نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     نامه به کودکی که نگذاشتیم به دنیا بیاید و نمی دانم اگر می آمد چه می شد

 

 

 

دیشب دوباره نصفه های شب بود که بیدار شدم. رفتم به اتاق خواب همه سرکی کشیدم و پتو ها را روی تن همه صاف و مرتب کردم. نگاه کردم که ببینم کیف مدرسه ها مرتب شده اند یا نه.

 

گاهی اینطور می شود.

من که تو را ندیده ام.

چرا اینهمه می بینمت.

 

 

وقتی همه چیز به هم می ریزد و بچه ها یکیشان یا هردو مرا اذیت می کنند یاد تو می افتم. چرایش را هم نپرس . چون نمی دانم. شاید برای این است که خوش خیالانه فکر می کنم که تو مرا اینهمه اذیت نمی کردی. که چنین نیست. که می دانم تو هم همان می کردی که آنها می کنند.

حالا باید سه تا لحاف را صاف می کردم.

یا سه بسته ناهار مدرسه می گذاشتم.

سه تا بچه سر کامپیوتر ، به جای دو تا دعوا می کردند.

به سه نفر صبح ها می گفتم:" زود باش. دیرم شد. من اگه دیر برسم شماها راحت می شین؟" آنهم با جیغ.  ( حوصله جیغ و ویغ های مرا داشتی، هیچ؟ کی دارد؟)

 

حالا توی بهشت هستی، لابد.

من که نمی دانم. حدس می زنم. حتی نمی دانم که توی بهشت چه خبر هست. لابد پر هست از یخ در بهشت و سیب زمینی سرخ کرده و مو صاف کن های برقی درجه یک  و از آن کفش های نارنجی که مد شده است، به تازگی، و عینک های نشکن که هر چه رویش بپری و بنشینی نمی شکنند، و قرص های آموزش تقسیم اعشاری به فرانسه که تابخوری همه چیز را فوت آب می شوی.

 

دیشب که باز بیدار شدم خوابم نبرد.

به ساعت که نگاه کردم فقط دو صبح بود. و من انگار که روزهاست خوابیده ام. نه ماه هاست. نه! سال هاست. رفتم و تقویم سال هفتاد و یک هجری خورشیدی را از توی خرت و پرت ها آوردم. تولد تو باید روزی در اواخر بهمن می بود. بهمن هفتاد و یک. و من نمی دانم که حالا کجای تقویم های هجری و میلادی و شمسی و قمری هستم. باید بهمن هشتاد و چاهار باشد. اواخرش.

 

وقتی این خواهر و برادر خرس گنده ات من را اذیت می کنند و من پدرم در می آید به خیالم می رسد که تو داری با یک چوب بلند که سرش را پر چسبانده ای از بهشت مرا غلغلک می دهی.

 

تو از کجا می دانستی که من غلغلکی ام؟

ولی نمی دانم چرا از غلغلک گریه ام می گیرد به جای خنده.

 

 

 

متاسفم که فکر کردم تو اگر دنیا نیایی بهتر است.

هیچ اتفاقی نیافتاد.

هیچ چیز بهتر نشد.

شاید اگر تو می آمدی می شد.

 

 

آن سال ما رفتیم شمال. ماهیگیر ها یک ماهی کوچک اسیر توی تور را در آوردند و در حال دم زدن دادند به خواهرت که آنوقت خیلی کوچک بود.

 

دخترک ترسید.

و ما آن ماهی را از روی شن ها برداشتیم و پرت کردیم توی آب.

 

تو آمدی.

و من فکر می کردم که تو را دارم از دم تور می گیرم و پرت می کنم توی آب.

 

 

 

دم خودم گیر کرد به تور.

و از شهریور هفتاد و یک دارم دم می زنم.

 

 

 

 

 

 

من باید بروم. دستهایم، نوک انگشتانم همه یخ کردند، ماهی کوچولوی فراموش نشدنی من! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٦
comment نظرات ()