نارنج

 

 

 

 

 

اصلا این طوری نیست که آدم چون زنه و مهاجره و مادره و باید غذا درست کنه و سر کار بره و به خودش برسه و به بچه ها برسه و لبخند بزنه و پریود می شه و ناخن انگشت دومی دست راستش می شکنه و یقه بلوز سفیده اش ساعت نه و سی هفت دقیقه صبح لک می شه و صورتش جوش می زنه و همه شماره تلفنایی رو که باید یه جا یادداشت کرده باشه و نکرده رو گم می کنه و بچه ها رو دیگه ناچاره با اتوبوس بفرسته مدرسه و هی دلش شور می زنه:"رسیدن؟ نرسیدن؟ رسیدن؟ نرسیدن؟" و هر روز صبح زنگ می زنه مدرسه هاشون می پرسه:" ببخشید خانم ! من مامان فلانی ام. اسمش تو لیست غایبا که نیست؟ اطراف مدرسه شما که یه لولو و خرس و آدم منحرف امروز پیدا نشده؟" و اونام فکر کنن که آدم پارانوئیا گرفته(گرفته؟) و تموم راه رو تو قطار تا خونه فکر کنی نکنه برسم ببینم ماشینمو باز چرثقیل برده و چی به بچه ها بدم واسه شام که دردسرش کم تر باشه و بخورنو چاق نشنو غر نزننو کم ظرف کثیف بشه و مواد لازم برای رشد توشون باشه و خوشمزه هم باشه و دلش واسه یه خواب آروم تنگ شده باشه و از این چیزا، روزاش زود می گذرن و شباش کند.

 

بعضی روزا خوشون خیلی پدرسگن.

دلیلشم اینایی که اون بالا گفتم نیستن.

 

 

بعضی روزا همون صبحش که پا می شی می بینی یه جاییت درد می کنه که نمی دونی کجاته. نه سره. نه چشمه. نه دله. نه دسته. نه قلبه. نه بناگوشه. نه ساق پاست. نه کفشه. نه مغزه. نه گوش.

جای درد معلوم نیست. خودشم.

اگه بود که می شد یه فکری تو اینهمه سال به حالش کرد. اونم نمی شه. این درد رسوب  کرده یه جایی تو تن آدم. تکون که زیاد می خوری جا به جا که می شه روز درد می رسه. مثه سنگ کلیه می مونه.

 

 

 

هر چقدرم  کسی بخواد ربطش بده به زن بودنت و خراب بودن جنست و خل و چل بودنتو این چیزا، غلط کرده. اینا همش مال اون تکون خوردناست...

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٤
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

اون موقعها پاییز که می شد، بوش که می یومد و بهم می خورد فکر می کردم که باید تند باشم و زودی عاشق بشم. دستپاچه می شدم و هول می زدم. خودت که می دونی چه جوری! تو خودت عشق پاییزی منی! خوب خیال می کردم که پاییز که می شه باید عاشق باشی تا بوی برگا و بوی هوا و تاپ تاپ قلب آدمای دیگه و عوض شدن مدل سایه ها و کوتاه شدن روزا و اومدن و رفتن ابرا و بارونو طوفانو چایی با کیکو ماتیکای قرمز آجریو پالتوها و چکمه های نو و مدرسه رفتنو کوتاه شدن روزا و انتظار برف اومدنو ذوق باز کردن یه بسته جوراب کلفت نو و گره زدن شالگردنای رنگیو بوی دریا و اقیانوس و فکر شبای طولانیو فیلم سینمایی های ندیده و دیده و چند بار دیده و انبار شدن لیوانای چایی نیمه خورده کنار میز و کنار کاناپه و پتو هایی که رو کاناپه ها باز شدن و ما زیرشون دراز کشیدیدمو بعد ولشون کردیم و رفتیم تو تخت خودمونو کنار گذاشتن دمپایی هایی که جای انگشتامون رو کفشون موندنو سوپ با نون باگتو یخ زدن موقع عاشقی کردنو  تند تند راه رفتن که اتوبوس نره و برسیو سایه های کبود دور چشمو عطرای گرم خانم شیکا رو بفهمی.

 

 

حالا داره پاییز می شه. یا شده. همه جا خنک شده. اون گرمای تابستون که مثل توسری می مونه دیگه نیست. جای ساعت که رو دستای آفتاب خورده سفید شده کم کم می ره.

 

 

باید بودیو می دیدی که چطوری شبای زودرس تعطیلی، جعبه های پیتزا و کناره های نون پیتزا که جای دندونا مونده روشونو ول شدن تو جعبه با قوطیای نوشابه خالی کنارشون و پوست شکلاتا و لیوانای چایی و تی بگای خشک شده و پتو های ولو رو کاناپه ها  رو وقتی خسته ایم ول می کنیم و می ریم می خوابیم. و شبش از صدای بارون رو شیروونیا پا می شیم. و دلمون از خوشی تعطیلی فرداش غش می ره. صباش که پا می شیم تازه می افتیم به جمع و جور کردن اتاق. و یه چایی می خوریم و پنجره رو که باز می کنیم بوی نم بارون دیشب بوسمون می کنه.

 

 

 

 

 

اون موقعها فکر می کردم که تا پاییز می شه باید عاشق شد.

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٦/۱٢
comment نظرات ()