نارنج

 

 

 

 

 

 

بعضی از آدما وقتی که عاشق می شن با همیشه شون فرق دارن.

 

 

یکیش خود من. 

 تند تند راه می رم. مدام گوشام گزگز می کنن. لبام قلوه ای می شن.( در حالت عادی قلوه ای نیستن. اصلا هم نیستن.) عطرم خوشبو تر می شه. بیشتر هم رو پوست باقی می مونه. یعنی دوامش بیشتر می شه. ورزش به موقع و مرتب می شه. آهان! نه. ورزش از قبل از عاشقی شروع می شه. اصلا هر وقت میل به ورزش شروع می شه می فهمم که همین روزا می خوام عاشق بشم. که می شم. موقع رانندگی آهنگ می خونم. با خودم حرف هم می زنم. هم تو ماشین، هم موقع آشپزی، هم صبا جلوی آیینه. خودمو و بقیه رو هلاک می کنم از بس حرف می زنم. تو کار خوب و خوش اخلاق می شم. به کلاینتام بیشتر می رسم. بیشتر هواشونو دارم. موقع آشپزی مدام دستامو می سوزونم، عین خیالمم نیست. وقتی می فهمم خودمو سوزوندم که تاول می ترکه. شبا توی خواب بیدارم. شبا توی خواب خوشحالم. این پا اون پا می کنم که زود صبح بشه و من صبونه بخورم. می شینم رو در سطل آشغالو با وسواس نوارا و سی دی هامو مرتب می کنم. هی الکی از پله ها بالا و پایین می رم. هر گلی رو که بو می کنم بوش می ره توی تنم. توی جانم می شینه. رسوب می کنه ته قلبم. توی رگام. من گل می شم. گل عشق من می شه. عشق من بوی گل می شه. بوی سیر دهن آدما و بوی عرق و اینا هم اصلا اذیتم نمی کنن. وقتی مرغ درست می کنم با وسواس روش کنجد می پاشم. وای که کنجد روی مرغ از فر در اومده چه خوشگل می شه. آهان! آهان! یکی از اولین کارایی که می کنم اینه که می پرم واسه خودم یه کفش پاشنه بلند می خرم. فکرشم نمی کنم که سایز پام هست یا نه. اولیشو قاپ می زنم و می خرم. وقتی هم که اولین بار می پوشمشو پام آش و لاش می شه از تنگیش اصلا حالیم نیست چه بلایی سر خودم آوردم. همون می شه بار اول و آخری که کفشه رو پوشیدم.( حالا نپرسین که چند جفت از این کفشای یه بار پوشیده شده توی کمدم هستن.)

 

 

 

 

 

 

یه مدت که می گذره می شم یه عاشق عاقل. اگه هزار روزم از عشق من خبری نشه، خوب نشده. از عشقم که چیزی کم نمی شه. اصلا گاهی فکر می کنم که چه بهتر که خبری ازش نشه. اگه باشه و یه چیزی بگه که منو ناراحت کنه یا از خودش برنجونه چی؟ یا من یه کاری بکنم که ناراحت شه چی؟ همون بهتر که نباشه و چیزی نگه و چیزی نگم که همونی بمونه که بوده. که همونی بمونم که بودم. همیشه.

 

 

 

گاهی به این فکر می کنم که آدم اگه عاشق یه کسی بشه که زبونشو نمی دونه و یه کلمه هم نمی تونه باهاش حرف بزنه چه معرکه می شه. می شه مثل فیلما. فقط نگاه رد و بدل می شه. آدما همه اش به دستای هم نگاه می کنن. و به شونه های هم. لب ها هم جای خود دارن البته. بعد یکی دو بار به طرز شور انگیزی با هم می خوابن. و بعد یکیشون توی تاریکی می ره. گم می شه. نمی یاد. همین. همیشه همونی می مونه که دم رفتن بوده. تا ابد می مونه. همون شکلی. همون سنی. بوش تو تن آدم می مونه تا وقتی که توی حیاط سرای سالمندان تو سن هشتاد و نه سالگی توی یه روز پاییزی نشسته. و رو دوشش یه پتوست. آلزایمر گرفته. همه چی هم یادش رفته الا جای اون بویی که یه جایی تو تنش قایمش کرده از شصت و نه سال پیش.

 

 

 

دهنم بوی نعنا می گیره وقتی بهش فکر می کنم. دوریشم می تونم تحمل کنم. یه کفش بی پاشنه می پوشم و پیاده رویای طولانی می رم و فکر می کنم. کاری که بیشتر موقع ها نمی کنم. ( فکر کردنو می گم. البته پیاده روی رو هم می گم. ). صدام یواش می شه و مثل خانما می شم. با خودم کمتر حرف می زنم. بیشتر مطالعه می کنم. گاهی به عید هایی فکر میکنم که بی هم هستیم. به کنار دریا نمی رم. وقتی می رم فروشگاه خرید خوار و بار کنم سعی می کنم غذاهای سالم و کم چربی بخرم. بعد می یام خونه و پشیمون می شم. چون می خوام به عاشقی کهنه فکر کنم، باید انرژی داشته باشم. ساقه کرفس و هویج و نون پر سبوس به آدم انرژی نمی دن. کشو هامو مرتب می کنم. یعنی کامل که نه! شروع می کنم. بعد حوصله ام سر می ره. و سمبلش می کنم. می یام رو کاناپه می شینم جلوی تلویزیون و داستان بیشتر سریال ها رو حفظ می شم و چیپس می خورم. و بعد از یه مدت می رم سراغ ورزش.

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢۸
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شب هست.

من خسته ام.

سردم هست.

هر چقدر که بیشتر می پوشم بیشتر سردم می شود. مثلا انگار ته دستکش ها و توی جیب های پالتو ام یک مشت یخ خرد شده خشک آب نشدنی ریخته اند.

چشم هایم از سوز می سوزند و از گوشه بیرونی شان آنجا که نزدیک شقیقه هایم است،اشک می ریزد. و من فعلا نگران پاک شدن سایه و خط چشمم نیستم. نمی دانم چرا، البته. ولی خوب نیستم دیگر!

شکل ماه قناص است. مثل یک تخم مرغ کج درخشان که اشکال ژنتیکی هم دارد، توی آسمان تاریک می درخشد.

ابری نیست. پس می شود ماه را دید. می درخشد. بد فرم است. اما توی چشم. مثل درخشش صورت زن های دائم الخمر زیبای هروئینی کتک خورده و له شده می ماند.

می روم و در ساعت یازده شب، در یک ایستگاه کثیف اتوبوس که چوب نیمکت هایش به نشانه عصبانیت کسی روزی، کنده شده، در فقیر ترین محله کانادا، در یک جای خیلی خیلی دور از همه جا٬ منتظر اتوبوس می مانم.

اتوبوس می آید و من شیرجه می زنم تو. از ترس. قلبم کرپ کرپ می کند. از ساعتی که دستم هست می ترسم. می ترسم چاقویی چیزی بگذارند زیر گلویم و بخواهند ساعت را بگیرند. از کیفم. داشتم فکر می کردم که اگر زدند و بردند چقدر طول خواهد کشی تا دوباره المثنی بگیرم برای کارت های بیمه رفته. و کارت های اعتباری را ببندم. و ...و ...و ... تلفن همراه را در آوردم و داخل جیب محفی شلوارم گذاشتم. لابد برای اینکه 911 را زود خبر کنم. کار به جایی رسید که فکر کردم که من کیفم را دوست دارم. اگر برندنش یادم باشد که بروم و زود یکی دیگر بخرم. اگر هنوز از اینها داشته باشند. آخر دوستش دارم.

 

اتوبوس تک و توکی آدم های خسته و وارفته دارد. می نشینم روی نزدیک ترین صندلی به راننده. تقریبا می چسبم به راننده .  

نگاه نمی کنم به چشم آدم هایی که کت و لباس بعضی هایشان بوی مانده دود سیگارهای مختلف و اتوبوس و پیچ کوچه های باریک و تاریک و کیسه های پلاستیکی مچاله شده قدیمی می دهند.

می ترسم از جانم.

می ترسم از شکسته شدن بلور نازک آرامش و امنیتم.

و خوشحالم که برای فردای بچه ها کالباس داریم و نان تست و تخم مرغ . و بچه ها قبل از خواب به من زنگ زدند که مسواک زده اند و دارند می روند بخوابند و دیگر اگر تلفن زنگ زد بر نمی دارند.

و مثل برق و باد یادم می رود که دارم از پناهگاه زنان بی سرپرستی می آیم که کتک خورده و له شده و مچاله شده مثل یک کیسه پلاستیکی قدیمی، کز کرده بودند روی کاناپه پناهگاه و خیره بودند به تلویزیون.

و مثل برق و باد یادم می رود که بچه هایشان چه صورت های درخشان زیبای نا آرام زرد شده ای داشتند. مثل یک کاغذ هدیه زیبای مچاله شده بعد از باز کردن و ذوق اولیه داشتن یک چیز زیبا.

و مثل برق و باد یادم می رود آن چشم های نگران را و آن دست های کوچک را وقتی که دارند توی جعبه ای که هزار و سیزده تکه لگو دارد، تکه های سبز و قرمز را جدا می کنند برای ساختن یک خانه. با سقف آبی.

همینطوری خوشحالم برای خودم که کتک نخورده ام. که معتاد نیستم. که بیکار نیستم. که زود به زود به حمام می روم. که سکس فروش نیستم. که از شریک زندگی ام یا پدرم یابرادرم یا پسر همسایه ام فحش نمی خورم . خوشحالم که پولم را کسی به زور نمی گیرد. که کسی مرا و احساسم را و اندیشه ام را و بدن زنانه ام را و هویت زنانه ام را از بچه گی تا به امروز تهدید نکرده. و له نکرده. ( یا اینکه کرده؟ ای وای!‌ کرده؟ نکرده؟ نکند...؟)

 

می روم و خودم را پرت می کنم توی ماشین و تا ماشین گرم بشود و من راه بیفتم به طرف خانه در را از تو قفل می کنم. و گاز می دهم و دور می شوم از بدبحتی و سیاهی و تهدید و دروغ و سرنگ یک بار مصرف وسرنگ استفاده شده و فحش و زخم های کنار لب و موهای بلوند چرک و بچه های ترسیده.  

 

 

خوب! امروز به اندازه کافی هارت و پورت خودم را کرده ام.

بحث های روشنفکری که تا دلتان بخواهد.

فغان دفاع از حقوق زنان که تا دلتان بخواهد.

بر پدر و مادر هر چی مرد پدرسوخته  abuseکن لعنت که تا بخواهید.

از ساعت 5 عصر الی 11 شب هم از حقوق زنان دفاع کرده ام.  دیگر بس است. خواهش می کنم. شرمنده ام نکنید. مرسی. کف مرتب هم مرسی که دارید می زنید.

می خواهم بروم دوش بگیرم.

 

 

 

 

شب هست.

من سردم هست.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۳:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٤
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

از نزدیکای صبح بود که شروع شد.

برف.

 

 

 

 

 

من تب داشتم.

گلو درد.

بینی و گلوم گرفته بودن. هفتصدو سیو سه بار فین هم باز نمی کرد چیزی رو. بدترش هم می کرد.

مدام نارنگی. مدام چایی. به خیال اینکه عطشم بره.

 

 

 

وقتی شروع شد دیگه به فین و تب بر و اینا فکر نکردم.

وایساده بودم کنار پنجره و می دیدم شیروونی داره مدام سفید تر و سفید تر می شه.

پتو رو دوشم بود.

پنجره رو باز کردم.

 

برفش صدا داشت.

هر دونه اش یه صدایی می داد وقتی می خورد به شاخه درختا یا شیروونیا یا زمین.

 

 

آسمون نقره ای شده بود.

 

برف بوی برف می داد.

 

 

 

 

هفت سالم بود.

آبله مرغون داشتم.

مامانم و بابام داشتن می رفتن یه سفر دور و طولانی.

ما موندیم پیش مامانی . بعدا که فهمیدن من آبله مرغون دارم نشد بیان.

موندن.

 

تختم کنار شیشه بود.

مامانی واسم سوپ می یاورد.

سوپاشو دوس نداشتم.

فکر می کردم که سوپاش پیرزنی اند.

سوپای بابامو می خواستم.

وقتی کرم رو جوشای تنم می زد فکر می کردم که پیری دستاش مسریه و حالا منم می گیرم.

بغض داشتم.

بغض نبودن مامانم و بابام.

بغض تب.

بغض ملافه هایی که به تنم می پیچیدن.

رو پرده پر بود از عکسای عروسکا و آدما. که گاهی بد جنس و خودخواه می شدن و می خواستم کله شونو بکنم. گاهی خوب و مهربون بودن. و ما می شدیم دوستای جون جونی.

از دست بازی نصفه شب عروسکای رو پرده حرصم گرفت . پرده رو زدم. کنار.

 

داشت برف می یومد.

مامانی تو یه اتاق دیگه خواب بود و خرخر می کرد.

 

 

دی ماه پنجاه و شیش بود.

 

 

آسمون نقره ای شده بود.

برفش صدا داشت.

هر دونه اش یه صدایی.

من تو تختی بودم که بوی مریضی می داد. بوی داروی خارش جوشو تبو سوپ پیرزنیو بوی تنهایی یه نصفه شب زمستونی پر تب.

 

یهو بوی برف اومد.

سبک شدم.

جای جوشام دیگه نمی خارید.

گشنه ام شد.

خوشحال بودم.

 

یه چشمک به عروسکای رو پرده.

 

فکر کردم خدا برفو فرستاده واسه من.

واسه اینکه منو خوب کنه.

 

من خوب شدم.

برف مال من بود.

 

تا سال های سال همه اش فکر می کردم که برف واسه من همیشه از آسمون می یاد.

واسه اینکه تبم قطع بشه. سرفه هام.

واسه اینکه نمره امتحانم خوب بشه.

واسه اینکه عاشق بشم.

واسه  اینکه همون شب پولدار بشم.

واسه اینکه دندون بچه هام همون شب برفی در بیاد.

واسه اینکه امتحان دیکته شون بیست بشه و قند رو با غین ننویسن.

 

 

دیشبم واسه من داشت می یومد.

عیب نداره که تبم واسه اینکه پنجره رو باز کردم و کنارش وایسادم بالاتر رفت.

 

 

 

 

 

تو آذر هشتاد چاهار، خدا برفو واسه من فرستاد.

 

با بوش.

با صداش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٩
comment نظرات ()