نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی      که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سالی که گذشت سالی بود پر از بالا و پایین شدن.

 

 

خدا به من گیر داده بود.

 

انگولکم می کرد.

 

مثل یک زندان بان بیرون از سلول من ایستاده بود.

 

از لای میله ها یک ساندویچ خوشمزه یا یک بستنی قیفی وانیلی یا یک شیرینی خامه ای گنده را می آورد جلو.

 

دستم را که دراز می کردم که بهش برسد، دستش را می کشید عقب.

 

 

و من حیران می ماندم که باز چیزی که آنهمه می خواستمش از دستانم لیز خورد و رفت.

 

 

این ها را نمی گویم آقای خدا که از دست من لجت بگیرد.

 

و بد تر کنی و این بار یک پرس چلوکباب را تا دم دهان من بیاوری و بعد بکشی کنار ها؟

 

این ها را می گویم که بدانی حواسم هست که داری چه کار می کنی از آن بالا.

 

همه را ول کرده ای و ادبشان نمی کنی و می گذاری هر کاری خواستند بکنند و بعد هم یک بسته مداد رنگی چهل و هشت رنگه لیرا برایشان جایزه می گیری.

 

آن وری ها را هم نگاه کن.

 

 

از حق نگذریم که سالی که گذشت برای من و بچه ها سلامتی داشت.

 

ما سالم بودیم.

 

هاه! خدا این یکی را از دستش در رفت.

 

وگرنه  برایش کاری نداشت که با فشار دادن یک دکمه مقداری ویروس و میکروب وبا و آبله و جذام و طاعون بفرستد دم در پلاک 2910.

 

خدا را شکر که خدا یادش رفت ما را در این زمینه.

 

 

سالی که گذشت، زود گذشت.

 

سریع رد شد.

 

و رفت.

 

و ما را در یک تونل جا گذاشت و رفت.

 

و ما مجبور شدیم که پیاده شویم از این قطار خراب و نصفی از راه را پیاده بیاییم.

 

از حق نگذریم که خدا یادش رفت ما را بگیرد و محکم هل بدهد و ما دقی با سربخوریم به زمین توی تونل تاریک.

 

و خونریزی مغزی بکنیم.

 

خدا را شکر که خدا باز هم ما را فراموش کرد.

 

و ما نیافتادیم.

 

و رسیدیم به خانه.

 

دوش گرفتیم.

 

و گرد و خاک تونل را شستیم. از تنمان.

 

 

در سالی که گذشت من گرفتم تمرگیدم توی خانه و سر جای خودم.

 

افتاده حال و آرام و سر به گریبان شدم.

 

و خانم شدم.

 

و از هارت و پورتم کم شد.

 

و یک بار برای همیشه یاد گرفتم که چه دوست داشته باشم یا نداشته باشم، همین هست که هست.

 

این را هم خدا وقتی به من یاد داد که یکی دو بار مجبور شد دگمه ریموت کنترل من را پشت سر هم فشار بدهد.

 

همان دگمه ای که رویش نوشته exit.

 

امیدوارم که خدا مجبور نشود که من را به یک refreshing course   در ارتباط با نکات آموزشی در زمینه انواع روش های تمرگیدن و قبول واقعیات بفرستد.

 

 

 

در سالی که گذشت پدر و مادرم را ندیدم.

 

خواهر عزیز تر از جانم را ندیدم.

 

 

می خواستم به مادرم بگویم:"  گند زدی با این بچه تربیت کردنت.  و آنوقت ادعایت هم دنیا را برداشته."

 

که نشد.

 

ندیدمش.

 

 

الان هم با دلی آرام و آسوده به استقبال سال نو می روم.

 

 

و امیدوارم که دگمه exit   و   mute و  previous  دستگاه ریموت کنترل من که دست خدا افتاده از کار بیفتد و خدا من را با یک نفر دیگر اشتباه بگیرد و پایش را از روی دم من بردارد.

 

 

آقای خدا! این ها را نگفتم که با من لج کنی ها؟

 

این ها را گفتم که توی رودربایستی بمانی و یک فکری به حال سالی که در پیش هست بکنی.

 

 

 

امسال که گذشت.

 

هیچ.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٤:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صبح ها که می روم با هزار آرزو می روم.

 

فکر می کنم امروز همان روزی هست که من دنیا را عوض خواهم کرد.

 

نقشه ها دارم.

 

خودم که هیچ خیلی های دیگر را هم خوشبخت خواهم کرد.

 

وقتی که بر می گردم دیگران را نمی دانم. خودم خسته ام.

 

و گوشه بلیطم آرزوهایی را که می خوام برای فردا داشته باشم یادداشت می کنم.

 

و بر می گردم خانه.

 

وای به روزی که پنج یا ده دقیقه دیر شده باشد.

 

وقتی ترافیک هست دلم شور می زند که اگر چند دقیقه دیر برسم چه خواهد شد.

 

 

 

نگران هستم و بارها توی دلم تمرین توضیح دادن می کنم که بابا به ابولفضل دنبال هوی و هوس نبودم که دیر شد.

 

یک بی پدری خودش را پرت کرد جلوی قطار.

 

یا یک پدر سگ بی شرفی با تلفن همراهش حرف می زد به وقت گردش به چپ که زده بود به یک عابر پیاده و من پشت چراغ قرمز معطل شدم.

 

یا رئیسم در آخرین لحظه آمد و از من خواست که در کاری کمکش کنم.

 

چه می شد بگویم؟

 

"ببخشید من زن هارتو و پورتی سی و هفت ساله نمی توانم ده دقیقه دیر برسم. چون کلاس فوتبال و ریاضی و باله و بسکتبال و ... و ...و ... دیر می شود. و من چگونه می خواهم با این لکه ننگ زندگی کنم؟چطوری دلم می آید که بچه را از دو تا شوت اضافه که از گوشه زمین می زنند به امید فرود آمدن روی دروازه، محروم کنم؟"

 


من چه مادری هستم؟

 

"لکه ننگ مادر های همه قاره های دنیا."

 

 

 

وقتی که در جلسات دیر وقت اداره که در فلان رستوران درجه یک یکی از بهترین شهر های دنیا برگزار می شود به رتق و فتق امور نشسته ام و لبخند مخصوص جلسات و سایر مخلفات را دارم چه کسی می داند که دلم چقدر شور می زند بابت این خیانت که به بچه هایم و خانواده ام دارم می کنم که بیرون کلاس توی ماشین ننشسته ام تا کلاس که تمام شد بچه با مامان دوستش بر نگردد خانه.

 

 

 

بچه؟

 

شانزده سالش شده است.

 

من فقط سه سال از الان این بچه بزرگتر بودم که به دنیا آوردمش.

 

من از وقتی بچه بودم نگران بچه هایم بوده ام.

 

و دویدم که زود برسم بهشان.

 

که کونشان از پوشک دیر عوض شده نسوزد و باشم که به موقع کرم بزنم. که سوپ ماهیچه و عدسشان دیر نشود. که دیکته شبشان نماند. که برنامه کودک را با میوه پرپر شده بخورند.

 

از دانشگاه به دو می آمدم خانه.

 

گوشه کلاسورهای من جای دندان های تیز و تازه در آمده همین خانم خوشگله که دارم روزی هشت نه ساعت بهش خیانت می کنم، بود.

 

 

 

من چه مادری هستم؟

 

"لکه ننگ مادر های همه قاره های دنیا."

 

 

 

وقتی که پنج صبح دارم غذای بعد از مدرسه شان را درست می کنم و به سرم چارقدی می بندم که موهایم بوی پیاز داغ نگیرد.

 

خودم را یاد سلطان خانم کلفت مادر بزرگم می اندازم که با چارقد آشپزی می کرد.

 

لابد برای اینکه کچل بود.

 

چند تا هم النگوی کلفت طلا توی هر دو تا دستش بودند.

 

من النگو ندارم.

 

و مایه ننگ مادر های همه قاره های دنیا هستم که با دستکش آشپزی می کنم که این یعنی که من با دل راضی و رغبت آشپزی نمی کنم آنی هم که می کنم می ماند تا چاهار و نیم عصر بیات می شود.

 

 

 

من مزخرف ترین زن دنیا هستم.

 

و دلم همیشه از این بابت شور می زند.

 

 

 

من دختر مادری هستم که به همه زن هایی که آشپزی می کردند می گفت:"ننه مطبخی!" و تا وقتی که یازده سال پیش بازنشسته شد، آشپزی نکرده بود. حالا می شنوم از هفت قاره و نه اقیانوس آنور تر که یاد گرفته ماکارونی درست کند. و هنوز هم دستش به مرغ و ماهی و گوشت خام نخورده است.

 

و شوهر های دختر هایش به شدت از دستش لج دارند. چون فکر می کنند که ژن این زن بالاخره یک روزی در دختر هایش فعال می شود.

 

و آن روز همان است که قیامت کبری می خوانندش.

 

برای همین ایستاده اند یک گوشه و با چشمان باریک کرده کشیک آن لحظه انفجار و فوران را می کشند. دیگر نمی دانند که ما دو تا دختر های این زن بیشتر ژن های فعالمان را از آن بابای زن ذلیلمان گرفته ایم.

 

که می هر روز پنج عصر می رسید خانه و بعد از اینکه برای همه ما آبمیوه تازه گرفت آستین هایش را بالا می زد و گاه با کراوات و گاه بی کراوات غذای شب و فردا ظهر را دست می کرد. کراوات هایی که یک بار مصرف می شدند چون که همیشه یک لکه پاک نشدنی رویشان بود. از روغن و فلفل زردچوبه.

 

 

 

که به فاصله ده دقیقه که از سالن بنکوئت فلان هتل در دان تان ونکور در می آیم با هزار تشویق و تبریک و می نشینم توی ماشین و ماتیکم را می خورم.

 

و موهایم را می زنم پشت گوشم و با یک کش کلفت که همیشه در ماشین دارم دم اسبی می کنم.

 

 

 

دسته گل را که همراه تشویق نامه گرفته ام می اندازم توی یک سطل آشغال.

 

 

 

کاغذ های خوش آب و رنگ و نشان های افتخار طلایی رنگ را می چپانم توی کیفم و دو دستی فرمان را می چسبم و می اندازم توی های وی وان.

 

 

 

کدام افتخار؟

 

خودم را مسخره کرده ام.

 

این ننگ است که باید بروم خانه و بگویم به ابوالفضل از مجلس هوی و هوس نیامده ام.

 

رئیس اون اداره بی صاحاب مونده می خواست که من باشم.

 

 

 

 

 

 

 

افتخار نمی کنم.

 

ننگ زنان هستم در روز هشت مارس هفتیمن سال قرن بیست و یکم.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

 

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد
بوالعجب من عاشقِ این هر دو ضِد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٥
comment نظرات ()