نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مهاجرت کردن مثل زن خراب بلند کردن مردا می مونه.

 

یا سکس نامشروع.  

        

                          

      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه روز عصر پنج شنبه که خفقان غرو و غیبتو نا امنی عاطفیو کوتاهیو قحطی بهشون فشار می یاره، جلو پای یه زن خوشگل خوش آبو رنگ هفت قلم توالت کرده ترمز می کنن.

 

 

اعصابت از ترافیکو آدمای جهان سومیو( خودت جزوشون نیستی، انگار) و آلودگی هوا و آخوندو دزدیو رشوه و سیاست و محافظه کاریوآدمای عصبی که مثل فشفشه فحش می دنو سانسورو اینا خورده. کانادا. امریکا. استرالیا. آلمان. فرانسه. هلند. بلژیک. سوئد. تو عکسایی که ازش می یادو فیلمایی که می بینی همه چی سبزه و براقو تمیز و آدما لبخندای معصوم دارن. بیمه پزشکیو زندگی بازنشسته ها و مدرسه بچه هاو هوای تمیزو و ...و ...و ...

 

 

به این آسونیام نیست، اولش.

 

هی می رن دور می زنن.

 

بر می گردن.

 

با یک عالم تردید.

 

تو دلشون غوغاست.

 

"برم؟ نرم؟ وایسم؟ وای نستم؟ مریض نشم؟ دیوونه نشم؟ اگه نشه چی؟ اما اگه بشه که بد نیست. خیانته؟ خییانت نیست؟ پشت سرم حرف نزنن؟ به درک."

 

 

وای میستن.

 

سوارش می کنن.

 

اولیشه.

 

خیلیم نگاش نمی کنن.

 

تو چشماش نمی شه هی نگاه کنن.

 

گیرم که خیلیم خوشگل باشه.

 

مال خودشون که نیست!

 

بوش خوبه. ولی آشنا نیست.

 

 

گاز می دن. محکم.

 

چذاغو رد می کنن.

 

می رسن خونه.

 

تندی از پله ها هولش می دن بالا.

 

کسی نبینه.

 

چرا ببینن؟

 

گیرم که خوشگل.

 

گیرم که خوش بو.

 

این که " عروس هزار داماد" هست.

 

خیلی حرف نمی زنن.

 

تو خودشونن.

 

تنبونشونو می کشن پایین.

 

کارشونو می کنن.

 

بعد زود می کشن بالا.

 

پا می شن می رن اونور.

 

زودم روونه اش می کنن بره.

 

تقریبا از پله ها هولش می دن بره زود تر.

 

از جلوی چشمشون کنارش می زنن.

 

به خودشون تو آیینه نمی تونن نگاه کنن.

 

می رن تو دستشویی.

 

از ته حلق میگن:"خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ..."

 

بلکه یه چیزی که اون تو مونده بیاد بیون.

 

هزار بارم بیشتر تف می کنن.

 

می گن به خودشون که غلط کردنو این کار اونا نیستو دیگه دفعه آخرشون بوده و باید با یکی ارتباط قلبی داشتو اصلا این کی بود که این کارو کردو یه جوری خودشونو گول می زنن که انگار یه دستی اومدو هلشون داد به این سمتو یه پایی اومدو به جاشون وایساد و از این چیزا.

 

 

برمی گردم. اصلا "چراغم در آن خانه می سوزد." بذار سه سالم تموم بشه. پنج سالم بگذره. پاسمو بگیرم. درسمو بخونم. دست خالی نرم. نه. اینجا نمی مونم. می رم. خدمت باید بکنم. مگه این عمر چند ساله که به دوری از اونا چیزایی که اونهمه دوستشون دارم بگذره؟ میام مادر. بگو خانجون برام دعا کنه دارم واسه یه کار مهم اقدام می کنم. بگین آقابزرگ واسم یه استخاره بکنه ببینم چی می یاد. عیده. من بغض می کنم که تو خیابونو کوچه و بازارو خونه بوی عید نمی یاد. به جاش بوی خوش ملافه های تمیز که نرم کننده با اسانس شاتوتو لیمو بهشون زدیم می یاد. یا بوی اون چمدونایی که مسافرای خارج می آوردنو یه بوی لطیف جادویی می داد. همین بو منو گول زد کشید اینجا. عروسی نکنی تا من بیاما؟

 

 

 

 

 

 

پنج شنبه بعد، دیر دیرات می شه که زنتو بفرستی خونه باباش کرج. می گی که فردا واسه ناهار می ری دنبالشونو عصری همه با هم بر می گردین. بمونن تا بری دنبالشون.

 

 

 

کردیت کارتم بدهکاره بابا جان من، آخه. نباید پی آفش کنم؟ خونه رو تکلیفشو معلوم کنم. بدم اجاره. اینهمه زحمت کشیدم این مستاجرا رو بیارم داغونش کنن؟ مدرسه بچه هام چی می شه سواد فارسی ندارن که. شما ها خودتونم بیخود موندین. اون مملکت جای موندنه؟ رفتیم پیک نیک لب دریاچه، جای همگی خالی. زدیمو رقصیدیم. چه هوایی بود.  آخوندا مگه می ذارن آب خوش از گلوی اون مردم پایین بره؟ جالا هستیم ببینیم چی می شه. پاسمو گرفتم. خداییش دیگه راحت شدم. من که دیگه نمی تونم تو اون خراب شده زندگی کنم.

 

 

 

 

 

این دفعه لازم نیست برن چند تا دور بزننو بعد با تردید ترمز کنن.

 

گلوشونم با ":خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ..." گفتن بی خودی زخم نمی کننو خراش نمی دن.

 

 

 

 

می مونی.

+ نارنج ... ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۳۱
comment نظرات ()

 

 

 

 

 باز باید بریم ثبت احوال

 

 

 

از تو خشک شدم.

 

 

انگار که خونمو کشیده باشن بیرون. به جاش یه مشت پودر بی مزه قرمز ریخته باشن تو رگام. پرت کرده باشن از تو مشتشون وگفته باشن:" بیا بگیر اینم یه مشت خون خشک بدون مزه."

 

مزه خون نمی ده.  

 

 

یا مثلا انگار پوست تنمو پشت و رو تنم کرده باشن. مثل یه بلوز از جنس گونی که پشت به روپوشیده باشیش. بعد اونطرفش که افتاده بیرون خشک و پوسیده شده باشه.

 

 

لابد دلم یه باقالی پلوی چرب روغن چکون با گوشت بره شرحه دار می خواد.

 

لابد دلم یه لیس از آلاسکا هایی که می گفتن با آب جوب درست می شن می خواد.

 

 

 

 

 

 

لابد قلبم دیگه بهم کاری نداره.

 

 

 

 

 

 

لابد عقلم داره راهم می بره.

 

می کشدم.

 

خفه ام می کنه.

 

-آقا هل نده. هل نده دیگه پدرسگ!

 

 

 

کار دیگه از ماتیک و هندونه و دریاچه و اقیانوس و یه لیوان الکل سرد مزه دار و نم نم بارون و گلدون و احساس برگ گلی کردن و لطیف و ملوس حرف زدن و عشوه اومدن و خودفروشی کردن مشروع برای خونه و ماشین و جواهر و عصر آروم بورژوای یکشنبه تابستونی و بلوز ابریشمی کرم رنگ آستین دار محافظه کارانه و اون تی شرت پتیاره ای یه و لذت یه لحظه ای یه لحظه از راه بدر کردن مردای زن دار هیز و چمن و شقایق و از حفظ خوندن چار تا شعر سهراب و دو بیتی های مولانا و کژ شدن و مژ شدن از شنیدن آهنگ شد خزان و بردی از یادم و از زیر کار دررفتن و عرق و ورق و جوجه و موی افشون و یوگا و قرقره حرفای بودا اینا و ذن این تشکیلات و هزار پدرسوخته بازی دیگه گذشته.

 

 

 

 

یه تیکه از تن آدم یه روز کنده می شه می افته.

 

 

تق.

 

 

 

 

داری می دوی.

 

نمی بینیش.

 

ببینی هم وقت نمی کنی که وایسی برش داری.

 

 

 

 

 

کار از عاشقی و شعر عاشقانه نوشتن و بوسه و فکر بوسه و هلاکت احتمالی از عشق و خوش خط نوشتن اشعار شمس با اون خودنویس خوبه که کنار انگشت وسط دست راست آدم رو بیست و هشت ساله که جوهری می کنه و خدا رو تو رودرواسی گذاشتن که بهش برسی و اگه برسی واسه سه تا بچه محتاج فلان کارو می کنی و شمع روشن و خاموش کردن بقیه چراغای خونه و مدل روشن فکرای با فرهنگ چشمارو از گوشه تنگ و خمار کردن هم گذشته.

 

 

 

یه تیکه از روح آدم دیگه باکره نیست.

 

 

 

 

 

بهش تجاوز شده.

 

 

 

روزگاراز اون ساختمون نیمه سازه در اومده مثل یه گرگ گرسنه بی سیرت یه گوشه خلوت آدمو گیر آورده، زده به سرش تو یه ظهر گرم تابستون، کنار اون خرابه ها، تنبونشو کشیده پایین، دستشو گذاشته جلو دهن آدم، به زور لباس آدمو زده بالا، رخنه کرده تو.

 

مثل یه حیوون وحشی، دریده رفته جلو.

بعد پا می شه تنبونشو می کشه بالا و می دوه می ره.

موقع رفتن هم یه خنده عصبی موزیانه ذلیل مزمن بدبخت هم رو صورتشه. 

اولش آدم باورش نمی شده.

 

بهش می گفتن که ظهر تابستون تنها و خلوت نره بیرون، عمله ها خطرناکن.

 

فکر می کرده شوخیه.

 

وقتی تو تنته، تازه یادت می یاد که باید جیغ بزنی.

 

فایده هم نداره.

 

 

 

اون قسمت از روح آدم دریده شده، رفته پی کارش.

 

 

 

 

 

 

 

 

فقط خاک بر سر اونایی که تو این هیرو ویری می یان به آدم می گن:" نگفتیم بهت؟"

 

 

 

 

 

دیگه باکره نیستی.

 

خشکی.

 

یه قطره خون تو تنت نیست.

 

یه قطره آب.

 

یه قطره اشک.

 

نا ممکن، ممکن شده.

 

 

 

 

 

 

کار هم  دیگه از بوی گل مریم و باقالی با گل پر و  برق کفشای عید و عکس مریلین مونرو  و بوی مغازه لوازم تحریر فروشی و فرود هواپیما تو یه صبح مه آلود تو یه شهر کوچیک اروپایی گذشته.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باید بری ثبت احوال، خودتو یه بار دیگه ثبت کنی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پاره ای.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢۱
comment نظرات ()