نارنج

 

 

اولین چیزی که کسی راجع به من لابد نمی دونه:
من خیلی خوشحالم از اینکه تو یار کشی این بازی وبلاگی دوستانی خواستن که منم بازی باشم.
چون من از بچگی از بس تنبل بچه ننه و لوس و چاق و ناوارد بودم تو هر بازیی آخرین نفر بودم موقع یار کشی.
تو وسطی اولین نفری بودم که می سوختم. و بل های زیادی حروم می شدن واسه آوردن من تو زمین.
که البته بلافاصله بازم می سوختم و حرص هم گروهیامو در می آوردم.
چون از توپ می ترسیدم.
هنوزم همیشه هر وقت دو رو بر زمین بازی باشم توپای محکم می یان منو پیدا می کنن و محکم می خورن تو مغز سر من یا تخت سینه ام.
یه جوری که تقریبا بیشتر وقتا نفسم بند می یاد از درد و حتی تو این سن چشمام پر از اشک می شن.

 

دومین چیزی که لابد کسی در مورد من نمی دونه:
من شیش ساله که دامن نپوشیدم.

سومین چیزی که لابد کسی در مورد من نمی دونه:
من هفده بار تا حالا به پاریس رفتم و تا به حال یک بار هم به یک موزه یا گالری هنری نرفتم. فقط یه بار بارون گرفت شدید. و ما نزدیک لوور بودیم. اولین یکشنبه ماه بود. و تو این روز لوور مجانی هست. دیدیم یا باید چتر بخریم. یا اینکه بریم تو لوور. تا بارون بند بیاد. تا موهامون پوف نکنه. رفتیم تو لوور.
واسه اینکه بیست فرانک پول چتر ندیم.
گالری های ایران و مصر رو دیدیم.
موهامون پوفی نشدن.
بارون بند اومد.
ما در رفتیم.
نشستیم کنار پیاده رو برای بار چاهارصدو سی و نهمین بار.
چیزکی خوردیم.
نفسی کشیدیم تو هوای آزاد.
زل زدیم به قل قل زندگی در پیاده رو های شهری که ازش زنده ترین خاطره های زندگیمون رو داریم.

جهارمین چیزی که لابد کسی در مورد من نمی دونه:
من تنها چیزی که تو روابط دوستانه ام بهش حساسم و منو به استفراغ میندازه و به هر قیمتی اون رابطه رو بلافاصله قطع می کنم اینه که کسی( به عنوان دوست یا هم صحبت) جلوی من بشینه با من بگو بخند کنه و روشنفکرانه ادای صمیمت در بیاره و بعد بره دو قدم اونوور تر و جایی که من نیستم زبون به انتفاد باز کنه.
(بهش میگن بزدلانه و پست فطرتانه پشت سر کسی حرف زدن. )
اون آدم دیگه برای من تموم می شه.
بی سرو صدا.


پنجمین چیزی که لابد اونم آدمای زیادی نمی دونن در مورد من:
من ورق بازی و شطرنج و تخته بلد نیستم بازی کنم.

ششمین چیزی که حتما کسی از شماها چیزی ازش نمی دونه:
من رو از بچگی عادت داده بودن به زود خوابیدن.
شب عروسیم وسط بزن و برقص مهمونا من یواشکی رفتم بالا حدودای ده شب و رو تختم دراز کشیدم و خوابم برد.
نیم ساعتی خواب بودم به گمانم.
خاله ام اومد پیدام کرد.
و بیدارم کرد.
و بردم پایین دوباره.
من حتی یه کم هم نق زدم وقت بیدار شدن.

هفتمین چیزی که لابد خیلیا راجع به من نمی دونن:
من تا حالا کوه نرفتم.
من حتی از یه تپه هم تو عمرم بالا نرفتم.
اگه خدای نکرده از اون بالا بیفتم پایین چی؟

هشتمین چیزی که مطمئنا کسی در مورد من نمی دونه:
من وقتی می رم تو حموم و موهامو شامپو می زنم بعدش نرم کننده می زنم و یه کلاهک پلاستیکی می ذارم رو موهام با نرم کننده بمونه. بعد وای میستم زیر شیر. و هر بار شعر بی تو مهتاب شبی رو می خونم.
هر بار.
و از اول تا به آخر.
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید.
آب داغ با فشار می خوره روی کلاهک پلاستیکی توی گوش من صدای بوم بوم بوم می ده.
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
پوست تنم می خواد غلفتی از داغی آب کنده بشه.
آب آیینه عشق گذران است.
صدای آب توی کلاهک پلاستیکی می پیچه توی گوشم.
بوم.
بوم.
بوم.
کلاهک را در میارم.
مو رو آب می کشم.
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

 

+ نارنج ... ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٥
comment نظرات ()