نارنج

 

 

 

 

نمی دونم چرا می خواست که تمام زمین این خونه وقتی دوستاش می یان پر از بادکنک باشه. بیستای اول رو که باد می کردم پدر گلوم در اومد. ولی از بیستمی به بعد دیگه نمی فهمیدم چی کار می کنم. همینطور یکی پس از دیگری باد می کردم. خودشم مثل یه پری کوچولوی خوشگل از پله ها می رفت بالا و می یومد پایین که پیشرفت کار بادکنک بادکنی رو چک کنه. بیست و ششمی رو که باد کردم داشت می رفت از پله ها بالا که دیدم چه موهای سیاه ابریشمی خوشگلی داره. فریشون کرده و ریخته روی شونه هاش. گاهی می رفتم توی فکر این چاهارده سال و یکیشونو زیاد باد می کردم . منفجر می شد. و صداش پدرمو در می یاورد. عین شیره ای ها از جام می پریدم. با التهاب می ره و می یاد. و اون سایه سبز براق روی پلک چشماش چه قشنگ روی پوست قهوه ای شکلاتیش می شینه. از من هفت هشت سانتی بلند تره. شده صد و هفتاد. کفشاشم از من یک و نیم سایز بزرگترن. پرویروزا که دنیا اومده بود پنجاه و سه سانت بود همش. سایز جورابشم که صفر بود. ولی باز از پاش می افتاد بیرون. وقتی تازه دنیا اومده بود زود به زود گرسنه اش می شد. و من یا خواب بودم و یا داشتم یه چیزی می خوردم که گریه گرسنگی می کرد. گریه ام می گرفت. از اینکه باید یا از توی تخت یا از پشت میز غذام بیام و بهش غذا بدم. براش امشب یه میز اردور چیدم که هزار مدل خوراکی روشه. بادکنک پنجاه و هشتم رو که دارم باد می کنم می یاد و می گه که برم اول ماتیک پاتیکتم بزنم بعد بیام بقیه اش رو باد کنم. می گم بهش که یه بوس بهم بده اگه بقیه اش رو می خواد. می گه: "اه! لبات بادکنکیه!" یه دفتر چه داشتم که هنوزم دارمش. وقتی هر کلمه ای رو اول یاد می گرفت بگه اون تو می نوشتمش. اولین کلمه ای که گفت نی نی بود. بعدش گفت د-د-. بعدش، آب. آخرین کلمه ای که توی لیستم نوشتم، آسمونه. حالا بعد از چاهارده سال به سه تا زبون حرف می زنه. می نویسه. سخنرانی می کنه. گاهی از اوقات هم لام تا کام حرف نمی زنه. یه روزایی جیغ می زنه. بوسش که می کنم التهاب صورتش کم می شه و دیگه جیغ نمی زنه. هر چند که موقع بوس منو پس می زنه که یعنی دلش نمی خواد بوسش کنم. من که ولی به حرف کسی گوش نمی دم. کار خودمو به زورم که شده می کنم. یه بوس محکم. امروز اما بوس محکم نمی کنمش. می دونم که توالت ملایمش خراب می شه. زمین پر از بادکنکای قرمز و آبی و سفید و طلایی و سبز و صورتی و نقره ای و بنفش شده. نمی شه روی زمین راه رفت. خودشم مونده که من چرا قر نمی زنم و پیگیر و بی امان دارم باد می کنم. می پرسه ازم که حالم خوبه؟

موهاش بوی عطر توت وحشی می ده وقتی که می یاد از روی زمین جلو پام باد کنکارو بر داره.

 

وقتی دور کیک نشسته با دوستاش و می خواد شمعاشو فوت کنه انگار که فرشته های آسمون دارن رو سرش پودر ستاره می ریزن. می درخشه همه چی.

 

هنوزم مثل کوچولویی هاش می مونه. مهموناش که می رن می ره تو اتاقش روی تختش می شینه و با کادو هاش ور می ره.

آخر شبه. فرشته من با کلی پودر ستاره رو سرش تو تختش خوابیده. و ما نشستیم روی کاناپه.

 

رو زمین هنوزم پره از بادکنکای رنگی.

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٢٥
comment نظرات ()

 

 

 

 

منتظرم تو ایستگاه تا قطار خودم  بیاد. قطارای دیگران که می یان، و سوارشون می شن و می رن، با سرعت می رن و دور می شن. خیلی طولانی اند. و من تو ده ها شیشه ای که به سرعت از جلوم رد می شن، ده ها بار خودمو می بینم. تصویری که با سرعت اون قطار از من دور می شه. تصویر من تو چهره آدمایی که اونور شیشه قطار هستن.

 

 

تصویر من تو چهره اون دختر جوون کره ای که موهای کم پشتش پر از های لایتای براقه، یه بلوز رکابی نازک صورتی که پاییناش مثل زیرپوشای چهار راه امیر اکرم توردوزی شده، تنشه. یه شلواری که پاچه هاشو تا زیر زانوش بالا زده، یه کیفی که فقط یه موش توش جا می شه. یه عینک آفتابی با شیشه هایی هر کدوم اندازه یه نعلبکی. داره با یه تلفنی حرف می زنه که ازش یه عروسک خرس صورتی کوچولو با یه بند ابریشمی صورتی و نقره ای آویزونه.

 

تصویر من تو چهره اون زن سومالی که چاقه. لباس بلند تنشه. روسری بزرگ سبزمغزپسته ای، فقط گردی چهره قهوه ای گرد بی آرایششو انداخته بیرون. سه تا بچه داره. دو تاشونو نشونده روی صندلی کنار در. و یکی یه موز داده دستشون که بخورن. و تو یه کالسکه سورمه ای سومی رو گداشته. و نگاشو از همه می دزده. و با بچه ها عربی حرف می زنه. و بقیه از دیدن سه تا بچه ناز که مثل شکلاتای تافی کوچیک و بزرگ می مونن، تفریح می کنن و سرگرم می شن تا به مقصد برسن.

 

تصویر من تو چهره اون پیرزن کانادایی که شلوار نخودی رنگ تنشه. که موی کرنلی کوتاه خاکستری کم پشت داره. با یه ژاکت کرم رنگ. و یه جفت کفشی که چرم کرم رنگه. و به اندازه یه توپ تخم مرغی از کناره های پاش استخون زده بیرون. دستایی که پیر و چروکیده شدن. و یه انگشتر الماس قدیمی توشونه. و گوشواره هایی که بزرگ و گرد و طلایی اند و وسطشون یه مروارید بزرگ بدلی یه.

 

تصویر من تو چهره اون زن ولگردی که موی بلند و کم پشت داره، به رنگ خرمایی. و به عالم چتری پفی کثیف. یه کاپشن جین کثیف. کفشای ورزشی سفید خیلی کثیف و کهنه. خیلی لاغره. خیلی هم قد بلند. هی هم بینیشو تکون می ده و فیف می کنه. دستا و انگشتای کشیده و کثیف لاغر داره. توالت هم نکرده. و نه حتی یه شونه به موهاش زده.

 

تصویر من تو چهره اون زن کارگر هندی که موی خیلی بلندشو از پشت بافته. که دستای سیاه و کشیده و کارکرده ای داره. کیف ارزون پلاستیکی سیاهی دستشه که معلومه سبکه و چیزی هم توش نیست. و تا برسه به مقصد می خوابه. یه گل ریز پنج پر از طلای زرد بیست و چاهار عیار به سمت راست بینیش فرو کرده. و یه عالمه النگوی پلاستیکی قرمز وسبز و طلایی داره.

 

تصویر من تو چهره دختر دانشجویی که قد بلنده. موی طلایی داره. کوله پشتی. دو تا هدفون توگوششه. داره یه کتاب بزرگی رو می خونه که رو بعضی صفحه هاش مولکول های مواد شیمیایی و این چیزا هستن. عینکش فریم طلایی باریک داره. ناخنای کشیده اما کوتاهی داره. یه کاپشن بهاره سبز کاهویی.

 

تصویر من تو چهره اون زن میان سالی که کت و دامن تنشه با یه بلوز آبی آسمانی ابریشمی زیرش. ماتیک ملایمی زده. موی قهوه های داره. رو صورتش پره از کرم پودر و رژگونه. یه کیف چرم سیاه دستشه. و یه کیف ناهار. که لابد توش یه بطری آب معدنیه، یه ظرف میوه پرپر شده و یه ساندویچ از نون تست و یه پر کالباس و یه ورقه پنیر. گوشواره هایی که تک نگینای الماس کوچولو هستن. و یه ساعت سیصد چاهارصد دلاری. و کفشای پاشنه بلند چرم مشکی که امسال از بهار مد شده. لاک ناخناش، صورتی کم رنگه.

 

 

 

 

 

قطار من که می یاد، می رم و از اونور شیشه، می شم یه تصوری واسه بقیه. و به سرعت از ده ها ایستگاه می گذرم. و از جلوی ده ها آدمی به سرعت رد می شم که تصویرشون می افته تو چهره من.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٢٠
comment نظرات ()

 

 

 

 

بوی وز وز زنبورا، حتی خرمگسا/ آدمایی که لختن و تو آفتاب سرخ شدن/ شبایی که سحر آمیزن و  تو تن آدم نفوذ می کنن و با اینکه خنکن آدمو می سوزونن/ هوس مدام بستنی قیفی/ وسوسه بریدن پاچه های شلوار جینا و ریش ریش کردنشون/ بوی صبحایی که خیلی زود می یان/ بوی ظهرایی که هر روز داغ تر می شن/ جای ساعت که می یوفته رو مچ دست آفتاب سوخته آدم/ ماتیکا که صورتی می شن/ تراس شلوغ رستورانا تو شبای تعطیل/ خنکی دلچسب و قیمیتی ملافه زیر بالش وقتی آدم دستشو میلغزونه زیرش/ مزه گوجه سبز/ سایه های چاق و تنبل بهاره و تابستونی درختا/ باز کردن گره ملافه که تو تخت به دست و بال آدم می پیچه تو اون منگی نقره ای و سکر آور/ با فشار تف کردن هسته گیلاس تو شومینه خاموش از روی اون کاناپه روبه رویی/ گوش دادن به آهنگ شب درختا و برگاشون/ هوس پاشدن و از تخت پایین اومدن و رفتن به یه قهوه خونه ساعت 12 شب و خوردن یه فنجون چایی/ فکر مزه هندونه وقتی تو قطار داری بر می گردی خونه/ بوی باد کولر/ قیافه سبد پیک نیک/ دمپایی انگشتی/ برگشتن اون پرنده پارسالیه که سینه اش قرمز زعفرونی بود به صبحای لطیف/ نشستن تو ساحل و دیدن پر تحسین و حسرت دور شدن و پارو زدن بچه ها/ دوغ خنک با نعنا/ غذا درست نکردن به بهانه گرمای کنار گاز و همش غذای آماده خریدن/ بلوزای رکابی سبز و زرد و سفید و صورتی و  اینا/ آسمونی که خیلی آبیه/ کوهایی که انگار اومدن همین نزدیک و یه دقه دیگه می یان و می رسن به آدم/ توریستایی که از همه جای کانادا اومدن تو این شهر و یه نقشه دستشونه وهیچوقتم هیچ جا رو پیدا نمی کنن و  مدام از آدم آدرس می پرسن/ خریدن گردنبندایی که از صدف درست شدن/ خیابون خوابایی که از سرمای دیشب مچاله نشدن و راحت واسه خودشون خوابیدن/ خوردن روزی دو سه تا یخ دربهشت قرمز و سبز و زرد/ هوس خورش بادمجون با غوره  تازه و سبزی خوردن/ بوسه هایی که بعدشون آدم باید موهاشو دم اسبی کنه/ لبامونو به هم نشوون بدیم ببینیم کی بیشتر لبش از بستنی یخی رنگی شده/ گوشواره های جیگیلی جیگیلیه رنگوارنگ/ یاد پارسال تابستون و راه رفتن تو میدون انقلاب روبه روی دانشگاه تهران و نگاه کردن کتابفروشیا/  هورت کشیدن چایی تمشک سر کار پشت میز بعد از ناهار/ بعداز ظهرای پر لذت و شیطنت جمعه که فرداشون شنبه یه شنبه است و تعطیلی و هزار قر و فر... همه شون مال اینه که بهار داره تو تنمون می شینه و خورشیدو می بینیم و گرم شده و گرما و نور داره تو رگامون می دوه...

 

 

 

+ نارنج ... ; ۳:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/۱٠
comment نظرات ()