نارنج

 

نیلوفر رضایی. بی آی. بی ای.

دوشنبه پونزدهم آگست 2006

 امروز  یکی از استادا اومد سر کلاس و یه کیس آورد برای بررسی.

مایکل اقا تو سن 58 سالگی یه روز اسم های اسکول سوییت هارتشو گوگل می کنه.

دختره رو پیدا می کنه.

 ای میل بعد از ای میل.

قرار می ذارن یکی دو استان هر کدوم می یان اینورتر و یه جایی بین راه همو می بینن.

 

دوباره می شن هانی و سوییت هارت هم.

 و بووووووووووووم.

 مایکل آقا می یاد به سو خانم که 59 سالشه و سی ساله که باهم زندگی می کنن، می گه که عاشق شده.

 می خواد بره با های اسکلو سوییت هارتش زندگی کنه.

 سو خانم مایکل اقا رو می کشه به دادگاه و قاضی رای می ده که چون سو خانم این مدت رو نشسته تو خونه و بچه داری کرده و بچه ها بزرگ شدن و رفتن و سو خانم چند سال پیش به خاطر کمر درد ناچار شده که کار نیمه وقتشو تو یه فروشگاه ترک کنه و هیچ منبع در آمدی هم نداره، باید یه نفقه مفصل بگیره از مایکل آقا.

 و ما همینطور که لیوانای چایی و قهوه کاغذیمونو هورت می کشیم پشت میزمون و گاهی یه نچ نچی هم می کنیم و یکی دو تا ازآقایون و خانمای با نمک هم مزه ریختن و ما رو خندوندن، به حرفای جیم، استادمون گوش می دادیم و تند تند هم نت بر می داشتیم. بعد هم من سر دسته اون گروهی که معتقد بودن که ما همه داستانو نمی دونیم و نمی توینم همه دنیا رو بکوبیم تو سر مایکل آقا. و شاید که سو خانم مثلا آدم تنبلی بوده. یا نا مرتب بوده. یا مدام سر مایکل آقا غر می زده. می دونستم که جیم، استاد کلاس یه همچین زنی داره. می خواستم از من بیشتر خوشش بیاد و با گشاده رویی بیشتری ورقه تحقیق آخر ترم رو بخونه.

 

سه شنبه بیست و سوم آگست 2006

 

می یام خونه.

 لئونارد جوجه کباب درست کرده.

 میز چیده.

 دوغ گذاشته.

بعد از غذا نشستیم تلویزیون می بینیم که لئو می گه :" رضایی" رو به لاتین چندین مدل می شه هجی کرد.

 

می گم:"خوب! که چی؟"

 می گه که یه های اسکول سوییت هارت داره که می خواد گوگلش کنه.

 اسمش نیلوفر رضایی یه.

 می گه:" گوگلش می کنی یه بار برام؟ تو هر کی یو بخوای پیدا می کنی."

 می گم:" به به! اسمش چیه؟"

 می گه :" نیلوفر رضایی."

 سال 52 تو اردوی کوفت و زهر مار با دختره آشنا شده.

 هم سن بودن.

 به به.

 تو این حجم وسیع هورمون های بچه ها و درس خودم و کارم و کوه صورتحسابای پرداخت نشده و لباسای نشسته و لنت ترمز تموم شده ماشین و خرید پاییزه بچه ها و آنتی بیوتیک و بگیر و ببند، ما فقط الان نیلوفر رضایی رو کم داشتیم.

 می پرسه:" اول e بعدi  یا اولi  بعد e؟ هر دوشو امتحان کردم. یه چیزای دیگه می یاد."

 

 نیلوفر رضایی.

پا می شه می ره دوش بگیره.

 می پرمو می گم:" تو چرا اینهمه می ری حموم؟ "

و بلافاصله بعدش پشیمون می شم.

 گند زدم.

می دونم.

می گه:" تو هم که مثل مامان می مونی. اون موقع ها همیشه به من می گفت چرا دم به ساعت می ری حموم. بابا جون! الان از ورزش اومدم. یه دوش نگیرم؟"

 آخر شب که دارم تکالیفمو تایپ می کنم نیلوفر رضایی رو گوگل می کنم.

با هجی غلط.

مگه خوابم می بره؟

می رم بالا می بینم عین یه بچه هشت ساله خوابیده.

آی لجم می گیره.

خوب یه چیزی گفته.

مگه من خودم تا حالا همه پسرای اون موقع های پیشرو و مطهری و مدنی و اینا رو گوگل نکردم؟

 

اونم صد بار؟

نه این فرق داره.

 من فرق دارم.

 نرم و راحت خوابیده.

 آروم.

 شاید نیلوفر رضایی الان مرده باشه.

 مثلا دانشجوی دانشگاه جندی شاپور اهواز بوده، زمان جنگ. اون اولاش. تو بمباران قطار مسافری تهران/ اهواز مرده.

یا تو برجای دوقلوی نیویورک بوده تو یازده سپتامبر.

هم لئونارد و هم نیلوفر رضایی از من دوازده سال بزرگترن. یعنی دوازده سال زود تر از من می میرن.

اگه من مریض نشم و تصادف نکنم و یه تروریست احمق یه روز صبح تو قطار منو خوشو واگنو منفجر نکنه.

کاش نیلوفر رضایی تا حالا هفت بار زاییده باشه از هیکل افتاده باشه.

یا سر زا رفته باشه.

نیلوفر رضایی تو پاریس نباشه؟ لئو ماهی یه هفته می ره پاریس.

 نه نه.

 اونجا نیست.

می رم مسواک می زنم.

 برای بار دوم از 11 شب تا به حال.

 دهنم پر از کف و تف و مسواکه باز می یام می بینم همونطوری که نیم ساعت بود خوابیده هنوز.

 تکون نخورده.

می رم همه رو تف می کنم.

می یام می شینم لبه تخت.

 خیره شدم به کتابا و مجله های کنار تختم.

 تواین فکرم که با چی بزنم الان تو مغزش.

 گفتگو در باغ؟ نه. نازکه. کم دردش می گیره.

 دایره المعارف مرض های زنان؟ این زیاده. خونریزی مغزی می کنه.

 مجله مطالعات کانادایی؟

 مجله کامان گراند؟

 مجله اوپرا.

امشب کرم دور چشم رو به اندازه کافی نمالیدم. یا به اندازه کافی ماساژ ندادم.

 دوباره میرم سراغش.

تو آیینه خودمو نگاه می کنم.

موهای نیلوفر رضایی های لایت داره؟

طلایی؟

 قرمز؟

 نقره ای؟

چند تا از دندونای نیلوفر رضایی کرم خورده هستن؟

همشون.

 نیلوفر رضایی دندون طلا هم داره؟

 لابد.

چشمای نیلوفر رضایی چه رنگین؟ 

سبز؟ 

آبی؟ 

سیاه؟ 

قهوه ای؟ 

بنفش؟ 

صورتی؟

من همیشه دلم می خواسته جای کوفی عنان باشم.

نکنه نیلوفر رضایی کاندیدای بعدی دبیر کلی سازمان ملل باشه؟

نه نه.

 امکان نداره.

 نمی شه.

من همیشه دوست داشتم یه جگوار نقره ای داشته باشم.

نکنه نیلوفر رضایی الان یه جگوار نقره ای داره؟

نه.

نوک انگشتای نیلوفر رضایی قاچ قاچ ریز جای چاقو دارن.

مدام سبزی خورد می کنه.

یعنی ایشالا بکنه.

ایشالا قاچ قاچ داشته باشه.

باز می رم پایین .

گوگلش می کنم این نیلوفر رضایی رو.

بازم با هجی غلط.

بدون e.

بدون i.

 

چهارشنبه  بیست و چهارم آگست 2006

 

از سر کار بر نمی گردم خونه.

یه تاپ ابریشمی قرمز ممه نما می خرم.

 

 

+ نارنج ... ; ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۸
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

باید بدوم.

قطار من تا چند دقیقه دیگه راه می افته.

اگه دیر برسم رفته.

اگه نرسم امشب رو باید تو خیابون بخوابم.

اومده بودم برای کمک.

اگه در نرم می مونم.

 

می رم.

می ترسم دیر بشه.

همین الانشم شاید دیر شده باشه.

اگه بمونم باید پهلوی ولگردا بخوابم.

نمی خوام.

 

 

 

 

 

 

 

من رفتم.

 

نمی خوام قطارم بره و من بمونم.

نمی خوام جا بمونم.

من دارم می رم.

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۳
comment نظرات ()