نارنج

 

 

 

 

 

خیلی با نمکه! این دختر بچه هایی که چارده پونزده سالشونه یا نوزده بیست ساله اند یا بیست و پنج شیش سالشونه یا حتی اون سی ساله ها فکر می کنن که زنای سی و پنج ساله دیگه مرحوم شدنو هیچی ازشون نمونده و یائسه شدنو رو لبشونو پوست بالای لبشون چروکای عمودی به وجود اومده و رو دستاشون لکه های قهوه ای پیدا شده و موشونو اگه رنگ نکنن همه اش خاکستریه با رگه هایی از مشکی یا قهوه ای و باید دامنای بلند کلوش بپوشنو بلوز بافتنی با گلدوزیای گل رز صورتی از نخ دمسه و گوشواره های مرواریدو جورابای کرم رنگ پا و کفشای خاکستری طبی بپوشنو قوز کنار انگشت شست پاشون از کناره کفش طبیشون بیرون بزنه.  و مدام دارن بافتنی می بافن و واسه نوه هاشون پتو و کفشکای رو فرشی می بافن و واسه عروساشون رو تختی با قلاب می بافن( که بعدا هم عروسه می ندازدش دور) مدام هم با دستشون وجب می کنن که چقدر از ظهر تا به حال بافتنو بالا اومدنو وظیفشونه که مواظب قرصای زیر زبونی شوهرشون باشن که دم دست باشن و قرص فشارشو به موقع بدن و غذای کم نمک درست کننو سبزیجات آب پز یا بخار پز درست کنن واسه شامو با شوهرشون می رن پیاده رویو لباس ورزشای مثل شوهرشون می پوشن( شلوار و بادگیر سورمه ای و بنفش با کفش تنیس ریبوک سفید تخت)  و مدام هم چایی سبز واسه خودشون دم می کنن. اتاق خوابشون صبا بوی چربی تن مونده شوهرای میان سالشونو می ده و سوتینشون از اوناست که از بالای سینه بند می خوره و تا پایین می یاد که همه پک و پهلوشونو می پوشونه و چند تا گل و ماهی هم تو خونه نیگر می دارن که هی مواظبن آب و دونشون به موقع باشه.

 

 

 

غلط کردن!

( البته من خودمم از همین دسته دخترا بودم! حالا که خودم سی و پنج سالمه از دار و دستشون خودمو کشیدم کنار. )

 

 

سی و پنج ساله که می شی تازه خبردار می شی که رو نقطه اوج زن بودن وایسادی. حالا موقعشه که بری و اون سوتین سبزه که بندش از ساتن سبزه رو بخریو کلی بلوزای تنگ که ممه های آدمو بهتر نشون می دنو  تند تند بچه ها رو برسونی دم مدرسه که از دستشون زود تر خلاص شیو یادنت می یاد که آدامس بادکنکی تو کیفت تموم شده. تازه وقتی چارتا از این برنامه های تلویزیونی امریکایی رو یه روز که تو خونه ای سر ظهر می بینی که توشون می گن که سی و پنج سالگی اوج پختگی زناست تو خیلی چیزا که حالا اینجا نمی شه خیلیم بهشون اشاره کرد. واسه همین تازه تشویق هم می شی که بری اون یکی سوتین آبیه رو هم بخری تا سایزت تموم نشده. حالا اون دختره که اون فکرا رو می کرده می خواد دختر خود آدم باشه که مبهوت آدمو بر و بر نیگا می کنه و تو دلش از همون فکرا که گفتم می کنه.( به درک. اونقدر از این فکرا بکنه که خودش سی و پنج ساله بشه.) که هی تازه به دستات نیگا می کنی و یکی از مشغله های فکریت این می شه که این لاک کرمه بیشتر به رنگ پوست دستت می یاد یا اون صدفیه. هی نیگا به دستات می کنیو به خودت می گی که چه خوب که اهل کار خونه و این چیزا نیستی. همون چار تا دونه کاسه و کوزه رو هم با دستکش می شوری. دست به پوست مرغ خام و ماهیو این چیزام نمی زنی. اونم بی دستکش. هی هم خدا رو شکر می کنی که بچه کوچیک دیگه نداری. راحتی به مولا. تازه دستت اومده که مدل موهات چه جوری بهتره و چه رنگی. مدل خیلی چیزای دیگه هم دستت اومده.

 

 

حالا شما ها که هنوز کم سن و سالین هی بشینین پیش خودتون از اون فکرا بکنین.

من از اون فکرا که گفتم الان راجع به چهل و یکی دو ساله ها می کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توضیح-دوستان!‌تولدم نیست که. من اسفندی ام.( می دونم که می دونین آدم حسابیا خیلیاشون اسفندین.) همینطوری امروز یادم افتاد که سی و پنج سالمه و یاد اون موقع ها افتادم که فکر می کردم سی و پنج ساله ها پیرن.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢۸
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

پدر آدم در می یاد.

تمام تنش درد می گیره.

یه بار دیگه می خواد دنیا بیاد.

می دونه که قرار نیست این بارم صدو بیست سال عمر کنه.

هی به خودش تو آیینه نیگا می کنه.

هی به چشمای خودش خیره می شه.

با چشماش می ره تو چشمای خودش.

می خواد ببینه بلده خودشو گول بزنه یا نه.

آخرش هم نمی فهمه.

یه بار دیگه هم می خواد بمیره.

یه بار دیگه می خواد دنیا بیاره.

 

 

آدم تب می کنه.

لپاش گل میندازن.

سردش هم می شه.

بی هدف تو خیابون راه می ره.

پیاده روی های طولانی.

هی با خودش حرف می زنه.

هی با بقیه حرف می زنه.

هی با بقیه حرف نمی زنه.

حواسش هست که داره پدر خودشو در می یاره.

حواسش هست که داره دستی دستی خودشو دیوونه تر می کنه.

هی می ری دو سه ساعت قدم می زنی.

می خوای خسته بشی.

می خوای از خستگی خفه بشی.

خوشحالی که کتت جیب داره که دستتو توش فرو کنی.

اگه نداشت نمی دونستی با دستات چی کار باید بکنی.

دستاتم اضافه می یومدن.

همینطوری آویزون.

ول.

حیرون به آسمون نیگا می کنی.

اون بالام خبری نیست.

اما اگه اون بالا رو نیگا نکنی پس کجا رو نیگا کنی.

رو زمین چیزی رو نمی شه دیگه دید.

 

 

 

تو تن آدم یه سنجاقک رفته.

هی از اینور می ره اونور.

هی از اونور می یاد اینور.

بالاش یه هاله براق از آبی لاجوردی با سبز دارن.

 

 

اصلا اومده که پدر آدمو در بیاره.

سرمو بالا می کنم یه هواپیما تو آسمون آبی غروب می بینم.

داره چشمک می زنه.

دور می شه موقع چشمک زدن.

بدیش هم همینه.

حالت تهوع بهم دست می ده.

می خوام بالا بیارم.

هیچی نمی یاد بیرون.

 

 

 

 

 

از بیچارگی آشپزی می کنم.

لوبیا پلو و کتلت و خوراک مرغ و قیمه و مایه اسپاگتی پختم.

از بیچارگی خونه رو تمیز می کنم.

شده مثل دسته گل.

از بیچارگی من تمام کمدامون مرتب شدن.

لباسا هر کدوم روی یه چوب لباسی هستن.

صندلی بغل راننده تو ماشین تمیز شده.

 

 

 

 

از بیچارگی من نقشه ای که توی داشبرد بوده، دوباره تا شده و رفته سر جاش.

واسه اینکه اگه خواستیم راهمونو یه روزی پیدا کنیم، مچاله نباشه. بشه خوندش.

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٤
comment نظرات ()

 

 

 

 

بچه که بودم، مثلا دوازده سیزده سالم که بود، عکسی روی دیوار اتاق آبی ام داشتم، کنار تارم، پوستر عارف قزوینی ام و کارهای خطی ام، که دخترکی را نشان می داد که یک پایش را گچ و باند و این چیزها پیچیده بودند و از قرار پایی نمانده بود. یادم هست که از روزنامه ای کنده بودمش و انگار دختر بچه من از موشکباران دزفول مانده بود. بی پا. همان عکسی که امروز در بی بی سی دیدمش. و خواندم که کار مرحوم گلستان بوده است. نگاهم در طول سال ها صد هزاران بار به نگاه دخترک خودم گره خورده بود. شب و روز. موقع خواب و حل مسئله های فیزیک بخش حرکت و نوشتن آنطرف معادلات شیمیایی و لباس پوشیدن و موزیک گوش دادن.

 

چند روز پیش هم یکی از این بچه دزفولی ها را در دفترم دیدم. بچه ای که فقط خودش از زیر آوار خانه و موشک و گوشت و دست و پا نجات پیدا کرده بود. که آورده بودندش به تهران. که تنها و بیکس توی بیمارستانی در تهران سرد دی ماه 59 می خوابیده ، ناله می کرده، به اتاق عمل می رفته، روده و مری و معده و نای و دست و پا و مثانه اش را به هم پیوند می زده اند و می دوخته اند و می چسبانده اند. که باز می آمده تنها روی تختش برای خودش می خوابیده. که کسی را نداشته آب کمپوت خراسان را از گوشه لبش با قاشق چایخوری به دهانش بریزد ، که فقط بچه هایی که از طرف مدرسه با معلم هایشان به دیدن مجروحین جنگ می آمده اند به دیدنش می آمده اند. و یک بار یک دفتر نقاشی با یک بسته مداد رنگی سوسماری که رنگ کند. یا رنگ کنند. این پسر اینجاست. سی و یک ساله است. نه درست می تواند غذا بخورد. نه درست می تواند نفس بکشد، و نه اینکه می تواند درست راه برود. فوق لیسانس حسابداری دارد. در یک پرورشگاه در تهران بزرگ شده. و وقتی با هم کنار می آییم و صمیمی می شویم زار می زند و هق هق می کند. از اینهمه درد. بچه ای که حالا مردی شده که مثل بچه ها از بی کسی زار می زند. انگار همین هفت دقیقه پیش از زیر آوار خانه ای موشک خورده درش آورده اند.

 

بی بی سی عکس های پناهنده های عراقی و کرد را هم دارد. خشم و بلوغ زودرس بی جا و ژ- سه و جنازه و گریه و عبا - عمامه بالای لوله توپ و خون دلمه شده و مادر عکس به دست و سنگ قبر هم دارد.

 

حالا می خواهم بروم و یک چایی بخرم. و سینه کش آفتاب پاییزی بنشینم. چایی ام را بخورم. تا یک کانادایی محافظه کار بیاید بنشیند روی آن یکی صندلی. لبخندی بزند. بپرسد کجایی ام. بگوید که شنیده است که ما می خواهیم دنیا را یک تنه کنفیکون کنیم با سلاح های اتمی که داریم می سازیم. و اینکه چه جالب است که ما در ایران سوار شترمان می شده ایم و بعد از صحرا پیمایی به مدرسه و دانشگاه می رفته ایم. و من به او اطمینان بدهم که غصه نخورد و زیاد نگران ایران نباشد. تا الان تنها کشوری که ملت دیگری را با بمب اتمی به خاک و خون کشیده امریکاست. و چایم را هورت بکشم. و یاد عکس هایی که بی بی سی فارسی دارد بیفتم. عکس های جنگ ایران و عراق. عکس های خاوران، عکس های جنایات امریکایی ها در عراق، عکس های غارت بیمارستان های روانی عراق توسط خود عراقی ها، عکس های غارت امریکایی ها و تجاوز به عنفشان وقتی پایشان تا زانو توی آب است و مارهای آبی هم توی دست و پایشان وول می زنند در نیواولئان، عکس های شیون اسرائیلی ها وقتی دارند خانه هایشان را به زور ترک می کنند، عکس های خاک به سر ریختن مادران فلسطینی وقتی بچه هایشان کشته می شوند. و عکس های آخرین کنسرت گوگوش و اینکه آیا سهم نسل من و تو باد هوا شد؟

 

 

+ نارنج ... ; ۳:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢
comment نظرات ()