نارنج

کوچه پشتی

من وقتی که می خواهم از چیزی لذت ببرم، اول باید خیالم راحت باشد که بچه هایم همه چیشون رو به راست. باید خیالم راحت باشه که خونه رو تمیز کردیم، توالت ها را شستیم و خونه رو گردگیری کردیم. کیسه زباله را از آشپزخانه بیرون ببرم و کیسه تمیز به جاش بندازم. کمد لباسام مرتب باشه. دوش گرفته باشم. نرم کننده به موهام زده باشم. کرم به صورتم زده باشم. ناخنای دست و پام مرتب باشن.  تا بتونم بگیرم بشینم و از رب دوشامبر حوله ای که  تازه خریدم، لذت ببرم. بپوشمش بیام پایین. قهوه دم کنم. بشینم صبحانه بخورم. و از پوشیدن این رب دوشامبر آبی نو حالم جا بیاد. حالا اگه بیام ببینم که شیری که تو قهوه می ریزیم تموم شده، دیگه نه قهوه بهم می چسبه نه اون رب دوشامبر نو. گند زدن با این بچه بار آوردن به خدا...  چند شب پیش نشسته بودم و تو فکر بودم که دیدم یکی از دخترایی که تقاطع هیستینگز و گور وای می ایسته،  اومد تو. معمولا بعد از هر مشتری می یاد تو. می ره تو اتاقش. بعد می ره تو آشپزخونه. یه لیوان اب پرتغال می خوره. یه سیگار می گیره دستش، لای دو تا انگشتش. اما روشنش نمی کنه. بعد می ره بیرون. وای می ایسته کنار دیوار بلند و آجری ساختمون. سیگاره رو روشن می کنه. بعد باز می یاد تو. می ره سراغ یه دختر دیگه که امشب نمی دونم چرا کار نمی کنه. یه چیزی سریع می ذاره جلوش. می ره برای مشتری بعدی وایسه تقاطع هیستینگز و گور. ساعت یازده و نیم که اومد تو، رفت تو آشپزخونه. برای خودش آبمیوه ریخت. پوره سیب زمینی و یه برش گوشت و کمی سبزیجات رو ریخت توی یه بشقاب و گذاشت تو ماکروفر گرم بشه. رفت تو اتاقش. لباس عوض کرد. اومد بیرون. لخت بود. و فقط یه رب دوشامبر تنش بود. قرمز و بی رنگ. با یه جفت جوراب حوله ای. کیفش رو دوشش بود. نشست توی اتاق ناهار خوری با بشقاب غذای گرم شده سرد جلوش. آبمیوه رو سر کشید. یه نفس. یه کوه غذای نخورده جلوش مونده بود. تمام صورتش زخم بود. دستاش هم. پاهاش هم. زخمای گرد کوچیک. قرمز مایل به قهوه ای. دور ناخناش سیاه بود. دستشو می کشید به لبه های رب دوشامبر قرمز بی رنگ بی بند کمر. می گفت اینو خوب به موقع گیر آوردم. دوستش دارم. از توی لباسایی که تو بک الی یکی جا گذاشته بود ورداشتم. جنسش خوبه. توش راحتم. 

+ نارنج ... ; ٥:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٧
comment نظرات ()

← صفحه بعد