نارنج

 

 

 

 

 

   Now I have touched the stars and I am not going to give up till I reach the moon.                         

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢٧
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

خوشا به حال گياهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه های آنهاست

...

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱۸
comment نظرات ()

 

 

 

 

اون روز که می یومدم خونه رو خالی کرده بودیم. و همه چی رو گوشه حیاط مامی اینا تلنبار. همه چیزایی که مثل یه مورچه، یادگاری از یه گوشه دنیا با خودم کشیده بودم و آورده بودم. یا اینکه یادگاری بودن از یک لحظه و یک حس و یک خنده و یک گریه. اون روز داشت بارون می یومد. یه روزی بود از فروردین هشتاد و یک. رفته بودم توی حیاط.. مامی یه پلاستیک بزرگ داده بود که بکشم رو لوازمم که خیس نشن. یه دیوار کوب چوبی قدیمی که از یه شیپیش بازار توی پاریس خریده بودیم. یادگاریایی که از ماه عسلمون آورده بودیم. یه کتاب حافظ کوچیک چاپ سنگی که ورق به ورقش لا به لای خرت و پرتامون پخش بودن. یه جعبه چوبی که پشت درش آیینه داشت و دسته اش از عاج بود و توش پر بود از تسبیح و مهر و تبرک هایی که از مکه و مدینه و کربلا و اینا آورده بودن. یه رادیو و یه گرامافون خیلی قدیمی که پدر و پدر بزرگ لئو باهاشون تو زمان جنگ جهانی رادیو گوش می کردن تو روسیه و بعدها ازشون صدای قمر در می یومده و یکی یه پول خروس!  یه کیسه پر از رمل و اسطرلاب و این حرت و پرتای برنجی. یه لنگر برنجی قدیمی که بابابزرگم بهم داده بود. می گفت که از کشتی شیخ خزعل در اومده. و من نمی دونم که راست بود یا خیالبافی.

مامانی اومد تو حیاط پیشم. گفت:"داری روشونو می پوشونی که خیس نشن؟" گفتم که نمی دونم دارم چیکار می کنم. دیدم داره گریه می کنه. گفت:"به خدا مدام دعا می کنم واست سر نماز که دیگه جابه جا نشی." خندیدم. گریه هم تو خنده ام بود. اصلا خندیدم که مامانی گریه ام رو نبینه. بوسش کردم و بهش گفتم:"مامانی جیگر طلا! جا به جایی که خوبه."

طاقت نیاورد. رفت تو.

 

از اون موقع تا به حال دو بار دیگه هم جابه جا شدم. همه اش هم زیر بارون. سومیش هم توی راهه.

 

این چند روزه به رنگ و شکل جعبه دارم حساس می شم. به قیژ قیژ کردن چسبی که به در جعبه های سنگین می کشیم. صداش گوشت تنمو آب می کنه. خسته که می شم می یام و رو کاناپه می شینم و به جعبه هایی که از زمین تا آسمون چیده شدن خیره می شم. به اینکه چی رو دارم توشون جا به جا می کنم. چقدر دیگه باید بازشون کرد و دوباره بستشون. به این فکر می کنم که وقت رفتن که می شه، دیگه وقت رفتن می شه و چطوری اون خونه خوشگل و آروم آدم یه هو توش زلزله می شه. و دیگه نمی شه یه لحظه هم توش آروم گرفت. به اینکه یهو چه زود موقع رفتن می شه. چه زود می خواد دیر بشه. از دیدن خودمون که از رو جعبه ها قدمای گنده بر می داریم و رد می شیم خنده ام می گیره. از دیدن قیافه لئو که منو مسئول همه جابه جایی ها و زلزله های عالم می دونه خنده ام می گیره. هی می یاد و می ره و می گه:"من از اولی که دنیا اومدم تا وقتی ازدواج کردم، فقط دو بار جا به جا شدیم. دو بار در طول سی و یک سال. و از وقتی که ازدواج کردم، هشت بار توی پونزده سال." از اینکه مدام به من می گه که عشیره ام کولی بودن و کوچ رو خنده ام می گیره. شاهدش هم اون کیسه اسطرلاب قدیمیه با کلیه مخلفات. باورش هم شده که من با همین چیزا گولش زدم و می زنم مدام. که بد هم نیست انگار که گاهی از نیروهای مافوق طبیعی من بترسه. (هاه!)بچه ها هم باورشون می شه و با لج و چشمای باریک کرده می گن:"ببینیم این خانم کی می گیره بشینه یه گوشه."

 

امروز تو این روز جهانی بسته بندی یه بارونی هم گرفته که خیلی شدیده. بارون رو شیروونی مارش جنگ می زنه. شیشه ها بخار کردن. و نمیدونم هنوز که پنجره اتاقای خونه جدید به کجا باز می شن. به یه بزرگراه احتمالا. که ماشینا به سرعت می رن و یاد آدم میندازن که مبادا یادمون بره به سرعت بریم. و باید بریم . و باید نمونیم. به یه رودخونه شاید. که داره می ره. و همیشه هم یکی دو تا تنه درخت رو داره با خودش می بره.

 

 

سفارش کردم که به مامانی نگن که داریم جابه جا می شیم. می ترسم بازم غصه بخوره.

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۳
comment نظرات ()