نارنج

 

 

 

 

 

 

 

 خدا کنه که سال جديد برای همه سرشار از روشنايی، گرما و پيروزی باشه.

 

 

و بهار سلام بياورد مستان را...

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٧:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۳٠
comment نظرات ()

 

          

 

 

 

       نامه به کسی که نامه هاشو نمی خونه یا دوست نداره کسی بدونه که نامه هاشو می خونه!

 


خوب آخه چیکار کنم؟ تلفن که نمی شه بزنم هر وقت می خوام. خواهرت گوشی رو بهت نمی دن. می گن که از پرواز اومدیو خوابیو گفتی که کسی زنگ زد بیدارت نکنن. دیگه نمی گن که منم کسی هستم یا نه. باید صبر کنم که پاشیو یه چایی برات بیارنو یه کم تلویزیون ببینیو رو به راه بشی و خودت زنگ بزنی. اونجوری دیگه نمی شه که هر وقت خودم می خوام باهات حرف بزنم. من حس می کردم همیشه که خونواده ات از اینکه من آرامشت رو به هم می زنم  دلشون می لرزه. از اینکه من با خودم برات هیاهو می یارم و شلوغ کاری راه میندازم و سکوت و آرامشت رو از دست می دی از من گله دارن. به روی خودم نمی یاوردم. اما حواسم بود که دلشون همیشه شور تو رو می زد. واخ که شماها چه خونواده آرومی بودین. تو این همه سال من ندیدم جلوی من یکیشون جیکش در بیاد و یه کلوم حرف بزنه. می دونم که آرامشت رو ازت گرفتم. از بس حرف زدم. و از این شاخه به اون شاخه پریدمو قال و قیل راه انداختم. ( پشیمون نیستما؟) ( یادته یه بار گفتی بهم که خوش به حال اونایی که زنشون لاله؟) نامه هم که نمی شه بهت بدم. اولا تا بیاد و به دستت برسه بیات می شه. ثانیا پستچی در هم بزنه و نامه رو بده تو که دم در نمی ری. نامه رو می ده دست خواهرت. هی باید نگران باشم که نامه نمونه رو یخچال و بیات تر هم بشه. ثالثا از کجا که تو حوصله و وقت خوندنشو داشته باشی. اهل ای میل و این چیزام که نیستی. من نمی دونم این چه پدرکشتگی یه که تو با این اینترنت مادر مرده داری. من که جای تو بودم اینترنت رو دوست داشتم. چون از وقتی که اینترنت پاش تو خونه ما باز شد من ننشستم موقع فوتبال تماشا کردن تو بهت زل بزنم. و تو عذاب وجدان بگیری. امشب تولد پسرمونه. اولین تولدشه که تو نیستی. هدیه ای رو که واسش آورده بودی بهش دادم. کلی خوشش اومد. منم واسش یه استریو خریدم که بذاره تو اتاقش. هدیه هاشو زود تر گرفت. منم بهش دادم. می دونی که بی طاقتی من و اون مثل همه. لابد حالا داری فکر میکنی بی طاقتی و بی مهابایی من مثل بچه ها می مونه. و اینکه فکر می کنی که جای دو تا بچه سه تا بچه داری. به نظر تو عجیب نیست؟ منم همیشه فکر می کنم که سه تا بچه دارم. و اون سومیه هم تویی. هاه! چه با نمک ما هر دومون فکر می کنیم که اون یکیمون بچه است. و رشد کافی نکرده. و باید بهش فرصت رشد بدیم! هی لئو! باورت می شه که این بچه اون قدر بزرگ شده باشه که از من سی دی و استریو و اینا بخواد؟ خدا کنه وقت خریدن ریش تراش و از اون کفا که به صورتشون می مالن تو خودت باشی. وگرنه من چه طوری یادش بدم؟ من که ریش نزدم تا به حال. به علاوه من می ترسم که از من خجالت بکشه. فقط خدا کنه که تا اون موقع یا ما برگشته باشیم یا خودت. مگه می شه دیگه یه روز دیگم این دوری رو تحمل کرد؟ چه برسه به اینکه تا موقع ریش در آوردن این پسر تو اینجا نباشی. می گم حالا اگرم نبودی مرخصی بگیر یه توک پا بیا و یادش بده و برگرد. چیزی از مرخصیت مونده اصلا؟ امسال من نه سبزه گرفتم و نه می خوام هفت سین بذارم. دخترمون راست می گه. پریروزا به من گفت : " بابا که نمی یاد. بیا هیچ کاری نکنیم. هفت سین بذاریم دلتنگیامون بیشتر می شن. " خوب راست می گه بچه. بعد از پونزده سال این اولین ساله که دم عید تو نیستی. حالا درسته که من کمتر پیش اومد که خودم سبزه درست کنم. اما اون از تنبلیم بود. همیشه یا بابام واسم درست می کرد یا می رفتیم از مغازه ایرانی می خریدیم. ( هاه! یادته یه سال اونقدر دیر دفتیم دنبال سبزه که گیرمون نیومد؟ ) ولی همیشه خرت و پرتای عید رو داشتیم. راستی! یادته یه سال دم سال تحویل بهت پرواز داده بودن؟ ماشین اومده بود دم در دنبالت؟ پسرمون دو سالش بود. تب هم داشت. پشت سرت گریه می کرد؟ یادته دیگه از اون سال خودتو به آب و آتیش زدی ( و البته بقیه رو)  که موقع تحویل سال خونه باشی؟ باورم نمی شد که یه سال عید برسه و ما از هم دور باشیم. خوب پیشامده دیگه. پیش می یاد. هی! دم سال نو به من زنگ نزنیا؟ منو که می شناسی صداتو که تو اون لحظه بشنوم گریه ام در می یاد. تو رو هم از اونور دنیا ناراحت می کنم. اینو گفتم که بدونی وقتی زنگ زدیو من گوشی رو بر نداشتم نگران نشی. من اون موقع بیدارم و دارم یا شوی نوروزی تلویزیون ایران رو می بینم. یا نقاره چیای حرم امام رضا رو از شبکه جهانی جام جم. طاقت تلفن حرف زدن رو ندارم.  راستی واست گفتم که دیروز ماشینو تمیز کردم؟ نمی دونی چقدر توش لیوان کاغذیو پوست آدامسو شکلاتو چوب بستنی بود. حالا فکر نکنی من آدم ترتمیزی شدما؟ هنوز ته دلم کور سویی هست واسه اینکه تو سورپریزمون کنی و یهو بی خبر پیدات شه. ترسم از غافلگیریو آبروریزی پیش توست. البته اگه تا حالا چیزی از اون آبرو مونده باشه. اما دیگه توشو جارو برقی نزدم. تنبلیم اومد. اون خانم کره ای بغلیه پریروز فستیوال ماشین شوری راه انداخته بود. ۲-۳ ساعت وقت گذاشت و ماشینشو کرد مثل عروس.  لامصب عجب حوصله ای داره. انگار که بابا جدشم  اون بالای یوسف آباد ماشین شور بوده. می دونم که حالا تو دلت می گی : " شما یاد بگیر! مامی جانتون به شما فرمودن شما ملکه ای و هم منو بیچاره کردن و هم خود شما رو. "  اونقدر هم که مودب و آروم همیشه به پرو پای من پیچیدی و به آرومی و با کلاسی سر من غر زدی که من اولش هیچوقت به فکرمم نرسیده که داری بهم غر می زنی و متلک می گی. بعدش که می بینم یه چیزی رو دوشم سنگینه می فهمم که سنگینی حرفای تر و تمیز توست. واسه همینه که همه کشته مرده تن دیگه. هاه! یادته هر وقت بهت می گم تو ظاهرت غلط اندازه چقدر لجت می گیره؟ راستی! امروز صبح که باهات حرف می زدم یادم رفت بهت بگم که کارت بانکمو گم کرده بودم. یعنی یادم نرفت. ترسیدم سرم غر بزنی. چقدرم که من جون عمه ام ترسو ام! ساعت ناهار رفتم و یه جدیدشو گرفتم. قدیمیه رو هم کنسل کردم. خیالم راحت شد. حالا من هر چی هم که پر حرفی کنم و آسمون ریسمون ببافم باز یادم نمی ره که شب عیده و تو برنامه ات جور نشد که بیای. به نظرت بهتر نیست که شب عید بچه ها رو ببرم بیرون که تو خونه نباشن و نبودن تو کمتر اذیتشون کنه؟ به خدا از تنبلی غذا پختن نیستا؟ باشه یه ذره اونم هست. ولی بیشترش اینه. من اینا رو دارم واسه کی می نویسم؟ تو مگه اصلا می خونی اینا رو؟ حالا حتما شب عید خواهرت واست یه غذای خوشمزه می پزن. کاش منم بودم واسه منم می پختن. می گم یه جوری جور کن که شب عید تو آسمون باشی. از اون بالام یه دستی واسه ما سه تا تکون بده. ما می بینیمت. آخه چشممون به آسمونه.

 

 هی! من چند روزه دارم دنبال اون دفتر تلفن سبزه می گردم. تو نمی دونی کجاست؟

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۳:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

 

 

 

 

وقتی که امروز بعد از چند روز دستکش های زردم رو دستم کردم و شروع کردم به شستن ظرف هایی که توی سینک بودن تازه فهمیدم که ته دلم دنبال چی می گشتم. گرمای دلپذیر آب داغی که از شیر می ریخت و از پشت دستکش حسش می کردم. صدای شر شر آب، هر چند که توی سینک پر از کف و مایع ظرفشویی و این چیزا باشه با صدای موزیکی که داشتم گوش می کردم قاطی شده بود، و بد هم نشده بود. داشتم به یه نواری گوش می دادم که لا به لای یادگاریای دوران دبیرستانم پیدا کرده بودم. یه نواری که وقتی یه بار شاگرد چاهارم شده بودم بهم جایزه داده بودن. آرم سپاه پاسداران منطقه ۸ ( خوزستان - لرستان ) روش بود. و داشت دکلمه می کرد با نوای نی: "... در سوگ همرزمان دلیران پیر گشتند... بس خاطرات تلخ و شیرین مانده بر جا/ زان حامیان دین حق بر سینه ما..." چه جالب! این نوار از کی و کجا اومده. چی شد که نگهش داشتم. چی شد که امسال تابستون دوباره پیداش کردم . چی شد که حالا  که تقریبا اینور دنیام و یه نصف کره زمین و هفت صد و پنجاه و چاهار سال با اون موقع فاصله دارم و دوباره دارم بهش گوش می دم. بعد یهو به این فکر می افتم که اگه یکی که منو نمی شناسه یه روز بیاد و به کلکسیون سی دی ها و نوارای من یه نگاهی بندازه، در مورد من به چه نتیجه ای می رسه. دستکشامو در می یارم. می ذارم همونجا. شیر آبو می بندم. و می یام می شینم رو زمین کنار جای سی دی هام. یه نگاهی میندازم ببینم چی دارم. این من نیستم که دارم اینا رو می بینم. این یکی دیگست. مایکل جکسون هست. دایانا کرال هست. داریوش هست. گوگوش هست. سلینا هست. ابی هست. شاملو هست. نات کینگ کول هست. موزیک فیلمای بچگیام هستن، مثل فلش دنس و گریس و فوت لوس و ... کولی های اسپانیا هستن. آهنگای جاز برای یه عصر گرم و آروم تابستونی هستن. بهاران آبیدر هست. خولیو هست. دایانا واشینگتن هست. شجریان هست.و ...و ...و ... نوچ! نمی شه فهمید این بابا چی می خواد. معلوم نیست چیکاره ست. می رم بقیه ظرفا رو بشورم. دوباره نوک انگشتام گرم می شن. و می رم تو این فکر که یه سال دیگه هم از روزی که پسرم دنیا اومد، گذشت. نگاش می کنم. بزرگ تر شده. کرک های پشت لبش پر رنگ تر شدن. و بچه تر شده. و مهربون تر. وای! مهربون تر! مهربون تر؟ نکنه بلا ملایی سر خودش بیاره بامهربونی؟ یهو دلم هرررررری می ریزه پایین و نگرانش می شم. پیش خودم می شینم حساب می کنم که چند وقته فیلمای بچگیای بچه ها رو ندیدم. از وقتی اومدیم کانادا. به سیستم اینجا نمی خورد. همه شون توی یه کیسه شهروند تو گنجه از ایران دست نخورده باقی موندن. فیلمای عروسیمم که از همون موقع تا به حال فقط دو بار دیدم. دو بار تو پونزده سال. اون دوبار هم اخم و تخم مامی رو تو فیلما که دیدم دلم به شور می افتاد. انگار که زمان بچگیام بود و داشت به من اخم می کرد که چرا به فلانی به موقع و با صدای بلند سلام نکردم و اینا... اونقدر تو فیلمای عروسی من اخم کرده که من دلم شور می زنه هنوز. همش فکر می کنم که الان می ریم خونه و از تو ماشین شروع می کنه به من ایراد گرفتن. یعنی من هنوز از مامی می ترسم؟ هاه! عمرا! یعنی می ترسیدم و اینهمه بلا به سر خودم آوردم؟ اگه نمی ترسیدم چی؟ چند وقت پیش به اصرار لئو نشستیم و عکسای عروسیمونو دیدیم. چه با نمک بود که همه تو هوا خشکشون زده بود. چرا؟ یعنی اون ماتیک اینهمه سال رو لب من هنوز داره برق می زنه؟ کدر نشده؟ یعنی یه چروک به لباس دامادی لئو نیفتاده؟ همه چی همون رنگی مونده؟ رنگا ثابت ثابت موندن. هیچ کمرنگ تر نشدن. می گفت اون عکاس لامصب پدر سگ که کارش خوبه. و چاپش عالیه. و رنگش کم نمی شه. و من از همون روز اول، یعنی ۱۷ روز قبل از عروسیم ازش بدم می یومد. واسه همین بود که بدم می یومد ازش لابد. رنگا دیگه طبیعی نیستن. مگه هنره که هزار سال بگذره و همه همونطوری بمون؟ و همون رنگی بمونن؟ یه بارم به اصرار دخترم نشستیم و با هم عکسای بچگیشو دیدیم. همیشه خودش می بینه. اون بار می خواست با من باشه. یه عکس از نمی دونم کجای آلبوم افتاد بیرون. دخترم بود. توی روروئک سبز فیروزه ایش. من نشسته بودم رو کاناپه. و کلاسورم رو پام باز بود. و اون خودشو رسونده بود به من. و رو نوک پاهاش وایساده بود. و داشت کلاسور منو گاز می زد. چه عکس گریه داری افتاد جلوی پام.این نواره هنوز داره دکلمه می کنه: "ما قطعه آزادگی با خون نوشتیم... این داستان با شیوه مجنون نوشتیم..." من باید بیشتر از اینا بیام اینجا و ظرف بشورم. این دستکشارو خیلی دوست دارم. می دونین یه زرد خوشرنگی هستن. یه زرد گرم...

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

امروز روز خوبی بود، وقتی که صبح خیلی زود بود.

همه چی نرم بود و آروم بود.

چایی خوشمزه بود.

شیرینی هم.

وقتی از خونه اومدیم بیرون خوب و خوش بودیم.

تو راه موزیک و اینا. دونه دونه بچه ها رو هم گذاشتم دم در مدرسه. بعدشم خودم اومدم سر کار.

صبح خوب بود.

از یک عصر به بعد همه چی به هم ریخت.

دلم تنگ شده.

بهانه می گیره.

بهانه تو رو.

بهانه تهرون رو.

بهانه آشپزی نکردن و کبابای بابامو.

بهانه اون دیواری که پشتم نیست.

بهانه این چاهی که زیر پامه.

چاه نیستا این زیر. الان این زیر یه موکت کرم رنگه. اما چاهه.

گوده.

عمیقه.

ژرف تر هم داره می شه روز به روز. لحظه به لحظه.

می خوام با همه اونایی که دوستشون دارم و عاشقشونم بشینم به حرف و گفتگو و جدل و حتی دعوا و مرافعه.

نمی خوام با اونایی که دوستشون ندارم تمرین لبخند کنم و نتونم سرشون جیغ بزنم.

گفتم جیغ. یادم افتاد یهو که چقدر دلم واسه جیغ زدن تنگ شده. چند روزه که جیغ نزدم؟ صبر کن. آهان! هزار و پونصد و هفتاد و هشت روز و بیست دقیقه است که جیغ نزدم. باور کردنی نیست. اونم در آستانه روز جهانی زن. زنی پیدا بشه که اینهمه مدت باشه که جیغ از ته دلش نزده باشه. یه جیغی که همه بیچارگی های آدمو بریزه بیرون. مثل استفراغ! همه دلتنگیا رو. منظورم از بیچارگی نداشتن رخت و لباس و بی شوهری و کار کم درآمدی که چندان هم کفاف مخارج زندگی رو نمی ده نیستا؟ منظورم سرگشتگیامه. سرگشتگیای یه زنی که می تونه هر جای دنیا زندگی کنه. منظورم سرگشتگیای یه زن به خاطر زن بودنش، و فراموش نکردن زن بودنشه. و به خاطر تن ندادن به همه اونچه که اونایی که زن نیستن به آدم می خوان تزریق کنن. اونایی که اتفاقا می تونن زن هم باشن.

یه جیغی که ازش عشق و تنفر و بوسه و تف و تب و گریه و قهقهه و دویدن و رسیدن و نرسیدن و اخم و خنده و عشقبازی و درد و دونه های درشت عرق و بی مسئولیتی و انجام وظیفه و ماتیک و شل راه رفتن و از کوه بالا رفتن و لیز خوردن بریزه بیرون...

 

 

 

عصر شده.

هوا ابری یه.

می باره امشب هم لابد...

 

 

 

 

 

 

 

 

الان فردای دیروز عصر است. دیشب هم نبارید. هی رفتم از کنار پنجره نگاه کردم ببینم می بارد یا نه. نبارید. دلم هم نمی آمد وقتی می روم کنار پنجره تا ببینم دارد می بارد یا نه ظرف های نشسته ای را که توی سینک مانده اند بشورم. دیشب تا صبح می شد پنجاه و هفت تا سینک پراز ظرف را شست. من که یک قاشق چایخوری هم نشستم.

 

الان فردای دیروز عصر است و آن جیغ مانده هنوز بد جوری دارد پدر من را در می آورد.

 

الان فردای دیروز عصر است و من مانده ام که وظایف انسانی ام را انجام بدهم یا وظایف زنانگی ام را یا وظایف مادری ام را یا وظایف خانه داری ام را یا وظایف اجتماعی ام را یا بزنم در کون همه این وظایف و بروم پی کار خودم و وظایف خودم را انجام بدهم.

 

الان فردای دیروز عصر است و آسمان هنوز ابر دارد.

کمی هم سردتر شده.

 

الان فردای دیروز عصر است و امروز ساعت هشت و سی و هفت دقیقه صبح دم در قهوه خانه سگ سیاه آن آقای کانادایی که زنش پارسال از سرطان استخوان مرده دمش به پای من خورد. و من باید بروم پایم را بشورم.

 

 

شاید بالاخره امروز بارید.

 

+ نارنج ... ; ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

 

 

 

شماها فکر می کنين اگه من برگردم ايران، کار درست و حسابی گيرم می ياد؟

 

+ نارنج ... ; ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که عادت دارم مدام به اخبار گوش بدهم.

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که درک درستی از عکس قلب قرمز روی شورت هایی که در قسمت مردانه فروشگاه ها در ماه فوریه یافت می شوند،  ندارم.

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که وقتی با دوستان سازمان عفو بین الملل می روم و فیلم Stop Violence Against Women را می بینم از گوشه چشمم می بینم که دوستان از گوشه چشمشان دارند من را می پایند.

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که اکثر دوستان غیر ایرانی ام به من لقب شورشی داده اند. و نمی توانم توی دلم از این لقب ذوق نکنم. که نمی توانم این ذوق را توی خانه نشان بدهم. که باید آن را به بدبختی قایم کنم. و شب ها آن لقب را در بیاورم و یواشکی خوشحالی کنم. مثل همانوقت ها که گل هایی را که لئو به من می داد از ترس مامی، شب ها از کمد در می آوردم و بو می کردم. و ساعت پنج و چهل و پنح دقیقه صبح می گذاشتمشان توی کمد، پشت مانتوهای بلند که آویزان بودند. حالا اما، این را ساعت یازده و نیم- دوازده شب می گذارمش توی کمدم.

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که وقتی توی دانشگاه داشتند تبلیغ نمایش Vagina Monologue را می کردند، آن استاد حرامزاده لزبین، من را مسئول غرفه تبلیغات و فروش شکلات های محصول کارخانه نستله کرد که به شکل اعضای بدن زن ها ساخته شده بودند. آن روز یک روز سرد در فوریه 2003 بود.

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که وقتی هوا خوب است و موهایم در اثر رطوبت هوا وز نکرده اند و آسمان آبیست، و در پیاده روی جلوی یک کافه، در ساعت نهار نشسته ام و کتاب می خوانم و چایی می خورم، یاد آهنگ " زیر درخت سنجد ... " می افتم. دست خودم که نیست. ناخود آگاه است.

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که گاهی اوقات دوستانی از جهان اول از من می پرسند که آیا در ایران هم زن ها را با بریده شیشه ختنه می کنند. با احتیاط هستند و مودب. بدشان هم نمی آید که این طور باشد. چون برایشان جالب است. چون می خواهند یکی برایشان از این تجربه عجایب حرف بزند. این که من و ما ختنه شده باشیم مهم نیست. اینکه زنان ختنه شده قرن بیست و یکم چه  می کشند مهم نیست. اینها یک سوژه می خواهند برای نوچ نوچ گفتن. اینها یک چیزی می خواهند که به این آرامش بی تزلزل نشستن زیر آفتاب با عینک آفتابی و سرخ و کک و مکی شدن سینه هایشان اندکی چاشنی بدهد. اینکه به این داستان گوش کنند و نمونه اش را جلوی رویشان ببینند مهم است. اینکه بتوانند جمله:" ! That's too sad "را در جای خودش به کار ببرند.

 

 

 

من؟ زن مهاجری ام از خاورمیانه در امریکای شمالی که تازگی ها دلم می خواهد یک لگد محکم به این امریکای شمالی و همه پدیده هایش و همه مختصاتش و همه خوبی هایش و استواری هایش و نظمش و موهای مرتب آدم هایش و لبخند آدم هایش و خیابان های تمیزش که هیچ لامپ شکسته ای ندارند، و پوسترهای تبلیغاتی اش بزنم.

 

یک لگد خیلی محکم.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٤:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٧
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

اسفند اومد... چایی صبح زبونمو سوزوند... کنار تختم یه پوست پرتقال خشکیده و کنترل تلویزیون و چند تا کارت تلفن تموم شده و عینک و یه پوست شکلات و یکی دو تا آدامس جویده شده و یه مجله FITNESS و جلد سوم جان شیفته و دایی جان ناپلئون و پیشگویی های آسمانی و زن سالاری در جوامع سرخپوستی و یه گوله، نه سه تا گوله جوراب کثیف هستن... دیروز دیدم که یه جایی یه زن و شوهر دارن تو باغچه شون بنفشه می کارن... نارنج جان! ما داریم می ریم منظریه بنفشه و مینا بخریم... این نون تست رو تا تونستی روش کره مالیدی؟... دیروز نبودی که بریم کنار اون دریاچه قدم بزنیم. هوا خوب بود... این رئیس پفیوز امروز یه لباسی پوشیده که دور یقه ژاکتش پوست سمور داره... هوس ذغال اخته کردم... نارنج جان! بابا اون بیلچه رو بیار بنفشه های اینور تموم شده. اونورو می خوام مینا بکارم... کوشی؟ از بس دوری باهات لج می خوام بشم... حواسم هست که حالا باید دیگه بوی عید تو تهرون پیچیده باشه... آشغالا رو چند روزه که نذاشتیم بیرون... پریشب چاهار تا راکون رو شیروونی جلوی اتاق من ساعت سه و چهل و نه دقیقه صبح داشتن با سرو صدا عشق بازی می کردن... این پسر جونت ژل منو زد و اودکلن بابا رو. جلوشو بگیر داره لات می شه... یه سنجاق سر نگین دار دیدم. خون جلوی چشمامو گرفته باید هر جور شده بخرمش... فکرشو بکن که تا پنج روز دیگه نمی دونم چی باید درست کنم واسه خوردن... من درس دارم نمی تونم بیلچه رو از اونور بیارم... هوس ساندویچ مغز کردم... American Idol دوباره شروع شده... دورها آواییست که مرا می خواند... صبح زود موقع رانندگی یه چینی بیشعور جلومون بد رانندگی می کنه. یه بوقی می زنم که از جاش می پره. بچه ها زیر صندلی قایم می شن که آبروشون نره... اون که تو نیاورون انار می فروخت هنوز می فروشه؟... یکی از ارباب رجوع من یهو چشمش آب سیاه آورد و دقی کور شد... دیروز ناخنای اونی رو که چاهارده سال پیش این موقع تو تن من بود، براش فرنچ مانیکور کردم... با یه گروه از فعالای زنان رفتیم یه نمایشی دیدیم که اسمشو بیارم مهدورالدم می شم... همیشه بابام سبزه عید و واسم سبز می کرد. مال من همه اش می گنده. یا کچل می شه... درسته که کچلا خوش شانسن؟... هوس گوشت کوبیده کردم با سبزی خوردن... شیش هزار و صدو نود و یک روز پیش همین موقع وسط تجریش بودم که یه اولین موشک خورد به تهرون...  خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه های آنهاست... نمی دونم چرا بیخود و بیجهت دلم واسه اونایی که نامشروع حامله می شن می سوزه... گل نرگس هنوز هست یا تموم شده؟ ... یاد معلم کلاس پنجمم افتادم که اسمش خانم آقامفید بود. کابوس زندگیمه. چقدر فاشیست و ظالم بود. دشمن بچه هایی بود که وضع مالیشون خوب نبود. منم که عشق برابری و برادری بودم اون موقع ها...  دیروز چشمم به چمدونم افتاد که اون گوشه داره واسه خودش خاک می خوره... نمی دونم چرا دلم واسه اونایی که مشروع حامله می شن بیشتر می سوزه... هوس بستنی یخی کردم...

 

 

آخرای اسفندو بگو که بنفشه ها می شدن اندازه یه نعلبکی. مخملی ارغوانی...

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۳
comment نظرات ()