نارنج

قابی با روکش آب طلا

روکش آب طلا

 

در این بعد از ظهر یکشنبه آرام درخت های کاج را باد دارد تکان می دهد و مخلوط برف و باران از لا به لای کاج ها به بیرون پرتاب مشود و می رود توی چشم و گوش آدم، حتی از پشت شیشه پنجره.  بچه گربه چاق ننری که صاحبش گوشت لخم و درجه یک بهش می داد تا بخورد و مریض نشود و باعث حسرت گربه دارهای مجاور بشود. که همیشه پشم های چیده شده مرتب و تمیزی داشته باشد و گردنبندی خوشگل به گردنش. دریغ از گوله نخی که بچه گربه با آن بازی کند  همه جا را به هم بریزد و به دست و بالش بپیچد و خرغلت بزند و خودش را برای صاجبش لوس کند. بچه گربه چاق و مرتب و سالم و ترسو و افسرده ای که حسرت گربه های چرک مردنی خوشحال (؟) را داشت و از آمدن صاحبش به اتاق هم خوشحال می شد و هم از او دوری می کرد و رویش را بر می گرداند. با هم آشنا نبودند. زنی حامله که سالها بچه اش را باخودش به همه جا می برد و می آورد و دلش نمی آمد که به دنیایش بیاورد. که حتی با شکم پر به دیوانه خانه بردندش و به تخت های برنجی با میله های بلند زنجیرش کردند و خواستند که بچه اش را بیندازد. بچه ای که سالها در شکم زن بماند و نه به دنیا بیاید، نه بالا بیاید و نه دفع بشود، از نطفه شیطان است و از ما انسان(؟) ها نیست. یا بگوید که پدر بچه اش کیست که بروند و بیاورند در حیاط پشتی دیوانه خانه زیر درخت های بی برگ تبریزی آتشش بزنند، و یا آنقدر به تخت برنجی زنجیر شده بماند که دیگر دست به شکمش نمالد و یادش برود که بچه ای در تن دارد و برود دنبال کار و زندگی اش.  پدر و مادر بچه زن هر دو یکی بودند. و کسی این را باور نمی کردند. و زن مقاومت می کرد که بیهوش داروهای دیوانه خانه نشود تا مبادا بچه اش را از تنش بیرون بکشند. زن سال ها می شد که نخوابیده بود. راه می رفت. چشمهایش سال های بود از ترس اطرافش بسته نشده بودند و موهایش سال های بود که کوتاه نشده بودند. گربه عادت کرده بود که به دست و بال کسی زیاد نپیچد و خودش را برای کسی لوس نکند. برای خودش آرام بنشیند یک گوشه ای و از لای چشمش نگاه کند به دیوارهای خالی اتاق که پر بودند از تابلوهای نقاشی. یکی از این تابلوها غروبی بود نیمه ابری که در آن کشتی بادبانیی اسیر موجهای سیاه و سفید دریایی خسته شده بود و در آن بالا و پایین می رفت. گربه جوان از موج ها نگاه بر نمی داشت و از آنها می ترسید. زن جوان دست به شکمش می کشید و در کوچه ها راه می رفت و نمی شنید پچ پچ مردم را که جادوگرش میخواندند و دیوانه اش و کر و کور... زن سال ها بود که دنبال جایی می گشت که بچه اش را در آن به دنیا بیاورد، که کسی کاری به کارش نداشته باشد، که کسی آتشش نزند، که کسی گوشش را سوراخ نکند، که کسی حلقه ای به گردنش نیندازد، که بتواند برای بچه اش آواز بخواند، برایش گردنبندی از ستاره درست کند و بزرگش کند. گربه ای که به بازی راهش نمی دادند و راه خانه را بلد نبود و می ترسید که بیرون برود تا مبادا کثیف شود روزی رفت و حامله برگشت. نشست رو به روی دیوار خالیی که دریایی در آن از صدو دوازده سال پیش در تلاطم بود و کشتیی که صد و دوازده سال بود که در برابر غرق شدن مقاومت می کرد. بچه های لاغر بی اصل و نصبش را در برابر آن غروب سیاه و ابری به دنیا آورد که خدمتکار بیاید و با دو انگشت دمشان را بگیرد و توی گونی بیندازدشان و ببرد بریزدشان دور از بس که نانجیب زاده و لاغر و چرک بودند. گربه از آن روز نشسته است و چشم از آن غروب تاریک و ابر های سیاهش و دریای کف آلودی که در قابی از آب طلا گیر افتاده اند؛ بر نمی دارد.

+ نارنج ... ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳
comment نظرات ()

سلطانی که شلوار جین تنگ می پوشید

سلطانی که شلوار جین تنگ می پوشید

 

عاشق این پسر پخمه گه همسایه شده بودم و خدا رو هم بنده نبودم. شونزده سالم بود و فکر می کردم که باسن آسمون پاره شده و این بچه ننه درس نخون افتاده پایین. صدای باز و بسته شدن در خونه شون که می پیچید تو بن بست قلب من شروع می کرد به تالاپ تالاپ کردن... هیجان بود و ترس و عاشقی و کمی شرم و خوشی و اشک و هراس... انگار که یه شیر نر با ابهت با اون نگاهش در خونه همسایه روبه رویی رو باز کرده بود و اومده بود بیرون و داشت با بزرگی و اصالت و نگاهی شاهانه و راه رفتنی اصیل توی بن بستی که خونه ما نبشش بود راه می رفت. می دونستم که این سلطان بن بست شهسوار کی می یاد و تو قلمرو خودش راه می ره و کی در قصر شاهانه اش رو باز می کنه و می ره تو. هلاک کفشای نوک تیز ازگلیش بودم و شلوار جین تنگش. یه روز که دیدم راکت تنیس دستشه و ترک موتور دوستش نشسته که بره تنیس برای اولین بار توی عمرم تصمیم گرفتم که تکونی به خودم بدم و ورزشی بکنم. رفتم معلم تنیس گرفتم و به لیست پروژه های ناموفق زندگیم یکی رو اضافه کردم. وقتی که سلطان ماشینش رو با تاید و ابر می شست و ماساژ می داد من از پشت پنجره کشیک می دادم و آرزو می کردم جای اون سطل پلاستیکی سبز دسته سفید باشم که مدام پهلوی سلطانه. یکی از روزای بهار شصت و پنج بود که من به هوای درس خوندن رفته بودم زیر درخت سیب لبنانی انتهای حیاط و داشتم از پشت دیوارای لبه سیمانی آجر بهمنی به در خونه شیر عزیزم نگاه می کردم که اومد بیرون. با شلوار جین تنگی که بلوزش رو توش کرده بود و کفشای نوکی تیزش و عینک خلبانیش. ماشینشو از تو گاراژ در آورد و پارک کرد دم در خونه شون. شیر شنگولی شده بود توی اون عصر بهاری دم کرده که همه کوچه رو بوی چمن های تازه و یاس زرد و به ژاپنی های لوس بی خاصیت پر کرده بود. در ماشین رو باز گذاشت و صدای آهنگش تو کوچه پیچید. "کفتر کاکل به سر، های های... این خبر از من ببر، های های..." سلطان شیر جلف بی کلاس، شروع کرد با این آهنگ بشکن زدن و کون بی ریختش رو به راست و چپ فرستادن. " کفتر کاکل به سر، های های... این خبر از من ببر، های های... بگو به یارم... نکن آزارم... بگو برگرده... چش به راشم من.... خاطرخواشم من..." یال و کوپال این شیر بچه ننه ببوی بی کلاس درس نخون با اون کاکلای ازگلیش ریخت و من باز برگشتم سر درس و زندگیم. کلاس های تنیس بعدیم رو هم کنسل کردم.

+ نارنج ... ; ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠
comment نظرات ()

بوی اشک و ماتیک

بوی اشک و ماتیک

امروز هم باز آن زن را دیدم. معلم مهد کودکم بود. امروز دیدمش باز. سال هزار و سیصد و پنجاه و سه بود. من گه ترین بچه بیچاره مهدکودک بودم. به هزار دلیل و هزار دلیل دیگر که در طول سی و هفت سال بعد از آن برای خودم تراشیدم، ماشین پدرم به سر کوچه مهد کودک که می پیچید اول دل آشوبه می گرفتم، بعد می شد دل پیچه، بعد می شد بغض، بعد می شد گریه، بعد می شد زار زدن، بعد می شد چسبیدن به دسته در ماشین، بعد می شد کشیده شدن روی سنگفرش خیابان، بعد می شد فغان، بعد می شد رفتن به دفتر مدیر مهد کودک، بعد می شد نشستن و خیره شدن به مدیر پتیاره و کفشهای پاشنه بلندش.  که به خیالم می رسید که دارد به شوهرش خیانت می کند. دلم می خواست که شوهرش یباید و خفه اش کند به خاطر خیانتش به بشریت. و در مهد کودک تخته بشود. امروز آن زن را دیدم. توی سوپرمارکت وقتی که داشتم دنبال ماکارونی درشت می گشتم. سال هزار و سیصد و پنجاه و سه بود و من با بقیه بچه های مهد کودک رفته بودم به سینما. سالن نیمه تاریک بود و من باز هم زار می زدم. حساسیت همه معلم ها به زار زدن های من مستهلک شده بود. و من هر چند دقیقه یکبار نفسی تازه می کردم و زارزدن را شروع می کردم. گوشه چشم هایم می سوخت. قطره های اشک هر چه بیشتر می آمدند داغ تر و شور تر می شدند. یک لحظه دیدم از لای اشک و آه و خون و فغان که معلم مهدکودک موهای سیاه بلند و فرفری اش و را با عشوه به عقب زد، جعبه پودرش را در آورد از توی کیفش، و ماتیکی هم. ماتیک قرمز. موی سیاه فرفری بلند. لبخند. گردنبند بلندی که برجستگی سینه هایش آن را به بالا برده بود و بعد انداخته بود پایین تا نزدیک دکمه شلوار جین پاچه گشادش. امروز دیدم این زن را در سوپر مارکت لای قفسه پاستاها. با سبدی پر از خوراکی، دسته ای گل، یک مجله کازمو، و چندین بسته پفک و چیپس. اول دل آشوبه گرفتم. بعد دلپیچه. و بوی تافت و ماتیک لانکوم قرمز پیچید توی سرم. تمام بعد از ظهر لابه لای گردنبند های دراز، دنبال آنی می گشتم که برجستگی سینه می بردش بالا و بعد می اندازدش پایین تا برسد به دگمه شلوار.

+ نارنج ... ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۱
comment نظرات ()

آن بچه- کولی نشئه

آن بچه- کولی نشئه

پشت چراغ قرمز جهان کودک ایستاده بودیم با جهانی از رویا و وسوسه و هوس و کودکی... کولی بچه به کول چرک با چادر نماز پاره پاره یک اسفندگردان فلزی را آورد و تقریبا فرو کرد توی ماشین، از لای شیشه باز. زیر لب چیزی را ونگ ونگ می کرد... دعا، ورد، جادو، نفرین، شعر... هنوز نفهمیدم... نظرم مدام عوض می شود. گاهی فکر می کنم دعایم کرد، گاهی فکر می کنم نفرینم کرد، گاهی فکر می کنم جادویم کرد، گاهی هم فکر می کنم که زیر لب می گفت جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم. مدام نظرم را عوض می کنم. دیشب فکر می کردم که نفرینم کرد، کودکی ام را از من گرفت. رویا هایم را هم از تنم می خواست بکشد بیرون و بریزد توی اسفند دودکن فلزی اش. من می کشیدم از این طرف، زن کولی می کشید از آن طرف... موی هم را کشیدیم، سر هم جیغ می زدیم. به هم دندان غروچه می کردیم. من سخت چسبیده بودم به رویاهایم و نمی دادمشان که دود بشوند. کودکی ام را هم کودکی کرده بودم که داده بودم. دودی که از اسفنددودکنش می آمد و می رفت توی چشمم و سرفه ام انداخته بود و بوی نینا ریچی را می خورد، دود کودکی سوخته ام بود که می رفت توی حلقم. این یکی را دیگر محال بود که بدهم برود. رویاهایم مال من بودند. دوستم از کیفش اسکناسی در آورد و داد به زن شندره پوش کولی و بچه بی حالش که نشئه دود کودکی های دودشده و رویاهای دزدیده شده ما بود. نگاهی کرد، زن کولی به من. دستش شل شد. و من کشیدم از دستش بیرون رویاهایی را که می خواست از من بدزدد. زیر لب چیزی گفت. نفرین... دعا... وقتی که آمدم تو را ببینم، بوی نینا ریچی نمی دادم. بوی کودکی سوخته ام را می دادم. اما مشتی را که هیچوقت جلوی تو باز نکردم، تویش رویاهایی را داشتم که مال خودم بودند و خودم زاییده بودمشان در سه سالگی، در پنج سالگی، در نه سالگی، در دوازده سالگی و در شانزده سالگی، بزرگشان کرده بودم و به جایی رسانده بودمشان. مشتم را محکم و سفت بسته بودم و تو هرگز نفهمیدی که تویش آرزوهایی را دارم و رویاهایی را که خودم باردارشان شدم، خودم زاییدمشان با درد فراوان و خودم به بار نشستنشان را نشستم. تو رفتی و هزار فکر کردی از آنچه که در مشتم بود... هزار سال دیگر هم پرس و جو کنی، نخواهی فهمید که  مشت باز نشده من پر از آرزوهایی هست که من باید روزی آنها را به خودم پس بدهم. زن کولی دعایم کرده بود...

+ نارنج ... ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢
comment نظرات ()

یشم گم شده

شب تعطیلی مهرماهی هست که من تویش نشسته ام و تصمیم دارم که خودم را با شراب خفه کنم... لامصب آدم را خفه هم که نمی کند... فقط منگ می کند و فردا صبح به سردرد می اندازد... کاش طنابی بود برای خفه کرده شدن که می شد ریختش توی این لیوان زیبای بلور تراش خورده و سر کشیدش به جای آنکه  دور گردن پیچیدش و گره مخصوصی بهش زد و لگدی به چاهار پایه و تازه آدم وسط های کار پشیمان هم می شود و یاد مادر و پدرش می افتد و یاد بچه هایش می افتاد که چقدر از کار و زندگیشان می افتند و ناراحت می شوند و بعد آدم یاد این می افتد که هنوز وصیت نامه ننوشته، کشوی میز اداره اش را جمع و جور نکرده و فلان تکلیف درسیش را انجام نداده و گوشواره های نقره اش را به دخترش نبخشیده و سی دی هاش را به پسرش نسپرده... آدم به اینهمه کار انجام نداده که فکر می کند از خیر طناب و چاهارپایه می گذرد... برای خودش لیوانی دیگر از شراب می ریزد و تف می اندازد به روح پدر پدرسوخته زن میان سال زشت عینکی مغازه شراب فروشی که گفت این شرابی را که می برم خودش هم هر شب می برد خانه و می خورد و خیلی هم عالیست... فکر کنم همین زر را برای همه مشتریهایش می زند که توی کیسه ای در دست چپشان یک بسته گوشت چرخکرده و یک پیاز و دو تا گوجه فرنگی دارند، صرفنظر از اینکه چه شرابی را می خرند. فقط هر چه گران تر باشد، تعداد شیشه هایی را که این زن هر شب می برد و تنهایی سر می کشد بیشتر می شوند.  مرده شور برده به آدم که نمی گوید که این شیشه شراب جای طناب گره خورده و چاهارپایه را نمی گیرد که نمی گیرد. حالا حواسم می رود پی دو انسان محترم و عاقل و بالغی که دارند در دو گوشه این شهر برای خودشان راه می روند و زندگی می کنند و نفس می کشند و دوستی می کنند و می نوشند و می بوسند و بوسیده می شوند و دلزده می شوند و نفس کشیدن یادشان می رود و دنبال شراب طناب نشان می گردند و باز می نوشند و چاهارپایه را فراموش می کنند و بوسیدن را به یاد می آورند و نفس می کشند... و اینکه همه اینها روزی توی تن من بودند و من آنهار را هبه کردم به این دو موجود بزرگ دوست داشتنی و آنها را هبه کردم به این دنیایی که بی صبرانه منتظرشان بود... خیلی دلم می خواهد که گوشواره نقره و سنگ لاجوردم را ببخشم به این دختر زیبایی که دنیا از داشتنش به خود می بالد و سی دی های الویس را بدهم به پسری که دنیا را خوشبخت می کند، روزی. اما چاهارپایه و طناب را که گم می کنم، یادم می آید که اگر سی دی ها را بدهم و گوشواره را، نه شب های تعطیلی ام دیگر پر می شوند و نه روزهایم نقره ای و آبی... خاک بر سر زن زشت شراب فروشی که دروغکی گفت شرابش خوب است. یک شیشه اش را سر کشیدم و حالا فقط سرم گیج می رود و حتی نمی توانم به یاد بیاورم که آیا این دختر زیبا گوشواره های نقره مرا که مزین به یشم سبز بود، پس آورد و یا دزدید و برد...

+ نارنج ... ; ٥:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳٠
comment نظرات ()

نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم

 

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 

+ نارنج ... ; ٥:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳٠
comment نظرات ()

داغ ماتمهاست بر جانم بسی

داغ ماتمهاست بر جانم بسی

 

 امشب باز اومدم به سراغ نارنج عزیزم... رفیق روزهای تنهایی من... رفیق بچه بازی، لات بازی، کولی قرشمال بازی و پدرسوخته بازی در آوردن هام... نیومدم که از این بازیها در بیارم... اومدم که دلتنگی تو این جمعه شب داره منو از پا در می یاره... درست وقتی که فکر می کردم دارم آدم خوبی می شم، دیدم که هنوز آدم قبلی هستم... تمام این اضطرابهایی که این سال ها با خودم حمل می کردم، تمام دمدمی مزاج بودن هام، هول و هراسم از تنهایی رو حالا می دونم از کجا اومده... هر چند که تاثیری هم نداره دونستنش... اما می دونم... از دست اون شرایطی که منو به این روز انداخت عصبانی ام... نه از دست اون آدم... هر چند که عکس شش در چهار اخموی اون آدم با گل سینه طلا و یاقوت و موهای میزان پیلی شده رو سنجاق کردن به پرونده این بچه خل دروغگوی خائن تپل جاه طلب تنهای مومشکی متقلب مهربون خیال پرداز بلند پرواز. این پرونده ای که دادن زیر بغل من هزار ساله که داره هی سنگین ترو سنگین تر می شه... کمرم درد می گیره از اینور اونور بردنش... اما مال منه... کسی دیگه حاضر نیست بهش دست بزنه... مردم چه بی رحمند... حالا می فهمم که من چرا هیچوقت توی عمرم عاشق نشدم... اصلا نمی دونم عشق یعنی چی... نمی دونم دوست داشتن واقعی و بدون نیاز یعنی چی... نمی دونم عاشق شدن و حمل کردن عاشقانه جنین آدمها تو تنم یعنی چی... من همه عمرم نیاز داشته ام که از گردن هایی آویزون بشم... که شدم... حالام نشستم اینجا به یه لیوان بزرگ بانکه ای از شراب قرمز و دارم از سه چاهار سالگی خودم رو شخم می زنم می یام جلو... و این وسط هی بیلم می خوره به سنگای سفتی که آدمایی هستن که منو می خواستن به اونی تبدلی کنن که نتونستن... می خواستن طرح داستان منو اونجور که می خواستن بریزن... می خواستن من واقعیت اونا بشم... واقعیت اونا که نشدم، هیچ، خودمم واقعیتی پیدا نکردم...  یه هورت می کشم از این بانکه شراب و به داستان مدام تغییر کننده خودم فکر می کنم... به اینکه مدام در حال مبارزه بودم که کسی برام نقشم رو ننویسه. اونقدر که خودمم نقشم رو نفهمیدم آخرش چی بود... حالا اومدم بعد از یه هفته کار و سر و کله زدن با یه مشت داستان نویس، می خوام ببینم می تونم چپتر بعدی رو یه فکری به حالش کنم یا نه... این شراب مزه فلفل هم می ده... زبونم رو بی حس می کنه... زبون که بی حس... مغز که بی حس... قلب که بی حس... فقط این چار تا انگشت دارن می نویسن... فرت و فرت... یه دقه دو تا ای میل کاری... یه دقه یه ای میل به دوستی... یه دقه دو تا پیغام مزخرف تو فیس بوک.... همینطور دارن می نویسن... من تازه دارم می فهمم چرا بچه که بودم تو دیکته و حساب تقلب می کردم، جرا از تو کیف مامانم یه بار پول دزدیدم، چرا یه بار از توی یه مغازه خرازی فروشی یه انگشتر دزدیدم، چرا... چرا... چرا... بقیه اش رو هم چون بزرگ شدم، هنوز روم نمی شه بیام اینجا فریاد بزنم که چرا فلان و بهمان... حالا شاید بعد از یه ده سال دیگه وبلاگ نویسی تونستم... الان که جرات ندارم... حتی اگه دهنم با این شراب فلفلی بی حس شده باشه... قلبم که انگار سی و چاهار پنج ساله که بی حسه... آخه چرا... چرا اینکارو با من کردین؟ مگه من آدم نبودم؟ مگه شما آدم نبودین؟ حالا من با این پرونده زیر بغلم چی کار کنم؟ کجا برم؟ کی منو راه می ده؟ برم به کی عارض بشم؟ هان؟ به کی؟

 

 

 

فشارم افتاده پایین می خوام برم یه کم شکلات بخورم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

 

امشب چه شبی ست، شب مراد است امشب

خانه عمه افشانه و برادرش را که جمع و جور می کردند، از سوراخ سنبه های منزل برادرش نامه های عاشقانه ای را که کازینش برایش نوشته بود، شصت و چهار سال پیش و از آلمان غربی فرستاده بود پیدا کردند. نامه هایی که بعضی هاشان باز شده بودند، و بعضی هاشان، نه. نامه های عاشقانه مردی که در غربت، از قربت برای افشانه خانم می نوشت. نامه هایی که وسط راه دزد بردشان، یا باد، یا پستچی. نامه هایی که باخودنویسی با جوهر آبی نوشته شده بودند. جوهر آبی هرگز کمرنگ نشد. افشانه خانم، اما، پا به سن گذاشت. موهایش سفید شدند. چاق شد. مدام سردش می شد، و برای خودش دامن و روسری و شال و ژاکت بافتنی می بافت، در تمام روزهای گرم و طولانی تابستان، مبادا که زمستان سردش بشود. عمه خانم را دوست داشتم به خاطر عیدی های اجق وجقی که به من می داد. گل سینه هایی برایم می خرید که من دوستشان داشتم و تنها او بود که عقلش می رسید من گل سینه مرواریدی نگین دار طلایی دوست دارم. همه می گفتند که اینها را خاله خانباجی ها به خودشان وصل می کنند. اما هم من و هم عمه افشانه می دانستیم که وقتی چشمهایمان را تنگ می کنیم و به نگین های درشت آن گل سینه خیره می شویم، تویشان چیزهایی را می بینیم که هیچ کس توی دنیای واقعی و با خیره شدن به اسکناس های عیدی نمی دید. نامه ها کشف شدند، راز هرگز گرم نشدن افشانه خانم با آنهمه بافتنی که بر تن داشت، نیز، کم کم، لابد. و همه فکرمان این شد که چه گذشت بر افشانه خانم در این هشتاد و نه سال وقتی در لحظه لحظه زندگی اش به فکر آشنای دور غریب قریب بود. دمپایی های نعلینی شکل چرم زرشکی اش به هیچکدام از بافتنی های تنش نمی آمدند. و همیشه زیرشان، جوراب پشمی می پوشید. دلم آتش می گیرد از دست و بال مدام یخ زده عمه و جگرم سوراخ می شود وقتی که توی ماشین در این شب بادی و بارانی رانندگی می کنم و فکر می کنم که افشانه خانم در تمام لحظه های شصت و چهار سال اخیر، تنها بود، عاشق و آرام. و حتی یک ثانیه هم گرم نشد... دستی به مروارید گل سینه می کشم، و شمعی زرشکی کنار پنجره برایش روشن می کنم. بوی سیب خانه را می گیرد... غروب پاییز هشتاد و نه





+ نارنج ... ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

آقای ببیش!

 

یا از من ناامید شدی، یا من رو از یاد برده ای.

برای همیشه.

 

سالهای اول که اومده بودم اینجا برام نامه می دادی. و پشت صفحه رو برای بچه ها تنها نقاشی رو که بلد بودی می کشیدی: کوه، خورشید خانم درخشان خندان بین دو قله کوه، رودخونه ای که از کوه می رفت پای درختی و کلبه ای که از دوکشش دود می یومد بیرون و پنجره هاش پرده های منگوله ای داشت. و درختی تنومند که تابی ازش آویزون بود. و مرغابی غول آسایی که با کمک عدد چاهار کشیده بودی.

نامه ها کم شدند و بالاخره ناپدید.

صندوق پست فلزی و خاکستری و سرد ما فقط توش صورتحساب پیدا می شه، حالا.

 

یه بار مامی به من گفت شیش هفت سال پیش، که بابات این آهنگ رو می شنید و گریه می کرد و بی قرار تو بود.

می گفت که گفتی که من برای عید می یام. و نیومدی.

 

وای گل سرخ و سپیدم کی می‌آیی؟
بنفشه برگ بیدم کی می‌آیی؟

 

من همون روز بلیط گرفتم و با بچه ها اومدیم به دیدنت.  

من که اومدم سی دی رو دادی من بیارم باخودم اینجا.

از دست من و سی دی و دوری و بی قراری خلاص شدی، انگار.

دیگه کسی به من نگفت که تو دلت برای من تنگ شده و می خوای منو ببینی.

من از اون سال دیگه پامو نذاشتم تهران. (شششششششش! من با تهران قهرم که همه عزیزای منو گرفته قایم کرده تو خودش.)

 

من نیومدم.

تو نیومدی.

ما نیومدیم.

 

دل نمی دونه چه کنه با این غم.

 

امروز رفتم این سی دی رو در آوردم که گوش بدم. من بودم. لیوانی شراب بود. غروب شنبه غرتبی بود. شمعی بود. و هزار درخت کاج که دوره ام کرده بودند.

 

ای کاش می خوابیدم.

تو رو خواب می دیدم.

 

یا از من ناامید شدی، یا من رو از یاد برده ای.

برای همیشه.

 

می رم و وای میستم جلوی نامه های قبلیت که قابشون کردم و زدم به دیوار اتاقم. به این فکر می کنم که چی شد که دیگه به من ننوشتی. چرا از من قهر کردی؟ تو هم با من قهر کردی؟ آخه چرا؟

 

من نیومدم.

تو چرا نیومدی؟

من وقتی با بچه هام قهر می کنم، نیم ساعت بعد می رم دم اتاقشون منت کشی.

تو که اگه لب تر می کردی من از پای هواپیما رو تا دم خونه واست گل می ذاشتم.

تو چطور می تونی قهراتو با من ادامه بدی؟

هفت سال؟

فکرشم نمی کردم.

 

نه من اومدم، نه تو رنج سفر به خودت دادی.

همین شد که ما از هم دور شدیم.

هفت ساله.

 

یا از من ناامید شدی، یا من رو از یاد برده ای.

برای همیشه.

 

 

 

 هفت ساله که به یاد خوراک مرغ هایی که برام درست می کردی، خوراک مرغ درست نکردم. و امسال هم برام از فسنجون دستپخت خودت نفرستادی. من براش تو فریزرم جا باز کرده بودم. لحظه ای که چند وقت پیش تصادف کردم، به این فکر کردم که دیدی ندیدمشو رفتم؟

 

یا از من ناامید شدی، یا من رو از یاد برده ای.

برای همیشه.

 

 

من عشق به بچه هامو، مقاومت رو، صبوری رو( اندکی که دارم) از در رونده شدن و از پنجره تو اومدن رو از تو دارم. بچه های من، صجانه هاشون رو، ساندویچ هاشون رو با پاکت نقاشی شده با ماژیک در صبح زود روزهای سرد و خفه مدرسه رفتن، آلبالوپلوهایی رو که براشون درست کردم، املت های خوشمزه و میوه های شسته شده توی سبد های حصیری، هفت سین های خوشگل رنگارنگ با گلهای بیدمشک و لاله های سرخ و زرد رو از تو دارن.

و من با ایستادن و توقف کردن جلوی نامه های قاب شده از دست خط تو و عکس سیبیلوی تپل و مهربون تو آرامش می گیرم تو روزهای سرد و دلتنگ دوری و خستگی و پاهای خیس خورده پیر پیری شده.

 

تو نیا.

من نمی یام.

ما نمی یایم.

تو نیا.

من نمی یام.

ما نمی یایم.

اما تو نمی تونی خودتو از من بگیری.

دست تو نیست.

از در بندازی بیرون، من از پنجره می یام تو.

تو نیا.

منم نمی یام.

 

 

یا از من نامید شدی، یا من رو از یاد برده ای.

برای همیشه.

 

 

دل نمی‌دونه
چه کنه با این غم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٠
comment نظرات ()

 

 

 

 

           ***                                                        

 

 زن روزها که از سر کار می آمد می رفت پیاده روی. گاهی از کنار رودخانه و دریاچه زیبایی رد می شد. گاهی از کنار کمربند سبزی که از تویش بوی علف گرم و آفتابخورده، خاک تیره مرطوب داغ، شکوفه های تمشک وحشی و تاپاله سگ و لابد زنبور و پروانه می آمد. نفس عمیقی می کشید و به موزیکش گوش می داد. و می رفت برای خودش.

زندگی زن معمولی و آرام بود.  مدتی بود که دادی که  از خانه شان بلند می شد، مربوط بود به خاموش کردن پلی استیشن و بسه دیگه بیا بیرون از حموم بچه چقدر زیر دوش وای میستی.

 

           ***                                                        

 

زن گاهی توی فکرش و بعد توی حرفهایش ادای آدم های روشنفکر را در می آورد. و افراد خانواده اش را دعوت به روشنفکری می کرد. مثل پیغمبرانی که مردم جاهل زمانشان را به توحید دعوت می کنند.  

 

           ***                                                        

 

زن قدم به چهل سالگی می گذاشت و به بیست و یکمین سال زندگی مشترکش با مرد. زن از شر و شور خسته شده بود. زن به خیالش رسید، یک روز، که این مرد اهل شر و شور نیست. و اهل عاشقی. و اهل موزیک با صدای بلند گوش دادن. و اهل قهقهه های بلند و گریه های صدادار و قهر و آشتی کردن و اهل از هم عصبانی شدن به حد انفجار و بعد به فاصله دو ساعت سه بار بغل هم خوابیدن. چند وقتی هم می شد که با اهل این چیزها نبودن مرد داشت با خودش به صلح می رسید. اولش مثل خفه خون گرفتن بود. بعد خفه خون دائمی شد. و بعد کمی راحت تر می گذشتند روزها و بخصوص شب ها.

 

           ***                                                        

 

روزها همه می رفتند سر کار. عصر ها همه می آمدند. غذایی می خوردند. ورزشی. دوشی. تلویزیونی می دید، زن. مرد پای اینترنت اخبار ورزشی می خواند. مسابقات فوتبال لیگ برتر استان آذربایجان شرقی و خراسان مرکزی را دنبال می کرد. زن حوصله اش سر می رفت. خوابش هم می گرفت. برای خودش بلند می شد می رفت توی تختش و می خوابید. لابد مرد هم می آمد می گرفت می خوابید، چند دقیقه بعد.   

زن صبح ها بلند می شد. غذای ظهر همه را حاضر می کرد. صبحانه را می گذاشت روی میز. همه را از خواب بیدار می کرد. تا همه با قدمهای سنگین از تختشان بیایند بیرون و بروند جیش کنند و مسواک بزنند و لباس بپوشند و بیایند سر میز، زن قهوه اش را و صبحانه اش را خورده بود در حالیکه اخبار گوش می داد.

 

           ***                                                        

 

صبح یک روز اواخر بهار بود. هوا عالی بود. صدای بلبلها از بیرون می آمد. بوی برگ درختها از کوچه به آشپزخانه می رسید. زن صبحانه را آماده کرده بود. نهار همه را توی پاکت گذاشته بود. قهوه درست کرده بود. توی دلش به خودش گفته بود که به به چه هوای لطیفی و چه بوی قهوه ای و چه نان برشته ای. مرد آمد توی آشپزخانه. نه دقیقه و نیم زود تر از همیشه. زن داشت لقمه اول را توی دهانش می گذاشت که مرد به زن گفت تا دو تا نیمرو درست کند که با هم بخورند. زن از جا پرید. نان و پنیر خودش را از هولش ریخت توی سطل آشغال. نیمرو ها را درست کرد. دو تایی با هم نشستند سر میز. نیمرو. نان برشته. قهوه. نمک.

گوینده اخبار هم برای خودش حرف می زد.

مرد لقمه آخر سفیده تخم مرغ و نان برشته را گذاشت توی دهانش. فنجان قهوه را برداشت. هورت کشید.

گوینده اخبار هم برای خودش حرف می زد.

مرد از زن پرسید که آیا یادش هست که نوزده سال پیش شب پیش از زایمان اول زن، برایش از دو تا از دوست دختر های سابقش حرف زده بود یا نه. 

گوینده اخبار برای خودش حرف می زد.

زن گفت که یادش هست.

مرد گفت که الف- دال دیشب برایش یک پیغام روی فیس بوک داده است.

گوینده اخبار برای خودش حرف می زد.

زن قهوه اش را هورت کشید. رفت فنجانش را پر کرد. و گفت که چه جالب که این روزها همه دیگر می توانند هم را پیدا کنند.

به راحتی.

به آسانی.

گوینده اخبار هم برای خودش حرف می زد.

 

           ***                                                        

 

عصر که همه برگشتند باز هم حرف الف- دال پیش کشیده شد. دختر زن و مرد وقتی که این مسئله را شنید، پرسید مگر توی پروفایل مرد ننوشته که متاهل است. وقتی که پرسید از پدرش که می خواهد چه کار کند و آیا الف- دال را اد می کند یا نه، مرد گفت که بستگی به زن دارد. هر کار که زن بخواهد، مرد همان را می کند.

مرد زن را شوکه کرد.

مرد توپ را انداخت توی زمین زن.

مرد زن را انداخت توی هچل.

مرد باهوش زن را بازی داد.

زن بازی خورد.

زن گیج و منگ و حرصی رفت و الف- دال را به فیس بوک مرد اد کرد.

زن اول از همه رفت و عکس های الف- دال را توی پروفایلش دید.

زن با انگشت هایش حساب کرد که الف- دال ده سال از زن بزرگتر است.

زن با نگاه اول دید که الف- دال بوتاکس زده است. و دماغش را عمل کرده است.

زن دید که الف- دال هم خوشگل است و هم خوش عکس.

زن دید که الف- دال دو تا بچه بزرگ دارد.

زن باز برگشت و نشست و خیره شد به عکس های الف- دال.

الف- دال حلقه ای بر دست نداشت.

در هیچ عکسی الف- دال مردی در کنار خود نداشت.

الف- دال روز اول فقط سه عکس در فیس بوکش داشت.

از فردای آن روز مدام به عکس های الف- دال توی فیس بوک اضافه می شد.

دوستان و فامیل الف- دال هم زیر عکس های اضافه شده قربان صدقه مهربانی و زیبایی الف- دال می رفتند.

زن پایش که به فیس بوک می رسید، دلپیچه و اسهال می گرفت. هر بار.

زن روزی صد بار به خودش می گفت که گه خورده که روزی روزگاری ادای آدم های روشنفکر را در آورده است.

زن با خودش می گفت که غلط می کرده است که فکر می کرده که احساس امنیتش بیشتر از آنی است که بخواهد از یک زن دیگر که آنور دنیا است و ده سال از خودش بزرگتر است بترسد. بعد هم  زود حرفش را پس میگرفت و پشیمان می شد.

زن فکر می کرد که می تواند افکار مرد را از روی صورت پوکر بازانه مرد بخواند.

نمی توانست.

برای همین گاهی مثل مار به خودش می پیچید.

زن در تمام مدت به خودش سوزن و سیخ و این چیزها می زد که من چه کردم و کجای کارم درست بود و کجای کارم اشتباه بود. لیست اشتباهات سر به آسمان می زد همیشه. بعد هم پاره می شد و می رفت توی سطل آشغال.

و بعد فیس بوک.

و بعد خیره شدن به عکس های الف- دال.

زن تمام زوایای ظاهر الف- دال را از حفظ بود.

زن به چشمهای الف- دال توی عکسها خیره می شد بلکه بتواند بفهمد که الف- دال چه جور آدمی است. نمی توانست بفهمد. بعد به خودش می گفت که اگر می فهمیدی که کارت به اینجا نمی کشید.

زن خودش را خفه می کرد که به مرد چیزی بروز ندهد.

مرد یک بار دو تا لیوان بزرگ مشروب خورد.

مرد در حالت مستی شروع کرد از الف- دال حرف زدن.

زن مشروب نصفه خورده خودش را هم خالی کرد توی لیوان مرد.

زن دید که مرد حرف می زند.

زن دید که مرد حرف زدن بلد است.

زن دید که مردی که بیست سال در کما بود، به محرکی پاسخ داد. بالاخره.

زن دید که مرد پرحرفی می کند.

زن دید که چشمهای مرد می درخشند.

زن پیش خودش فکر کرد که چه اشتباهی که فکر می کرده درخشش چشمها چقدر با شکوه و رویایی است.

رویایی نیست.

بد است.

حسادت آور است.

گیج کننده است.

اسهال آورنده است.

 

           ***                                                        

 

مرد باهوش نامه های الف- دال را به زن نشان می داد.

زن خر می خواند.

نفسش بند می آمد.

زن می دانست که هر وقت مرد نه دقیقه زود تر بیاید پای میز صبحانه و به زن بگوید که یک نیمرو درست کند تا با هم بخورند، معنی اش این است که دیشب که زن رفته است بخوابد، مرد نامه ای از الف- دال داشته.

برقی.

 

           ***                                                        

 

زن دلش می خواست که از مرد انتقام بگیرد.

می خواست خروار خروار حسادت توی رگهای مرد تزریق کند.

زن پیش خودش گفت که می رود و فیس بوکش را راه می اندازد و شروع می کند به سرچ.

زن، اما دید که حال و حوصله ندارد.

زن یکبار توی عکسی دید که لاک ناخنهای دست الف- دال رنگ لاک ناخنهای پای خودش هست.

رفت لاک را پاک کرد.

ناخنها را هم از ته گرفت.

کفشهای جلو باز تابستانی را هم کرد توی یک کیسه زباله و گذاشت توی انباری.

زن از ضعف خودش خجالت می کشید.

زن یکبار رفت جلوی آیینه و چند بار بلند با خودش گفت که برایش مهم نیست. که گوربابای همه. هر بار که می گفت صدایش بالاتر می رفت. و بیشتر می لرزید.

 

           ***                                                        

 

یکروز صبح که با هم نیمرو می خوردند، مرد به زن گفت که عاشق الف- دال نیست. چون الف- دال بیست و شش سال پیش چند بار به او دروغ گفت. مرد گفت الف- دال زن های مینتننسی بوده و برای یک دانشجوی یک لا قبا امکان نداشت که با الف- دال دوام بیاورد. مرد گفت با متولدین سال ببر نمی شود خیلی راحت کنار آمد.

گوینده اخبار هم برای خودش حرف می زد.

 

           ***                                                        

زن حامله شد.

زن مدام استفراغ داشت.

زن دنبال اسم برای بچه می گشت.

زن ویار شراب داشت.

زن دلش می خواست بچه اش را زود به دنیا بیاورد.

زن برای بچه اش لباس می بافت.

زن برای دوران حاملگی اش کفش راحتی خرید.

زن دائم برای سلامتی مادر و بچه دعا می کرد.

زن برای باهوش شدن بچه اش کندر می خورد.

زن دوبینی پیدا کرده بود.

زن به مرخصی زایمان فکر می کرد.

زن به گریه های شبانه بچه توی راه فکر می کرد.

به دلدردهای شبانه اش.

زن گاهی لرز داشت.

زن بیشتر وقتها تب داشت و بعد هم عرق می کرد.

تن زن بیشتر وقتها خیس بود.

زن به شیر دادن به بچه اش فکر می کرد.

زن به جنسیت بچه اش فکر می کرد.

اگر بچه مارمولک بود، چه؟

اگر گوساله بود، چه؟

اگر جوجه بود، چه؟

اگر بچه سوسمار بود، چه؟

اگر کره اسب بود، چه؟

اگر بچه زنبور بود، چه؟

زن به حضانت بچه اش فکر می کرد.

زن گاهی می خواست بچه اش را بالا بیاورد. وقتی که جنین می آمد و در گلویش می ایستاد و راه نفس زن را بند می آورد. بعد دلش برای بچه عق زده شده اش می سوخت و باز قورتش می داد.

زن مدام دستش روی شکمش بود.

زن گاهی مدت طولانی زیر دوش می ایستاد و آب را داغ و بعد ناگهان سرد می کرد.

زن می دید که بچه اش دارد خونش را می خورد.

زن می فهمید که بچه اش دارد املاح و مواد معدنی بدنش را تمام می کند.

زن رفت و برای خودش ویتامین و قرص آهن خرید.

زن جلوی آیینه به سینه های پر شیرش نگاه می کرد.

زن به عطر خوشبویی فکر می کرد که هنوز نخریده بود و می خواست بعد از دنیا آمدن بچه برای خودش بخرد که بوی ترشیدگی شیر را از بدنش دور کند.

زن به افسردگی بعد از زایمان فکر می کرد.

زن به تمام شدن مرخصی زایمان فکر می کرد.

زن به ثبت نام در کلاس ورزش بعد از زایمان فکر می کرد.

زن به پتوی زرد لیمویی نرمی که برای بچه اش خریده بود دست می کشید.

زن روز به روز سنگین تر می شد.

زن تا سرش را بلند می کرد، سرگیجه می گرفت.

زن می دانست که بالاخره می زاید.

زن غذاهای تند می خورد که دهانش بسوزد اما زود تر بزاید.

زن دلش کمی برای بچه ای که تندی غذا توی شکمش دهانش را می سوزاند، می سوخت.

 

           ***                                                        

 

زن می خواست بزاید.

 

           ***                                                        

 

اگر بچه اش پلنگ بود، چه؟

 

           ***                                                        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نارنج ... ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد