نارنج

 

 

 

 

آسمون آبی لاجوردی بود.

آسمون خیلی صاف بود.

بوی عصر می یومد.

خنکای عصر، نه سرمای عصر هم بود.

یه کم نور نئون.

یه کم بوی سبزه آبزده.

یه کم بوی کافئین.

همه جا ساکت بود. انگار که من کر شده بودم. هیچ صدایی نمی یومد. می شد آدم صدای قلبشو بشنوه. یا صدای پلک زدنشو.

رو آسمون پر از خرس مرسای باد کرده و بادکنک های رنگی هوندا و اونور ترش تویوتا بود.از دو سه تا چاهار راه اونور تر هوا کرده بودنشون. اون فیلا و خرسا هم واسه خودشون باسنوشنو هوا کرده بودن و قر می دادن.  و دور تراز خرسا و بادکنکا، ستاره ای می درخشید. خیلی می درخشید. مثل یه پسر خوشگل جیگر به آدم هی چشمک می زد.

 

غروب آبی بود.

غروب خوشبو بود.

 

 

با اینهمه چه غروب گهی بود...

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۳٠
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

از یه صبح بارونی و از مرکز ونکوور می نویسم.  بارون ریز و سوزنی می باره. سرد هم هست. یا من سردمه. نوک انگشت هام یخ زدن. دونه های بارون می یان بوم! بوم! می خورن به گلای لاله. و روشون لیز می خورن و می ریزن پایین. حقیقتا بهار زیبایی شده. دلم از بو کردن این بهار و خیس شدن زیر بارونش هری می ریزه پایین. به خاطر همین هم هست لابد که از خیس شدن و پف کردن موهام زیر بارونش غصه دار نمی شم. صبح نوبتی با دخترم، موهامونو صاف و صوف کردیم. وقتی از ماشین پیاده می شد، یادداشتهای لکچر امروزشو که راجع به خانم شیرین عبادی نوشته بود، و قرار بود که امروز جلوی همه حرف بزنه، گرفت رو سرش که بارون به موهاش نخوره. در عرض چند ثانیه خیلی کوتاه، تمام نوشته هایی که با روان نویس ارغوانی نوشته شده بودن، به شرابه های ارغوانی تبدیل شدن. بوق زدم. دوباره دوید طرف ماشین. گفتم: " تمام یادداشتاتو بارون برد." گفت:" به درک! موهام پفی بشه بهتره یا اینا خراب بشن؟" نمی دونم. من حتی کلاه کاپشنم رو هم نذاشتم روی سرم. موهام خیس. شیشه عینکم پر از دونه های بارون. می رم توی یه قهوه خونه. بارون می باره. منم شیشه عینکم رو پاک می کنم. اونقدر راحت می شینم توی مبل زرشکی مخملی این قهوه خونه که انگار نه انگار آشپزخونه مون پر از ظرف نشسته ست. که کلی نامه باز نشده از در و دیوارمون بالا می رن. که لباسای شسته و خشک شده اونقدر گوشه اتاق من موندن که دوباره چرک شدن باید بشوریمشون یه بار دیگه. همه دارن می دون که برسن زیر یه سقفی که لابد موهاشون پفی نشه. روزنامه ای رو که تو قطار بهم دادن نگاه می کنم. نوشته که جنیفر لوپز سیگار نمی کشه. مست هم نمی کنه. ولی گاهی به سیگاریا و مستا حسودیش می شه. یه ولگردی اومده و اون بیرون داره لابه لای خاک سیگارا دنبال ته سیگاری که حتی به قدر یک پک ازش مونده باشه می گرده. یه قلپ که چایی داغ می خورم، بهار رو فرو می دم و می فرستم توی تنم. بهار امسال هی راه می رم و فکر می کنم. هی فکر می کنم و تو بارون غوطه می خورم. هی غوطه می خورم . هی خیس می شم. خیس می شم و نفس می کشم. نفس که می کشم، بوی گل و خاک و جین خیس خورده و بوی جوهر جاری روان نویس ارغوانی مخصوص خانم عبادی و بوی چایی و بوی همه بهارها و همه گلهای بو کرده و نکرده و بوی مخمل همه عشق های داشته و همه عشق های نداشته و بوی احساس قدرت زن بودن و بوی احساس عجیب و سکر آور و دست و پا گیر مادر بودن، همگی با هم می رن توی رگ هام و توی تنم جاری می شن. اون بیرون بارون شدید تر می باره. مردم تند تر می دون. برف پاکنا شدید تر می رن و می یان. کی حوصله داره توی این هیر و ویر و بگیر و ببند بارون و چایی و مادر بودن و عاشق بودن و خاطره بوی گلپر و نگرانی پفی شدن موهای زیر بارون خیس خورده و جوهرای تو هم دویده لکچر اون بچه ، پاشه بره سر کار؟ بیشتر می شینم. یه نگاه دیگه به روزنامه. دادگاه سه تا افسر پلیسه که دو سال پیش سه تا قاچاقچی رو کتک زدن. و زانوی یکی از اون مواد فروشا درد گرفته. و پلیسا اخراج شدن. و ... و ... و ...

 

بهار داره بهم تهوع می ده. می خوام بالا بیارم. از چایی غلیظ اول صبحه؟ از خیره شدن به برف پاکنایی که به سرعت عقب و جلو می رن؟ از بوی  شقایقایی یه که ازبهار شصت و پنج لای دیکشنری حییم موندن؟

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢٦
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

نگاهت می کنم...

چقدر بوی شکوفه و باران می دهی

بوی جاری شدن

و بوی دلتنگی

 

نگاهت می کنم ...

چقدر بوی بهار می دهی

بوی گل و آفتاب

بوی حقيقت

عشق و ايثار

نگاهت می کنم و در پرواز صدايت جهان را از ياد می برم...

 

 

 

 

... ديگه همين!

بسه، انگار!

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱٢
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

عصر که شد رفتیم و نشستیم توی یه قهوه خونه. بعد از ظهر یه روز بهاریه. تنم درد می کنه از رخوت. رخوت بهاری نشسته توی تنم. دست و پام کش می یان. نشستم و دارم فکر می کنم به خواب بعد از ظهرم. امروز بعد از ظهر یه کم بعد از مدت ها خوابیدم. وقتی که رفتم توی تخت، احساس کردم که تخت منو بغل کرده و داره می کشه توی خودش. هی می بره پایین و پایین تر. چشمامو که بستم، خواب منو با خودش برد. یه دستی یکی از دستای منو گرفته بود و و دور خودش مثل آتیش گردون می چرخوند و می کشوند. و من مدام، بی مقاومت، دور تر و دور تر می شدم. و یهو پرت شدم به اون دور دورا. چشمامو که بستم، همه چی جلوی چشمم اول قرمز آتیشی شد. و بعد حس می کردم که سرم مدام داره می افته پایین تر. خیلی وقت بود که خواب وسط روز نداشتم. بچه ها هم با من اومدن و یه چیزای عجایبی هم سفارش دادن. چند تا نی هم دستشون گرفتن. یکیشون دو سر نی رو می گیره و دور انگشتاش می پیچه و او یکی به وسطش تلنگر می زنه و نی بومبی صدا می کنه و می ترکه. مثل صدای ترقه. منو از جا می پرونن. وقتی تو فکرم، از خودم یاد گرفتن و مدام می پرسن که به چی فکر می کنم، به کی نگاه می کنم، به چی اون آدم نگاه می کنم و چه فکری دارم راجع بهش می کنم. دارن خل ترم می کنن. فقط نیمساعت می خوام واسه خودم. بوی بهار توی تنم داره می دوه. و با خودش تهوع هم می یاره. دلشوره هم داره. بی اشتهایی هم داره. غروبای بهاری وقتی که تازه هم از خواب پا شده باشی چه دمی داره هوا. و چه بویی. یه ولگرد اونور شیشه داره راه می ره و ته سیگارا رو جمع می کنه. لاغره. قدش خیلی بلنده. بوره. یه ذره کچله. چند تا لباس رو هم پوشیده. یه کیف رو دوششه. یکی دو تا روزنامه محلی هم تو دستشن. یه زن و مرد عقب افتاده می یان تو و سفارش یخ در بهشت با طعم قهوه می دن. پوست صورتشون سفیده ، لپاشون صورتی گل بهی، لبهاشون قلوه ای و دهنشون نمیه باز.  خانمه سفارششو عوض می کنه و یخ در بهشت شکلاتی می خواد. بی آزار می شینن واسه خودشونو و از تو نی های سبز رنگ یخ خورد شده شکلاتی و قهوه ای رو هورت می کشن. به هم خیلی نگاه می کنن. مثل اینکه همو خیلی دوست دارن. اما با هم خیلی حرف نمی زنن. حرف زدن زیاد که دلیل دوست داشتن زیاد نمی شه. می شه؟ دخترم به عکس خودش تو شیشه نگاه می کنه و از من می پرسه:"به نظرت من باید دماغمو عمل کنم؟" حواسم به جوابی که می دم نیست. حواسم پیش فرت و فرتیه که از ته لیوان اون زن و مرد عقب افتاده می یاد، که بهش می گم:" آره!" و شر رو به پا می کنم. به اعتراض به من نگاه می کنه و می گه:"پس یعنی من دماغم معیوبه؟" می گم:"نه بابا! من حواسم به تو نبود، اصلا. یه چیزی گفتم." به بدبختی غائله رو می خوابونم. تا ماجرای دماغ ختم بشه، اون زن و مرد رفتن.

و این عصر بهاری دوباره به جون من می افته.

اون ولگرد دوباره تو اونور شیشه، همون مسیر رو برگشته و داره بازم دنبال ته سیگار می گرده تو جاسیگاریای میزای بیرون.

دخترم باز داره تو شیشه از زاویه های مختلف دماغشو نگاه می کنه.

چند تا زن و مرد حدودای 65-70 سال اومدن و دارن با هم روزنامه می خونن و از هاکی حرف می زنن و قایق و اینا. منو به این فکر می اندازن که چه خوب می شد منم یه قایق داشتم. بعد راجع به چمن های باغچه شونم حرف می زنن. یادم می یاد که چند روز پیش رفتم تو حیاط و سطل زباله رو هم بردم که بشورمش. یه کتری هم آب جوش بردم. نمی دونم چی شد که اضافه آب جوش رو ریختم روی چمنا. از اون روز هر وقت می رم تو حیاط و اون تیکه رو می بینم که چمناش زرد و خشک شدن، ماتم می بره به خودم و از این کاری که کردم، دلم می گیره. یعنی درست می شه؟

 

رو بیشتر میزا یه تلفن همراه هست.  

 

به خودم که می یام، می بینم انگار با سرنگ به من پیاز لاله و ته سیگار و چمن وخورده شیشه و موج اقیانوس و یخ در بهشت با طعم قهوه و ابر و تلفن همراه و آفتاب تزریق کردن.

 

پرشده ام، انگار توی این عصر بهاری پر سودای پر رمز و راز و منگ و کشدار و پر لبخند و پر اخم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۳:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٧
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

اینم یه نامه دیگه به تو که گاهی به شدت جیگر می شی موقع حرف زدن از پای تلفن

 

 

 

بوی بهار چسب داره. به آدم می چسبه. نمی ره بیرون از تنت. می مونه و پدر آدمو در می یاره. به خونه خرابی می کشه. و بیشتر یاد نبودن تو میندازه. در حقیقت نبودن تو مثل سیلی می شه می یاد می خوره به گوش آدم.  بهت گفته بودم که چند روزی می شه که هوا به شدت بهاری شده. شکوفه ها و ماگنولیاهای سفید و صورتی در اومدن. و از دم بعضی خونه ها و پارک ها که رد می شی، نرگسای هلندی زرد درشت و البته بی بو، ولی یه دست، چه خوشگل کردن همه جا رو.  البته فکرشو که می کنم می بینم من خیلی هم از گل و گیاه مرتب و منظم خوشم نمی یاد. یه دست و یه رنگ. من بیشتر چینش نامنظم رو دوست دارم. البته اگه گل و گیاهی از زیر دست من خشک نشده در بره.  تو خودت خوب می دونی که من به چه سرعتی گلدون ملدونا رو خشک می کنم. ای بابا! همین که این دو تا بچه زیر دست من از گشنگی نمیرن، خودش خیلیه. هی! هی! حالا از انور دنیا نگران نشیا؟ وضع تغذیه بچه ها رو به راست. همونطور که خودت مدام بهم یادآوری می کنی قرص های ویتامین هر روزه  و هفته ای دو روز ماهیچه( یه فنجون آب ماهیچه با لیموترش قبل از غذا) و هر روز صبح یه تخم مرغ و یه موز به علاوه یه بانکه شیر به هر کدومشون و عصر به عصر یه بشقاب میوه  پرپر کرده آماده به بلع و با هر وعده غذا یه کاسه ماست (نعنا هم یادم نمی ره بریزم توش و تنبلیم هم نمی یاد.) و آخر هفته ها ماست با سیر برای اینکه بدنشون ضد عفونی بشه و اگه ته گلوشون گفت :" آخ! " یه لیوان آب نمک ولرم( اینم یادم نرفته تا به حال. هاه!) و ...و ... و ... همه شون به راهن. فقط وقتی این دستورا رو می دی فکر اینو نمی کنی که من اینجا با دو تا تین ایجر طرفم که جریان زندگی تو امریکای شمالی اونا رو به شدت متکی به خودشون بار می یاره( منم بی نقشم در استقلال شخصیتشون و به خدا تشویقشونم نمی کنم اصلا.) وما باید سر هر کدوم از اون اقلام بالا کلی با هم کل کل کنیم. و رابطه ای رو که با هزار حیله و کلک رو به راه کردم به لب پرتگاه ببرم. تو فکر می کنی واسه چی دخترمون رو بردم و خودم واسش اولین سری لوازم آرایششو خریدم؟ واسه اینکه صبح به صبح سر یه تخم مرغ نیم بند و عصر به عصر سر یه فنجون آب ماهیچه همه اون رفاقتو بریزم تو جوب آب؟ آهان! داشتم می گفتم که من حوصله نگهداری از گلدون و این چیزا رو ندارم. بهت گفتم چند روز پیش یکی نیم ساعت وقت خودشو منو گرفت که به من یاد بده چه طوری هسته یه آواکادو رو سبز کنم؟ یه جوری توضیح می داد انگار داشت شاتل هوا می کرد. می گم که نمی شه حالا ما روزگار رو سپری کنیم بدون اینکه هسته آواکادو رو سبز کنیم؟  کجا بودم؟ آهان! بهار رسیده به ونکوور. هاه! می خوام بهت یه ذره پز بدم. من و بچه ها توی این تعطیلی بهاره اونا که همزمان شده با حد فاصل آخرین روز کار من تو محل قدیم و شروع کار جدید، مدام می ریم اینور و اونور. به عرضت برسونم که به حرف تو و مامی و هیچکس دیگه گوش ندادم و توی یه فرصت مناسب، جفت این بچه ها رو به قهوه معتاد کردم. حالا هم پای قهوه دارم و هم اینکه می ریم و می شینیم و کلی گپ می زنیم و یادشون می دم که چطوری همه رو دید بزنن. می دونم که آدم مزخرفی هستم. و با همین کارام زندگی تو رو هم تباه کردم. می دونم که باعث شدم که تو به تصویر ایده آلت از زندگی تو این سن و سال نرسی. می دونم که دوست داشتی الان که از پرواز می یای و در و باز می کنی بری ببینی که بچه ها هر کدوم تو اتاقشون نشستن و یکیشون داره علوم حفظ می کنه و اون یکیشونم داره از درس ابوذر غفاری یک بار با کلمه و ترکیب های تازه می نویسه. و روپوش مدرسه هاشونم تو کمد مرتب و منظم آویزونن. و من بایستی الان منتظرت باشم. و یه لیوان چایی بیارم برات با یه ظرف بلوری کوچولو توت خشکه. و تو بشینی کانال سه رو بگیری و نذاری من از روی برنامه آشپزی خانه ما طرز تهیه باسلق گردویی رو تند تند یاد داشت کنم. و فوتبال تماشا کنی. ( هنوزم اون کانال سه لامصب همش برنامه های ورزشی پخش می کنه؟ ) و بعد بری در یخچال رو باز کنی و با یه قاشق چایخوری  از گوشه ظرف الویه ای که من واسه ساندویچ فردای بچه ها درست کردم یه قاشق بخوری.  بعد شامو بکشم. مثلا کتلت تازه با نون لواش و سبزی خوردن وخیار شور. بعدم اینکه مجبور نباشی لباسات رو ببری خشک شویی. و من هم به دقت اطوشون کنم.( یادته هر بار که بلوزاتو می بردی بدی اطو کنن واست، می یومدی و می گفتی که یارو بهت گفته : "خانم مسافرت تشریف دارن ؟" و به من می گفتی: "خانم من دائم السفر هستن."؟) شرمنده ام که مدام فکر نموندن بودم. و اونجا نبودم. البته پشیمون نیستم. چون واسه خودمم دلم اندازه تو می سوزه. و شرمنده ام که تو اون تصویرت من و بچه ها الان نیستیم. چند روز پیشا یادم افتاده بود که اون اوایل که هنوز با هم ازدواج نکرده بودیم، یه روز داشتیم می رفتیم رستوران( رستوران بوفه رو یادته؟ همون که تو الوند/ آرژانتین بود؟) تو از من پرسیدی:"اگه من در حال دیدن برنامه مورد علاقه ات تو تلویزیون باشی و من بخوام یهو بری کانال رو عوض کنم، تو چی کار می کنی." و منم بهت گفتم:"هیچی! هر چی دوست داری ببین." و تو چه ذوقی کردی که عجب زن خوب و صبور و فداکاری می خواد گیرت بیاد. اما یه پرانتز کوچولو اون وسط نادیده گرفته شد. و اونم اینکه من اصلا خیلی اهل تلویزیون تماشا کردن نیستم. و اینکه من اصلا نمی تونم واسه خودم ساکت و آروم بشینم یه جا و به یه صفحه خیره بشم. و تو و من حواسمون به این قسمت کوچولو نبود. یه سوال کوچیک دارم ازت که خیلی هم مربوط به موضوع نیست. تو چرا موقع تماشای فوتبالی که زنده پخش می شه، با خودت حرف می زنی؟ سر مربی تیم غر می زنی؟ من گاهی به شدت نگران می شدم که مبادا تو یه چیزیت شده باشه. بگذریم! هوا به شدت اینجا بهاری شده. بوی بارون و چوب سوخته تو هوا پیچیده. و من بیشتر دلم واسه تو تنگ می شه وقتی این بو رو می شنوم. راستی گفتم:"بو" یادم افتاد که یادم می ره مدام بهت بگم که اون عطر سینما رو که گفتی برم امتحان کنم و اگه خوشم اومد بخری، رفتم امتحان کردم. عجب چیز مزخرفی بود. اون عطر که بوی امشی می داد. خوب شد بهت اطمینان نکردم و نگفتم:"حالا بخر. شما سلیقه ات خوبه." البته بعدا فهمیدم که قصدت چی بود. می خواستی یه عطری بخری که بوی پیف پاف و امشی شرکت نفت بده که هر وقت من پیشتم پشه ها هم نیان بخورنت. شمام که خونت شیرینه. نه آقا جون! من همون عطر خودمودوست دارم. 

 

 

هاه! می بینم که نامه قبلی رو خوندی. دست به ای میلتم که راه افتاده. مرسی که ای میل زدی و برام نوشتی که اون دفتر تلفن سبزه کجاست. بی زحمت بگو پاکتای جاروبرقی کجان. من چند روزه دنبالشونم.  به خاطر همینم مدتی یه که جارو نکردم خونه رو. اونقدر هم اینجا تو شبکه جهانی واست نامه می نویسم و وادارت می کنم که بیای بخونی که تو رو هم آلوده اینترنت  کنم. گاهی حس می کنم چه استعدادی تو آلوده کردن آدما دارم. اگه پنج گرم هروئین به من بدن چه ها که نمی کنم باهاش.

 

 

قربانت

 

با هزاران بوسه با طعم شکلات و بارون و ماتیک!

 

نارنج

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٦
comment نظرات ()