نارنج

 

 

 

 

دوشنبه صبح.

بین ساعت هشت و نه.

 دارم می دوم که برسم.

به قطار اولی.

به قهوه.

به یک شکر.

به یک خامه.

به دید زدن آدم های توی قطار. ( دید زدن خوشگل هایشان. و خوش پوش هایشان. و خوش بو هایشان. )

خدا کند کسی بوی سیر ندهد، توی قطار. 

درست است که اگرتوی قطار اول صبح دوشنبه بوی سیر بیاید تا آخر هفته مان بوی سیر می گیرد؟

 

 

 

دوشنبه عصر.

بین ساعت پنج و شش.

می دوم که برسم.

به خانه.

به بچه ها. ( که برسند به بسکتبال. و باله.)

به نان تست کنجد دار.

به تصحیح تکالیف ریاضیات.

به دوش.

به نرم کننده مو با بوی نارگیل.

به حوله زرد.

به کاناپه قرمز.

به کنترل تلویزیون.

به خواب.

 

 

 

 

سه شنبه صبح.

بین ساعت پنج تا شش.

صبحانه.

بسته ناهار مدرسه.

غذای بعد از مدرسه.

ماست و خیار غذای بعد از مدرسه.

با نعنا.

لنگه جورابی که پیدا نمی شود.

من که لا به لای کیسه و فویل و ظرف غذا و آبمیوه و مولتی ویتامین و بلیط اتوبوس گم شده ام.

لاک صورتی. 

 

 

 

سه شنبه عصر.

بین ساعت شش تا هشت.

کلاس باله.

کلاس بسکتبال.

کلاسور جا مانده در مدرسه.

تکالیفی  که قرار نیست انجام شوند.

به جهنم. 

باد.

بوی بنزین.

تهوع به خاطر نداشتن چیز هایی که باید باشند و نیستند.

دنده عقب.

دوش.

کنترل کردن قفل در ها.

 

 

 

 

چهارشنبه صبح.

بین ساعت پنج تا هفت.

تلفن مدام زنگ می زند.

روز تولدم هست.

سرد است بیرون.

سی و شش سالم شد.

آخر شد.

بچه ها پیشنهاد شام بیرون را می دهند.

شیر می پرد توی گلویم.

از سرفه به اشک می افتم.

مامی که زنگ می زند خیال می کند که داشتم اشک می ریختم.

با قسم و آیه هم باورش نمی شود که نمی ریختم.

که می ریختم.

دوستان زنگ می زنند.

باران می بارد.

کیسه زباله را راکون ها برگردانده اند دیشب و پاره کرده اند.

دستکش دستم می کنم  و زباله جمع می کنم.

لباسم را عوض می کنم.

دو برابر عطر می زنم.

سی و شش سال پیش این موقع مامی داشت چه می کرد توی بیمارستان تهران. در خیابان سنایی.

به دخترک لیپ گلاسم را قرض می دهم. 

 

 

 

 

چهار شنبه عصر.

بین ساعت چهار و پنج عصر.

دخترکی عقب افتاده حدود پانزده شانزده سال با پدر جلوی من توی قطار نشسته اند.

پدر موی سیاه دختر را از روی پیشانی کنار می زند که توی چشمش نرود.

دخترک بر می گردد و پدر را بغل می کند.

می رود فرو توی بغل پدر.

دوستت دارم.

دستهایش دور گردن پدر حلقه می شنود.

وای!

از چشم های خمار این دختر دنیایی از محبت بی شرط بیرون می ریزد.

دوستت دارم و دستم را دور گردنت حلقه می کنم نه به خاطر اینکه نمره بدی گرفته ام.  و می خواهم با زبان چربم گولت بزنم.

دوستت دارم و دستم را دور گردنت حلقه می کنم نه به خاطر اینکه شنبه شب می خواهم من و دوستانم را به سینما ببری و بعد هم برمان داری.  و می خواهم با زبان چربم گولت بزنم.

دوستت دارم و دستم را دور گردنت حلقه می کنم نه به خاطر اینکه آب هویج را ریختم روی قالی صورتی اتاقم و پاک نمی شود. و می خواهم با زبان چربم گولت بزنم.

دوستت دارم چون نتوانستم گول زدن و گول زده شدن و سینما رفتن و چس فیل خوردن و هره کره را یاد بگیرم.

دوستت دارم و این نگاه پر از دوست داشتن و این دست های گره زده شده، همه آن چیز هایی هستند که دارم. می دهمشان به تو. بگیر. همه اش را.

دختره پدرسوخته سر به هوا در برگر کینگ محل یادش می رود که برای حلقه های پیاز سوخاری سس بگذارد توی پاکت. این را در خانه می فهمیم و عیش شام هول هولکی تولد من جلوی شوی امریکن آیدل نصفه می ماند. 

 

 

 

 

پنج شنبه صبح.

بین ساعت شش تا هشت.

ماتیک.

شیر.

دگمه افتاده.

یک نقطه خون، جای سوزنی که می رود به دست.

مکیدن انگشت.

نقطه خونی که ناپدید می شود..

دل آشوبه اش که می ماند.

مام.

تخم مرغ شکسته در حال آبپز شدن.

یک چیز های فرفری از جنس سفیده که توی آب جوش می رقصند.

فرفری ها و تخم مرغ ترک دار یواشکی فرستاده می شوند توی سطل آشغال.

پله برقی خراب.

هن و هن.

لابی هتلی بغل آب.

هورت کشیدن آب پرتقال مجانی با شکم خالی.

مرور متن سخنرانی.

 

 

 

 

 

پنج شنبه عصر.

بین ساعت شش تا هفت.

عطری که بویش پریده.

پله برقی که راه افتاده.

زن های قولچماق اروپای شرقی در قطار.

خستگی که هست و روی صورتشان نیست.

از بس سفید و لپ گلی هستند.

یک بلیط مصرف شده و متن سخنرانی که مچاله شده اند توی کیف.

دوش.

دم اسبی.

چکه آب از ته دم اسبی لاغر و کوتاه.

دلتنگی برای لوس شدن.

و لوس کردن.

گم شدن لای صندلی ها و مبل و میز و کاسه و بشقاب. 

و گم شدن لای وظیفه و انجامش و انجام ندادنش. و خوب بودن. و بد بودن. و خوب نماندن. و بد ماندن. حتی بد تر شدن. و عشق. و بیزاری. و خیانت. و صداقت. و پنهانکاری. و عبادت. و کتاب آشپزی.

 

 

 

جمعه صبح. 

بین ساعت هفت تا هشت.

ذوق زود بیرون نرفتن فردا صبح.

ذوق دیر خوابیدن امشب.

تی شرت سبز.

شلوار چروک و گشاد و شل و ول در حال افتادن از دم باسن.

دنبال کردن نگاه پسر ها روی دخترک وقتی دم مدرسه از ماشین پیاده می شود.

تمایل شدید برای خفه کردن آن پسرها. 

تمایل شدید برای محکم گرفتن و بغل کردن و تقریبا خفه کردن دخترک از فرط عشق.

سوختن زبان از چای سبز بد مزه مفید.

 

 

 

 

جمعه عصر. 

بین شش و هفت .

صف پیتزا .

در رفتن آقایون دلیوری از دم دست و تیر رس نگاه من.

ولفر می گیرند.

و کار سیاه می کنند.

و کیسشان دست من است.

نمی دانند که من حوصله خودشان و کیسشان را ندارم، موقعی که منتظر پیتزا هستم.  

خودم را به ندیدنشان زدن.

بین بیست و پنج دقیقه تا نیم ساعت انتظار برای پیتزا.

خیره ماندن به افق.

فرو کردن یک میله بلند به کره زمین.

از آنور در آمدن میله توی تهران.

در ساعت هفت صبح شنبه در تهران.

سوختن زبان از دانه های قرمز فلفل خوشمزه و بی خاصیت. 

 

 

 

 

شنبه صبح.

بین ساعت شش تا هفت.

چای در سکوت و آرامش.

خواندن وبلاگ ها.

موذیانه خندیدن به مشنگی بعضی ها.

نشئه محبت و آدمیت بعضی ها شدن.

یک برش دیگر کیک.

بدون دمپایی.

یخ زدن پا روی زمین لخت.

رفتن بالا و خزیدن زیر لحافی که هنوز گرم است.

خرت و خرت خوردن کمی چیپس که از چند وقت پیش کنار تخت مانده است.

دوباره خوابیدن. 

 

 

 

 

شنبه عصر.

بین ساعت شش تا هفت.

گفتن ندارد.

حوصله شر ندارم.

باشد برای بعدا.

حالا شاید روزی گفتم از این عصر شنبه. 

اصلا خودش گندش در خواهد آمد.

 

 

 

 

یکشنبه صبح.

بین ساعت شش تا هفت.

کورمال کورمال از پله ها پایین آمدن.

خواندن اخبار  از روی سایت های خبری.( خبری؟) 

در آمدن از بی خبری. ( در آمدن؟).

خوردن آدامس بادکنکی.

خسته شدن فک بعد از مدتی.

چسباندن آدامس بادکنکی به بغل مونیتور.

دوباره رفتن زیر پتو.

دوباره بعد از ده دقیقه لولیدن در آمدن.

خوردن یک فنجان فهوه سیاه.

خیلی سیاه.

کم تر شدن اشک آمدن چشم.

تهیه کردن لیست خرید هفتگی. 

 

 

 

 

یکشنبه عصر.

بین ساعت هفت تا هشت.

تلاش نکردن برای در آمدن از کما.

باقی ماندن در کما.

باز کردن پنجره ها.

نفس عمیق کشیدن.

متوجه جوانه درخت جلوی شیروانی شدن.

گوش کردن به صدای پدر سوخته دین مارتین پدر سوخته.

یخ زدن توی سوز غروب یکشنبه.

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

این هم یک گزارش از امروز

 

 

 

 

 

 

بچه ها بزرگ شده اند. 

خیلی بزرگ.

خوب که حسابش را بکنی می بینی که هنوز، ولی، بچه اند. خیلی بچه.

من را هم دچار سر در گمی می کنند چه برسد به خودشان. یک لحظه خیلی بزرگ هستند. تحلیل های خوب می دهند. و من را متحیر می کنند.

 و یک لحظه سر تنها آبنبات چوبی سبز باقی مانده لابه لای پرتغالی ها مرافعه راه می اندازند. و باید جدایشان کرد.

که نمی کنم.

که بعد خوشان خنده شان می گیرد و با هم دوست می شوند.

 

 

 

صدای آن پسرک شده است مثل صدای لولو.

وقتی دارد سر آن آبنبات چوبی سبز دعوا می کند، آدم می ترسد.

و در یک چشم به هم زدن صدایش می شود مثل یک دختر بچه هفت ساله و آدم نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد.

پغی می زنیم زیر خنده.

و او هم می رود پی کارش.

و خنده اش را از ما پنهان می کند.

ما، نه.

امروز که رفتیم با هم صبح قهوه بخریم مدیر مدرسه اش را هم دیدیم. پشت میز بغلی ما نشسته بود. با ناظم مدرسه. قهوه و مشتقات آن برای بچه ها قدغن است. و من یواشکی برایش می خرم. مدیر امروز ما را در حال ارتکاب جرم دستگیر کرد. پسرک می خواست برود و زیر میز محفی بشود. دیر شده بودُ. مدیر مرا به ناظم معرفی کرد. ناظم یک جوری به من نگاه کرد. یعنی مثلا :" تو هستی مادر آن پسر بچه شر پر سر و صدای مهربانی که همیشه تکالیفش توی خانه جا می ماند و فردای هر روز مچاله شده اش را از یک سوراخی بیرون کشیده است؟  و ما به تو زنگ می زنیم و تو غشی می خندی و می گویی که اتاقش به هم ریخته است. برای همین گم شده اند. صرف افعال فرانسه و تکالیف درس علوم لا به لای توپ و لحاف و سی دی و کاغذ و شلوارک؟ حالا هم آورده ای بچه را و اول صبح کافئین توی حلقش فرو می کنی؟"

لیوان پر از کافئین زهر پسرک می شود.

و ما می رویم.

 

دخترک عکاس نمونه است.

و شاگرد اول شده.

که خوب است.

فقط می ترسم که نکند شاگرد اول خری باشد. یعنی ممکن است؟

ممکن که هست، لابد.

ما آن زمان ها توی مدرسه شاگرد اول خر زیاد داشتیم. ولی این قیافه اش شکل خر ها نیست.

شاید بعدا بشود.

فعلا که نیست.

کتاب زیاد می خواند و آدم می ترسد گاهی که مبادا همانطور روی مبل خشک شده باشد.

که ترس بی مورد است.

که خشک نشده است.

 

 

بچه ها بزرگ شده اند. 

خیلی بزرگ.

خوب که حسابش را بکنی می بینی که هنوز ولی بچه اند. خیلی بچه.

 

 

 

 

 

من هم بزرگ شده ام. خیلی بزرگ. ولی خوب که حسابش را بکنی می بینی که من هنوز بچه ام. خیلی بچه.

با یک غوره سردی ام می کند و با یک مویز گرمی.

هنوز هم وقتی که گرسنه ام وحشی می شوم، شدید. و تمام مشکلات( ترافیک و تمام شدن بنزین و بی پولی و خستگی کار و...و ...و ... ) همان موقع گرسنگی به یادم می آیند. و در همان لحظه است که درد عاشقی و گرسنگان افریقایی و زنان مظلوم و بی پناه وطنم و ...و ...و ... یادم می رود.

 

نه!

من بزرگ نشده ام.

نمی شوم.

فقط هر سال که می گذرد، رنگ موی بیشتری باید هفته ای یک بار توی ظرف رنگ، درست کنم برای پنهان کردن سفید ها.

همین.

 

 

من بزرگ نمی شوم.

چون تا تقی به توقی می خورد مثل بچه ها گریه ام می گیرد.

و یا خنده ام می گیرد.

 

 

و یاد نمی گیرم که چیزی پس انداز کنم برای روز مبادایم. هیچ چیز.

من هیچ پس اندازی ندارم.

کمی ترس دارد به نظرم.

من همه چیز را یک جا خرج می کنم.

و تمام می کنم.

همه چیز را.

و کمکی هم از چیزی باقی نمی ماند.

هیچ چیز.

 

هر روز باید روزی همان روز را پیدا کنم.

وای به روزی که نشود رفت به دنبال جیره غذا و آب و هوا و دیگر مایحتاج آن روز.

 

 

 

 

 

من بزرگ نمیشوم چون هر روز بارها با خودم قرار و مدار های تازه می گذارم و تا شب نشده زیر همه شان می زنم.

و می فرستمشان که بروند پی کارشان.

که می روند.

 

من بزرگ نمی شوم چون درس هایی را که هر روز به زور می گیرم، هیچوقت از بر نمی شوم.

و یادشان نمی گیرم.

هر روز از سرما می لرزم. و یاد نمی گیرم که لباس بیشتر بپوشم. 

هر روز کار های تلنبار شده روز قبل را انجام می دهم و یاد نمی گیرم که کار های همان روز را روی هم نگذارم.

هر روز روی دستم یک ستاره ای می گذارم که یادم بیاورد چه کارهایی دارم.

ستاره می ماند.

می درخشد.

چشمک می زند.

جیغ می زند. (‌چه کسی تا به حال ستاره جیغ جیغو دیده است؟)

لگد هم می زند.

من، اما، یادم نمی آید این کدام ستاره است.

برای چیست؟

مال کیست؟

 

پشت دستم پر از ستاره است.

پر.

پر.

 

پر پر.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٩
comment نظرات ()