نارنج

 

 

 

 

 

 

 

                           نامه ای به خودم

 

 

 

 

 

بهاره عزیزم!

دلم برایت تنگ شده است.

مدتی است که می بینم داری دور خودت می چرخی.

می روی.

می آیی.

کار می کنی.

حمام می کنی.

آشپزی می کنی.

مریض می شوی.  بعدش هم خوب می شوی. بی سر و صدا.

موهایت را سشوار می کشی.

مام می زنی.

نمی خندی.

گریه نمی کنی.

عاشقی نمی کنی.

از کسی بدت نمی آید.( این بد است. این خطر ناک است.)

با صدای بلند حرف نمی زنی.

لاک ناخن های پایت را پاک کرده ای و یادت رفته بزنی. حواست هم نیست که حواسم هست که لاک نداری.

مدتی است که می بینم خودت نیستی.

هیچ کس نیستی.

دیگر جیغ نمی زنی. معلوم است که خیلی چیزها که همیشه برایت مهم بودند، دیگر برایت مهم نیستند. شد، شد. نشد، نشد. ( این بد است. این حطرناک است.)مدام هول نمی زنی که بروی و به جایی برسی. مدام در حال نرفتن هستی. مدام در حال نیامدن هستی. مدام در حال آدامس خوردن نیستی.  اگر هم بخوری بادش نمی کنی. مدتیست که سر به سر رئیست نگذاشته ای. او هم متعجب است. نمی بینی اش که هی می رود و میآید و از پشت عینکش نگاهت می کند؟ با شک؟ همکارانت هم مانده اند که چه خبر شده که پر حرفی نمی کنی، دیگر. و ساکت شده ای. و آرام شده ای. و سرت پایین است. و منظم شده ای. این نظم به تو نمی آید. ( این بد است. این خطرناک است. ) من نگران تو ام. دیگر توی قطار سیب سبز ترش با صدا گاز نمی زنی. دیگر سیب زمینی سرخ کرده های غذایت را به ولگرد های خیابان ترمینال نمی دهی. خیال کرده ای که حواسم نیست که دیشب قبل از خواب کت و پیژامه آبی آسمانی ساده و خانمانه پوشیده بودی و برای خودت چای بابونه دم کرده بودی و میز گرد سیاسی تماشا می کردی؟ داری سر چه کسی را شیره می مالی؟ خودت را به کدام راه زده ای؟ هیچ به فکر خودت نیستی؟ فکر کرده ای که اگر با خودت لج کنی کسی می آید وتاج افتخار روی سرت می گذارد؟ خیال می کنی من حواسم نیست که چند وقت است اپرای کارمن را ندیده ای با چس فیل؟ همه چیز که داشت خوب پیش می رفت. چه شد که تصمیم گرفتی قهرمان نمانی؟

حالا من هیچ. تو خودت دلت برای صدای خودت تنگ نمی شود وقتی سر به سر منشی ات که در سئول یک درجه دار ارتش بوده، می گذاشتی؟ خودت هوس بستنی یخی زیر باران نمی کنی؟ یا قدم زدن کنار اسکله ات؟ یا آشغال های روی صندلی کنار راننده ماشین؟ آنهمه پوست شکلات و همبرگر و لیوان کاغذی چایی و نوشابه و روزنامه های لک شده و کتاب سمفونی مردگان که رویش سس گوجه فرنگی و شیر کاکائو ریخته؟ دلت برای آن بی نظمی منظم تنگ نشده است، آیا؟ نه هنوز؟

 

این را نوشتم که بدانی که می دانم که می دانی این رفتن ها بی حاصل است. برگرد. می دانم که نیازی به منت کشی نیست. می دانم که می آیی. خواستم بگویم که من منتظرم. می مانم تا بیایی. چشمم به راه هست. خودت هم می دانی که نماندن و اینطوری ماندن و ساکت ماندن و آرام دیگران را فقط نگاه کردن و حرف و جیغ نزدن و نخندیدن و عاشق نبودن و زل زدن خالی و اطو کشی لباس ها و تمیز کردن لای دکمه های کیبرد  کامپیوتر از خرده های پفک و شیرینی کار تو نیست.

 

بهاره عزیزم!

من دلم برای تو تنگ شده است.

تو خیلی وقت است که میز کارت را نامرتب نکرده ای. ( این بد است. این خطرناک است برای تو.)

 

 

قربانت می روم.

نارنج تو!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۳:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من بیخود کردم که وقتی بهم نگفت که موهام چه خوشگل شده ، بعد از اینکه سه سانت و نیم کوتاش کردم، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی تولدمو پنجاهو هفت ثانیه دیر بهم تبریک گفت، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی اومد و نفهمید که یه قاب عکس جدید تو توالت سمت چپ دستشویی آویزون کردم، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی تمام ظرفای ادویه جات و نخود لوبیا رو با دستمال تمیز کردمو نگفت بهم که به به! چه زن زحمت کشی هستمو بهترین زن دنیا هستمو چه خانومم، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی بهش تلفن زدمو خسته بودو یادش رفت بهم بگه که از دوری من هلاکه و داره بال بال می زنه واسم، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی رنگ پودر صورتم رو یه درجه روشن کردم حواسش نبود که بگه چه خوبتر از قبلیه ست، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی کار جدیدم رو گرفتم، یه سبد گل سفارش ندادو نفرستاد واسم با یه کارت و جمله های عاشقانه به دفترم، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

من بیخود کردم که وقتی با قطار رسیدم دم ایستگاه و نرسیده بود و من هفت دقیقه زیر بارون معطل شدم و موهام خیس شد و پوفی شد، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چه خوب که مست نمی کنی.

چه خوب که کتک نمی زنی.

چه خوب که عربده نمی زنی.

چه خوب که پولامو نمی گیری.

چه خوب که بچه هامونو اینهمه دوست داری.

چه خوب که ظرفا رو زود بعد از غذا جمع می کنیو می شوری گاهی. رو میزم دستمال می کشی خودت.

چه خوب که قمار باز نیستی.

چه خوب که سگ نداری که وقتی با من دعوات بشه بهش بگی منو گاز بگیره.

چه خوب که بچه هامون از غصه دور چشماشون یه حلقه کبود نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اون بچه هم سن بچه منه.

 

اون بچه ترسو شده.

 

اون بچه با یه سری زن کتک خورده و له شده و کوبیده شده و کتک زده و جیغ کشیده و در رفته نشسته سر میز و ماکارونی با سس سفید می خورده.

 

اون بچه وقتی به حرف زنایی گوش می ده که دارن از مردا بد می گن، ناخن هم می خوره. و انگشتاش بد بخت هستن. و وقتی اسم خونه می یاد، تنش می لرزه. و اسم باباش تو لیست مردای خطرناک ثبت شده. و اگه از اون درو و برا رد شه باید سریع زنگ زد به پلیس و درا رو دو قفله کرد.

 

اون بچه مادرش رو با هفت هشت تا مرد تا به حال دیده. مادرش از همه اون مردا کتک خورده و هفت هشت باره که اومدن به این خونه امن و رفتن بیرون. و بعد بازم برگشتن. بازم بر می گردن.

 

اون بچه هم سن بچه منه. و می شینه تا موهاشو یکی از همون زنا بچینه و از سلمونی ملمونی هم خبری نیست.

 

اون بچه هم سن به منه و اتاق نداره. و میز تحریر نداره. و ملافه خودشو نداره. و خون قرمز نداره. و پدرش دست بزن داره. و اتاق نشیمن نداره. و صبا کیسه ناهار نداره. و بلوزش واسش خیلی گشاده.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من بیخود کردم که وقتی مادرش از دنیا رفت، خواهرشو اول بغل کرد و گریه کردو دوم منو بغل کرد، بهم بر خوردو می خواستم کله اش رو بکنم. و گریه ام گرفت. و فکر کردم که چه بدبختم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

دوستان و آشنایان محترم!

بی خیال خواهش می کنم.

اون یادداشت پایینی یه طرح ژنریک بود. همین.

وگرنه من با این سن و سال فعلا فقط تو فکر یه دست انگاره و سینی نقره ام که وقتی واسه دخترم خواستگار می یاد حفظ ظاهر و آبرو بشه.

از دیویست و چهل و هفت جفت کفش یه بار پوشیده هم تو کمد خبری نیستا؟ من یه جفت کفش راحت قهوه ای دارم که خاله شووهرم از مکه آورده. از سرمم زیاده.  

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٤
comment نظرات ()