارم روی دوش بقیه و خودم را راحت می کنم. همچین کسی اصلا چیزی توی دلش نمی ماند برای خود خوری و از این چیز ها.

خیالت راحت باشد. من این مزحرفات را از روی پر حرفی می نویسم و اینجا می گذارم.
هیچکدامشان را باور نکن.

من زن میان سالی هستم مثل بیشتر زن های میان سال خاور میانه. که با اینکه از شرایط اقلیمی خودم دور افتاده ام و ادای آدم های روشنفکر را هم بلدم در بیاورم و مثل خارجی ها هفته ای یکی دو بار می روم و مشروب می خورم و بلدم به اینگیلیسی با لهجه ته حلقی حرف بزنم و اینجا کار هم می کنم باز هم نمی توانم ترک عادت کنم و می روم پیش هر اختر شختری می نشینم و پشت سر این و آن بی دلیل حرف می زنم و در هیات مشاور خانواده برای زندگی مردم نسخه می پیچم.
این توی خون من هست. و فرقی هم نمی کند که کجا زندگی کنم.


فمینیت پمینیست هم نیستم. حتی نمی فهمم این ها چه می گویند. و درد بی درمانشان چیست که هی حق حق می کنند. نمی نشینند هم که دو کلام حرف بزنند آدم بفهمد دور از جان چه شان هست. و چه شد که خوشی زد زیر دلشان.
و معتقدم که مرد هر چه که باشد باید سایه اش روی سر آدم باشد. بدترینشان هم بودنشان بهتر از نبودنشان هست.
پس می بینی که من واقعی چقدر با این دری وری هایی که اینجا می نویسم فرق دارد.

نگران من نشو.
بیشتر از این وقت عزیزت را نمی گیرم.
از طرف من خانم گلت را ببوس.
و بگو بی صبرانه منتطرم که بیایید برای گردش به ونکوور. و ایشالا که کوچولویتان هم تا آنوقت به دنیا آمده باشد. یک پسر تپل مپل باشد و خودم برایش آش دندونی بپزم.


بهاره

 

 

 

 


بعدالتحریر- فقط من سه شنبه شب ها که می شود و از پناهگاه زنان مورد خشونت واقع شده در شرق ونکوور که می آیم خانه نمی دانم چرا دلم می خواهد که کله همه مرد ها را بکنم. و با همه شان لج می شوم  و  از آن بیشتر با آن زن های بی عرضه ای که می گذارند که برای بار هزارم این بلا ها به سر خودشان و بچه هایشان بیاید. و از این دنیای مریضی که برچسب مریضی اش را از روی خودش می کند و روی این زن ها می چسباند تا با همین برچسب بیشتر مورد خشونت واقع شوند بیشتر عقم می گیرد. و آشپزی نمی کنم. و چهار شنبه ها صبح که بیدار می شوم به خودم قول می دهم که تا جایی که می توانم برای رفع خشونت خانگی مبارزه کنم. و این احساس شش هفت روزی در من قوی می ماند.

اوف! ببخشید.
ماریوس جان! انگار زر مفت زدن و افکار رویایی من و بازگو کردنشان در این وبلاگ عادت من شده.
هر کاری که می کنم نمی توانم ترکش کنم. تا تقی به توقی می خورد من باز می روم توی جلد نارنج. و شروع می کنم به شعار دادن.
باز نگران نشوی ها؟
بهاره

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٤:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٩
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


یکی از دوستان این چند خط رو توی قسمت کامنت ها نوشته بودن:

مسافر کرمان !   چهارشنبه 17/8/1385 - 23:36
 
... چندی پیش و برای انجام کاری به کرمان رفته بودم . چقدر جایت خالی بود در این شهری که روزهایش را با آفتابی گرم و تنبل به انتها می برد و شب هایش را با انبوه ستاره های درخشان آغاز می کند ... شهری در میانه ی کوه های مغرور و بلند و کویرهای خاموش و بی انتها ... این سفر ٬ نکته ی بسیار جالبی برایم داشت . چیزی که اصلا فکرش را هم نمی کردم : بحث و گفت و گو با دوستان خونگرم و مهمان نواز کرمانی در باره ی نارنج و نوشته هایش ! ... برایم مثل یک شوک گیج کننده بود! ... اینجا ٬ در این گوشه ی دور افتاده ی ایران ٬در حاشیه ی کویر ٬ در کرمان ٬ خوانندگان وبلاگ نارنج ؟! ... و آن که گفت : نوشته های نارنج مثل فروغ می ماند ! ... و کاش بودی و می دیدی آن که این را گفت چه درک روشن و عمیق و حیرت انگیزی از همه چیز داشت و آن که این را گفت چقدر شبیه خودت بود ! ... آبی . آبی آبی . یک آبی عمیق و بی انتها ... و نمی دانم چرا در آن لحظه و بی اختیار ذهنم رفته بود و زل زده بود به رد کفش های زنی بر سفیدی برف های ونکوور ...
 
ذهنم رفته بود و مبهوت بوی بهار و نارنج در همه ی آن کوچه های خلوت و بی نشان رو به دریا شده بود ... ذهنم رفته بود به کافه های خیال و حرف و قهوه و تنباکو در همه بندرهای آفتابی و شلوغ دنیا ... ذهنم رفته بود و با پای برهنه ٬ زیر باران هایی یک ریز و بی انتها ٬ کنار همه ی اقیانوس های بزرگ دنیا قدم می زد ... و شاید فکر می کرد به زنی که دست هایش با روشن ترین حسی از عاطفه ٬ آن گوشه ی دنیا چراغی را روشن کرده است . زنی که پر فروغ ترین نارنج دنیاست ...

مسافر کرمان عزیز!

این بار که تشریف بردید به کرمان سلام مخصوص برسونین به دوستان.

یه سوال هم ازشون بپرسید که من لنگ مونده ام.

به شدت.

زیره رو چه طور بریزم لای پلو؟ فوت که می کنم خوشو دمشو خاکش می رن تو چشمم. نمی دونم چطوری بشورمشون.

باید زیره رو شست؟


سلام برسونید و بگید که من شرمنده محبت همه اونایی هستم که تو این سه ساله قدم به قدمشون رو همه جای دنیا با نگاه دنبال کرده ام.
و هر وقت اومده اند جز محبت به من نکرده اند.
کسایی که ندیدیم همو. ولی هزار ساله که آشناییم.
به سکوت هم که اومدن رد نفس های گرمشون اینجا مونده. و من که رسیدم خودشون نبودن  اما بوی عطرشون مونده.


و اون هایی هم که مدام می یان و منو تشویق می کنن که بماند.


من اگه با این گوشت تلخی و گوشه گیری هزار سال هم عمر می کردم نمی تونستم که دوستایی به این خوبی پیدا کنم که با این وبلاگ پیدا کردم.

اتفاق سخت مهاجرت با حضور معطر این دوستان آسون به نظر اومد.
بودن این دوستان مثل ریختن ادویه و هل و پوست پرتقال و زعفرون و زرشک و خلال پسته و بادوم لای جوجه پلو بوده.
مثل قلمبه خامه و مجسمه شکلاتی روی کیک که همه سرش دعواشون می شه.
خوشمزه بوده.
خوشی ها رو تکمیل کرده.
و اگه نبود این همه بودن و عطر و مزه و رنگ و بو این سال ها می گذشتن.
ولی مثل یه کیک اسفنجی ساده خوردن می موند.
یا یه کته ساده با چند تا فیله بخار پز شده مرغ.

بی ته دیگ ترد و چرب و چیلی خوشمزه زعفرونی. 


و روزهای سخت گذشتن و رد شدن.
و من حالا که پنج سال از اومدنم به این جای تازه می گذره و از امروز وارد شیش سالگی می شم می دونم که باید از همه دوستان اینجا تشکر کنم.
که می ذارن آدم حرف بزنه. تا این پل که منو با زبان فارسی و مردمی که به این زبان حرف می زنن وصل می کنه نسوزه توی پشت سر.
که اگه می سوخت و بسوزه این پل من و ریشه هام با هم می سوزیم.
و دود می شیم.


که می ذارن آدم حرف بزنه تا حالش خوب بشه.
تا همه چی اون تو رو هم انبار نشه.
که نشد.
فقط به خاطر شما ها بود. 
هر کجا که بودین.
من با شماها راحت تر بودم تا حتی با مامی.
از بس که می ذارین آدم خودش باشه.


و جز موارد نادری از غلط زیادی کردن خودش پشیمون نشه.

به کرمون که رفتین بگین من دوست کرمونی نداشتم. یعنی نمی دونستم که دارم. حالا می بینم که دارم. بهشون بگین تا حالا چند نفر به من گفتن که نگاهم و چشمام شکل کرمونیاست و من غشی خندیدم.


از خوشی.


و همین سوال زیره رو از اونام پرسیدم. لابد واسه اینکه خودمو لوس کنم واسشون. مثل الان.
اونام یه چیزایی گفتن که چون خیلی تخصصی بوده من نفهیمدم چی کار کنم وقت درست کردن زیره پلو.


به کرمون که رفتین بپرسین که زیره پاک کرده با زیره پاک نکرده خیلی فرق داره؟

 

+ نارنج ... ; ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٢
comment نظرات ()

 

 

 

 

فوروارد چپ 

 

 


این روزها خیلی خیلی دل نازک شده ام.
از همه چیز تقی گریه ام می گیرد.
برای همین رفتم و یک خط چشم و ریمل ضد آب خریدم.

چشمم که به بچه ها می افتد می پرم و بوسشان می کنم.
هر وقت که باشد.
چند روز پیش ها البرز یک گل جانانه زد و من بلوزش را از کنار زمین کشیدم و گرفتم محکم بوسش کردم. کاری ندارم که همین باعث شد تا عصری با من حرف نزند. ولی در عوض سه تا گل دیگر هم در همان نیمه دوم زد.
آن یکی را هم دم در مدرسه وقتی که از ماشین پیاده شد و رفت و دور شد صدا زدم برگشت به هوای اینکه چیزی جا گذاشته. پیاده شدم و بوسش کردم. به من گفت کریپی کریزی وومن.

و رفت.


می گویند این اتفاق ها معمولا وقتی می افتند که یک چیزی مثل مردن یا دوری یاسفر به آدم الهام می شود.
من یادم نیست چیزی به من الهام شده باشد.

فقط انگار بعد از هفده سال تازه باورم شده و به سختی و با جان کندن فراوان که عشق من هستند این دو تا بچه.

که اصلا مال من هم نیستند.
و من کریزی کریپی وومنی بیش نیستم.

جمعه سر امتحان آخر وقتی که باید همه شش دانگ حواسم را جمع می کردم که تمرکز داشته باشم به این داشتم فکر می کردم که قصد دارم توبه کنم از عجله و سر هم بندی به وقت آشپزی و بیایم خانه و برایشان هفت جور غذا توی این دو روز آخر هفته درست کنم.
امتحان را که از صد ۹۱ گرفتم که خودش گند بزرگی است و از هفت جور غذا چاهار جورش را درست کردم. که خود پیشرفت بزرگی است.
خودشان هم تعجب کردند.
یکیشان از من پرسید که آیا نتیجه آزمایش هایم را گرفته ام و آیا فقط یک هفته وقت دارم که دارم تند تند اینهمه آشپزی می کنم.
خانم بودن اصلا آسان نیست.
پدر من توی این دو روز در آمد. ولی به هر حال یک کاریش کردم.

راه که می رفتم فکر می کردم که توی این خانه فقط من هستم که دارم زندگی می کنم.

و این دو تا بچه تکه هایی از تن من هستند که جدا شده اند.

و هر کدام دارند آن کارهایی را می کنند که من می خواستم بکنم.

و چون وقت به اندازه کافی ندارم اینها دارند برای من انجامشان می دهند.

نگاهشان نگاه من هست وقتی که در آینه به خودم نگاه می کنم.

 
احساسشان به سردی و گرمی و خنده و گریه و فیلم و موسیقی و پوست تخمه و ته چین و باران و رنگ سرخابی و سفر و کیف چرمی و خواندن و سبد حصیری و آهنگ اصلی فیلم پدر خوانده و میکل ژان و آدم کشی و بوی بنزین مثل مال من می ماند.


حتی بالششان هم بوی بالش من را می دهد.

به نظرم ولی کمی ترسناک است.


چون وای به روزی که قدم های من را بردارند.
پوستشان کنده است.
نه اینکه من پوستشان را بکنم ها؟
خودش کنده می شود.

قلفتی.

 


من پوست سر این روزگار را می کنم اگر که بخواهد دستش را طرف این بچه های من دراز کند. با من طرف است.
قلم پایش را می شکنم.

 


این روزها زود به زود گریه ام می گیرد.
حتی وسط خنده هم گریه ام می گیرد.

 


به نظر من مخلوط بوی باران و  بوی غروب و بوی سیر سرخ شده که از رستوران ها با نور نئون به بیرون می ریزد عصاره خوشی های دنیاست.
من حتی در لحظه گذر از این معجون خوشی هم عصر امروز گریه ام گرفت.
های های.

 

وقتی می بینم که نشسته است و دارد دنبال دانشگاه هایی می گردد که رشته کوفت و زهر مار را ارائه می کنند  می خواهم سر به تن درس و دانشگاه و مدرسه و پیشرفت و علم و دانش و استقلال و اینها نباشد.

زود بود.
خیلی.
این بلا نباید به این زودی سر من می آمد.
این انصاف نیست.

من هنوز فرصت نکرده ام از سبزی فیروزه ای آن روروئک سال هفتاد و یک چشم بردارم. 
آدم یه کم وقت می خواهد.

سرم را یک لحظه بر نگرداندم  و از آن روروئک غافل نشدم مبادا که خودش را به پله ها برساند و بیفتد که تا برگشتم دیدم دارد با یک توتوی سفید و سیاه جلوی ششصد و سی و سه نفر می رقصد. به جز من ششصد و سی و هفت نفر دیگر بلیط خریده بودند.
چشمم پر از اشک بود.
نمی دیدم خودش را که می چرخید.
روی دو تا از انگشت شصت پایش بود به گمانم.
من که نمی دیدم.
یک چیزی سفید و سیاه آن وسط می رفت این طرف و آنطرف.
و می چرخید.
و سر من گیج می رفت.


داشتم صدایش را هنوز ضبط می کردم وقتی داشت شعر های امروز مهد کودکش را می خواند و مواظب بودم که دستش را به سیم و پریز نزند که پیچ رادیو را باز کردم و صدایش را از رادیو شنیدم. که داشت راجع به دروغ بزرگ چند فرهنگی بودن ونکوور حرف می زد. و بحث می کرد.
روی باند اف ام.

 


وای که اگر بالش این بچه ها از تویش همان صداهایی بیاید که از توی بالش من می آمد...

 

این بلا نباید به این زودی سر من می آمد.

 

 

آمده.
و من هیچ کاری از دستم بر نمی آید.
حفاظ گذاشتن جلوی پله ها و گذاشتن محافظ توی پریز های برق دیگر هیچ دردی را دوا نمیکنند.
از من .


آمده.
آمده.
آمده.
آمده.


و من فقط می توانم یک بسته دستمال کاغذی اضافه توی کیفم بگذارم لوازم آرایش ضد اشک بخرم و از مخلوط  بوی باران و سیر سرخ شده و نوی نئون گریه ام بگیرد.

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٥
comment نظرات ()