نارنج

 

یک نامه عاشقانه بعد از مدتها، بی هیچ خجالتی

 

 

بارون مثل تب می مونه.

آدم وقتی تب می کنه خوشگل می شه.

وقتی هم بارون می ریزه رو صورتش و تنش و موهاش بازم خوشگل می شه.

 

عینک آدم خیس می شه .

بلوز آدم خیس می شه.

صورت آدم خیس می شه.

سر شونه های آدم خیس می شن.

گل سر آدم خیس می شه.

گوشواره آدم خیس می شه.

 

وقتی رفتم بیرون آشغالا رو بذارم داشت شدید می بارید.

صب شده بود.

حدودای یک و دوی صب بود.

آشغال داشتن تو بارون کیف داره.

کیسه به دست رفتم و رامو طولانی کردمو دور خونه زدم. خیس خیس شده بودم تا بذارم کیسه رو بیرون.

همه جا پر بود از دونه های بارون.

 

 

تو بارونم مثل تو تب، ماه از پشت ابرا می یاد کنار دست آدم.

اصن می یاد تو جیب آدم.

دستتو می کنی تو جبیبت و حسش می کنی.

ماه مال توست زیر بارون.

لای انگشتاته.

تو مشتته.

وقتی دست بهش می زنی دستت از نورش نقره ای می شه.

 

 

وقتی اومدم تو رفتم جلوی آیینه.

دیدم خیسم.

خودمو نیگا کردم.

دیدم لپام سرخ شدن.

لبخند زدم ببینم با لبخند و دونه های بارون چه شکلی می شم.

خندیدم  ببینم با خنده و دونه های بارون چه شکلی می شم.

دم اسبیمو باز کردم ببینم با موهای خیس و قطره های بارون رو صورتم چه شکلی می شم.

یهو دیدم اشکم هم داره می یاد.

لابد واسه اینکه ببینم با دونه های بارون  موقع گریه چه شکلی می شم.

 

اولش نفهمیدم که اشکه.

فکر کردم که دونه های بارونن.

وقتی زبون زدم ببینم چه مزه ای هستن، دیدم شورن.

 

 

 

 

 

دیدم خیلی وقته به هم نامه عاشقانه ننوشتیم.

اون وقتا هم که می نوشتیم لابد رومون نمی شد که حرفی از بوسه و این چیزا بزنیم.

لابد فک می کردیم که بده، عیبه اگه بگیم هلاکیم که همو زیر بارون بغل کنیم و ببوسیم.

 

اومدم یه نامه واست بدم و بهت بگم که اگه بودی همین حالا دستتو می گرفتم و می بردمت آشغالا رو بذاریم بیرون. و همون جا یه بوسه و دو بوسه و صد بوسه.

 

یا اصن همین جا.

جلوی همین آیینه.

تو همین اتاق کوچیکه.

خیس خیس.

یه جوری که بیای بری توی تن من و  نور نقره ای ماه و بوی بارون و خیسی بارون از تن من بیان و برن تو تن تو.

 

با دونه های بارون رو عینک و دست و گردن و گوشواره.

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢٠
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

من هر شب دو اژدها را می بوسم. و می گذارمشان که بخوابند.
من هر روز صبح برای دو اژدها ساندویچ درست می کنم و لای فویل می پیچم و همراهش سیب و توت فرنگی و کیت کت و آب پرتقال می کنم و توی یک کیسه بزرگتر می گذارم و کنار لیوان شیر صبجانه شان می گذارم. و هر هفته بارها این کیسه ها را دست نخورده و بو گرفته از سطل آشغال اتاقشان بر می دارم.

من برای این دو اژدها لباس می خرم. آنهم با چه وسواسی.

من زور می زنم تا این دو اژدها وقتی حرف می زنند آتشی که از دهانشان بیرون می آید من را خیلی نسوزاند. که نمی شود. که می سوزاند. که شدید هم می سوزاند.

من زور می زنم که تا وقتی لااقل تاول آن سوختگی ها خوب نشده مواظب خودم باشم. که نمی شود. که مواظب نیستم. که مدام این تاول ها منفجر می شوند.

من از همان اول که این دو اژدها از تخم بیرون می آمدند حواسم بهشان بود. و نمی دانم که چه شد که همانجا عاشق بی قید و شرطشان شدم.
ها می کنند. می سوزم. پدرم در می آید. اما عاشقم. همه چیز را می گذارم زیر پا به خاطر این عشق. حتی عشق را.

آن اژدهای بزرگتر حالا آن بالاست. توی مدرسه اول شده. دارد سخنرانی مراسم خداحافظی مدرسه را اجرا می کند.
من و این اژدهای بزرگتر قبل از مراسم با هم بحثمان شد. بعد دعوایمان شد. بعد سر هم جیغ زدیم. بعد قسم خوردیم که دیگر توی روی هم نگاه نمی کنیم. وقتی وارد سالن مراسم شدیم هر کدام از یک در تو رفتیم.

وقتی آن اژدهایی که بلوز سبز دارد و دامن سفید و الان دارد آن بالا سخنرانی می کند را صدا زدند و همه مدرسه برایش دست زدند و بچه های کلاسشان برایش هورا کشیدند و تشویقش کردند من هم جزو دست زنندگان بودم. جزو تشویق کنندگان.

حالا هم نمی فهمم چه می گوید. سالن را تاریک کرده اند. و نور روی اوست. نگاه ها. لبخند ها. گوش ها. و من هم که نشسته ام زار می زنم این وسط جمعیت و تق و تق عکس می گیرم از تریبونی که آن اژدها پشتش ایستاده. و یادم می آید روزی را که فقط یک اژدهای ۵۳ سانتی بود. و من حتی آن روز هم از ها کردنش سوختم.

مرض دارم که بروم نزدیکش.

مرض دارم که بوسش کنم.

مرض دارم که وقتی باهاش قهرم زیر چشمی بپایمش. و ببینم که او هم دارد مرا می پاید.

مرض دارم که به خاطرش مبارزه کنم.

مرض دارم که هوادارش باشم. که رقیبش هم باشم. که بحث هم باهاش بکنم. که دعوا هم باهاش راه بیندازم. که دستور هم بهش بدهم. که بسوزم. که از رو نروم. که آن سوختگی ها خوب نشده دوباره بروم سراغش. که کاری کنم که دوباره ها کند. که جیغ بزنم. که جیغ بزند. که بعد هر دو آرام بگیریم. که در سکوت با هم دشمنی کنیم. و در سکوت با هم خوب بشویم. که در سکوت برای هم توطئه چینی کینم. که در سکوت برای هم پشت پا بگیریم. که در سکوت آرزو کنیم که خدا کند یک چیزی بشود که روی آن یکی کم بشود. که اگر هم چیزی شد و رویش کم شد به خاطرش غصه بخورم. غصه بخوریم.

 

که باز در سکوت عاشقش بشوم که باز ها کند...

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه، 8 تیر 1384، ساعت 23:47

این دیدگاه خوبی نیست. کمکی به بهتر شدن رابطه شما و فرزندانتون نمیکنه. این همه سوختن و آتش و درد و رنج و ... تمثیل از چی هستند؟ بگو مگو بین دو نسل که بزرگ شده دو فرهنگ ناهمگونند؟ چرا برای بهبود روابط بین شما و فرزندان به مشاور رجوع نمی کنین؟ راستی اگر اون ها هم به شما به دید یک دیو نگاه کنند چه؟ اگر اینکار رو کنند آیا بازتاب اندیشه خودتون در آیینه ذهن اونها نخواهد بود؟. جنگ و رقابت و سوختن و از پا درآوردن که؟ کدامیک؟

E-mail:  tehrantonian@yahoo.com

URL:  www.tehrantonian.com

 

من واقعا نمی دونم چی باید بگم. من همیشه حس می کردم که این صفحه مخاطب خودشو داره. اونایی که لطف می کنن و می یان و می خونن می دونن که کجا می یان و چی دارن می خونن.

راستش برای بار دومه که این دوست گرامی دارن منو حیرت زده می کنن. بار قبل برای من وقتی که خیال می کردن زیر آوارموندم دستی تکون دادن-البته از سر لطف-. و این بار هم باز کلام سرچشمه سوء‌تفاهم شد و باز هم منو با این جمله ها مورد تفقد قرار دادن.

من هم حیرت زده شده ام و هم یه کم خنده ام گرفته.

داشتم فکر می کردم که از چه دری و چه طوری می شه گفتگویی رو شروع کرد که به صورت دموکراتیک و به دور از هر نوع قضاوتی چند جمله سازنده رو رد و بدل کنیم. اومده بودم که بگم که قضاوت از ارزش همه افکار و حرفای ما کم می کنه. اومده بودم که بگم برچسب زدن و گوش ها رو گرفتن و شنیدن اون چیزی که خودمون می خوایم بشنویم و نه اون چیزی که گوینده می خواد بگه از اعتبارمون کم می کنه.

 

ولی بعد فکر کردم که من و این دوستمون انگار به یه زبون حرف نمی زنیم. من و خیلیای دیگه هم به یه زبون حرف نمی زنیم. مثل هم فکر نمی کنیم. مثل هم حس نمی کنیم. اما با یه قضاوت برنده وارد حریم هم نمی شیم. و بحث دیو رو پیش نمی کشیم. و آوارو و از پا در آوردنو و ...و ...و ...

من اعتراف می کنم که بلد نیستم به زبون این دوستمون که اسمشون تورنتوییه حرف بزنم. و از این بابت متاسفم. بهاره نارنج


 

+ نارنج ... ; ۳:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۸
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

یادم می یاد که اون موقع ها که دخترمون کوچولوی کوچولو بود، یه روز گذاشته بودمش توی کالسکه آبیش. و ته بن بست ایستاده بودیم تا تو بیای. یه عصر گرم بود. و من داشتم از گرما و خیلی چیزای دیگه خفه می شدم. توی جیب اون روپوش کدویی رنگم یه خودکار داشتم. درش آوردم و رو درختای ته بن بست نوشتم:"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی." تو اومدی و قبل از اینکه بهت تنه اون چنار رو نشون بدم بچه رو بغل کردی و رفتی تو. بعدها وقتی بچه غذاشو نمی خورد و ما می آوردیمش با یه کاسه سوپ صاف شده بیرون که به هوای پیشیا غذاشو بخوره می دیدم که  درخته بزرگ شده. یادگاری منم. دلتنگی هام هم...

 

 

همیشه وقتی می رفتی پروازای طولانی، فکر می کردم که ای کاش می شد که وقتی تو می ری منو بذارن توی فریزر و نزدیک اومدنت منو در بیارن و دیفراستم کنن تا نبودنت اون طور پدرمو در نیاره... گفته بودم بهت که فکر می کردم microwaveable  هستم؟

 

 

 

دیشب پونزدهمین سالگرد ازدواجمون بود.

هوا دم داشت. گرم بود.

خسته بودم.

بدمزه ترین قرمه سبزی تاریخ رو پختم. نمک نداشت. لیموش ترش نبود. و سبزیش مزه علف می داد.

یاد پونزده سال پیشش افتادم توی همون لحظه که داشتم خوشمزه ترین غذای دنیا رو می خوردم. و فکر می کردم که از دست تنها چیزی که باید ناراحت باشم  اینه که چرا نوه عمه چاق و چله تو هی خودشو می چسبونه به تو و مدام به من زل زده.

 

 

 

من چه می دونستم که  سالگرد ازدواجی از راه می رسه  که هوا توش دم داره. من خسته ام. غذام بد مزه شده. بچه ها یه دونه لباس تمیز هم ندارن. تمام ظرفای خونه کثیفن و ما بشقاب کاعذیایی با عکس توت فرنگی رو بر می داریم و توشون قرمه سبزی  می خوریم. و تو اونهمه از ما دوری. و ما اونهمه از تو دوریم. و این دختره ناله می زنه که  جورابای منو بگیره. و اون پسره مدام قر می زنه که معلمشون سر کلاس بچه ها رو torture  می کنه و براشون آهنگای الویس رو می ذاره در حالیکه می دونه بچه ها از اون آهنگا بدشون می یاد. و من کلی از کارای سر کارم رو آوردم که تو خونه انجام بدم. و ما نرفتیم با هم بیرون. و کامپیوتر فقط رو سیف مود روشن می شه. و ماستمون تموم شده. و چای احمد هم.

 

 

 

دیشب پونزدهمین سالگرد ازدواجمون بود و اصلا شب خوبی واسه یه بار دیگه دیدن فیلم Dancer in the Dark نبود.

 

 

دیشب پونزدهمین سالگرد ازدواجمون بود و من یاد دومیش افتادم که با هم سه تایی رفتیم رستوران آبشار هیلتون. و دخترمون کوچولو بود . و یه ساله بود. و دو تا ظرف موس شکلات رو برگردوند رو خودشو و لباشو  دستاش و صورتش. و اون لباس سفید و سورمه ای یقه ملوانی رو تنش کرده بود. و ما غش می کردیم از خنده  وقتی تمام جونش پر شد از ژله قرمز. و ماشین ما اونقدر قراضه بود که نگهبان پارکینگ دلش نمی یومد از ما انعام بگیره. فکر می کرد ما بدبخت بیچاره ایم. و با اصرار و التماس ما قبول کرد. و ما همون جا بود که فهمیدیم چه ماشین قزمیتی داریم. و دلمون واسه خودمون سوخت و عوضش کردیم.  

 

و من یاد اولیش افتادم که دخترمون تازه دنیا اومده بود. و اونقدر کوچولو بود که نمی تونستیم ببریمش بیرون. و موندیم تو خونه. و فقط لباسامونو عوض کردیم. و دختر کوچولومون رو شونه لباسامون شیر بالا آورد.

 

 

 

امروز، اما بهترم. ساعت ناهار بارون می یومد، نم نم. و رفتم یه جایی و یه چایی خریدم. و نشستم رو صندلیای بیرون و کفشامو در آوردم و بارون رو بو کردم. و یاد اون سالگرد ازدوجمون افتادم که  از ژنو راه افتادیم تو یه روز بارونی و با قطار همه سوئیس رو گشتیم و بچه ها رو داده بودیم دست مامی اینا و در رفته بودیم. دیگه یاد گرفته بودیم که چطوری بذاریم و بریم....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
comment نظرات ()