گونی قهوه ای
گربه را گرفته اند و انداخته اند توی یک گونی. در گونی را هم محکم بسته اند و پرتش کرده اند یک گوشه همان اتاق.
زن سوار چرخ و فلک شده است. می رود بالا. از آن بالا احساس می کند دنیا را توی مشتش دارد. همه چیز توی دست هایش جا می گیرد از بس که همه چیز کوچک است، از آن بالا. زود مشتش را می بندد که از دستش بیرون نرود آنچه که دارد، آن بالا که هست. چرخ و فلک می چرخد و زن را به پایین می آورد. جایی که همه چیز به یک باره بزرگ می شود.
و زن کوچک می شود.
مشت را باز می کند. چیزی در کف دستش نمانده است. باز مرد چرخ و فلکی می چرخاند.
زن را.
و دنیایش را.
و زمین را.
و زمان را.
هنوز بهت زن از پایین آمدن و مشت خالی شده اش و ته دل هری فروریخته اش کم نشده که با شدت می رود بالا. باز به آن بالا که می رسد می بیند که به طرز حیرت آوری یادش رفته کوچک بودن خودش را وقتی به پایین کشیده شده بود. از آن بالا شهر زیر پایش هست و درخشش چراغ های روشن شهر مثل دانه های الماس می شود برایش.
در اتاق باز می شود. کسی می آید تو و گردن گره خورده گونی را می گیرد. دور سرش می چرخاند، آن را. و بعد گونی را که گربه را تویش انداخته بود، محکم می کوبد به دیوار های سیمانی اتاق. گربه دردش می گیرد. گربه خودش را پنجول می زند. گربه توی گونیی که مدام می خورد به دیوار های سفید ونگ می زند. جیغ می زند. هوار می زند.
گربه داخل گونی دردش می گیرد.
گربه داخل گونی که مدام به در و دیوار اتاق سیمانی کوبیده می شود از خودش و گونی و دردش و پنجول های بی خاصیتش، که فقط خودش را زحمی می کنند و بس، حالش به هم می خورد.
زن باز به پایین آورده می شود. گردن بند الماسی را که از آن بالا برای خودش آورده، می بخشد به مرد چرخ و فلکی برای یک دور اضافه. مرد گردنبند الماس را می گیرد. و زن را باز بالا می فرستد. زن آن بالا، دنیا را در مشت خودش می گیرد، یک بار دیگر. آن بالا همه چیز رو به راه است. حال زن خوب است. زن نگران پایین آمدن است.
حالا دیگر گربه داخل گونی که محکم از بیرون گره زده شده و محکم به درو دیوار اتاق سفید سیمانی کوبیده می شود، استفراغش و خونش و گه و شاشش با هم آمیخته شده اند.
گربه دیگر نا ندارد که حالش به هم بخورد.
مرد گونی را می اندازد کنار دیوار سفید. گره گلوی گونی را باز می کند.
گربه نا ندارد که از توی گونی بیاید بیرون.
گربه می ماند همان تو.
برای وقتی که کسی بیاید و باز در گونی را محکم ببندد و بکوبدش به این طرف و آن طرف. دماغ گربه به بوی خون و استفراغ و شاش عادت کرده.
زن که از چرخ و فلک پیاده می شود، سرگیجه دارد. نمی فهمد که بالا هست و یا پایین. تلوتلو خوران راهش را می کشد و می رود.
روکش آب طلا
در این بعد از ظهر یکشنبه آرام درخت های کاج را باد دارد تکان می دهد و مخلوط برف و باران از لا به لای کاج ها به بیرون پرتاب مشود و می رود توی چشم و گوش آدم، حتی از پشت شیشه پنجره. بچه گربه چاق ننری که صاحبش گوشت لخم و درجه یک بهش می داد تا بخورد و مریض نشود و باعث حسرت گربه دارهای مجاور بشود. که همیشه پشم های چیده شده مرتب و تمیزی داشته باشد و گردنبندی خوشگل به گردنش. دریغ از گوله نخی که بچه گربه با آن بازی کند همه جا را به هم بریزد و به دست و بالش بپیچد و خرغلت بزند و خودش را برای صاجبش لوس کند. بچه گربه چاق و مرتب و سالم و ترسو و افسرده ای که حسرت گربه های چرک مردنی خوشحال (؟) را داشت و از آمدن صاحبش به اتاق هم خوشحال می شد و هم از او دوری می کرد و رویش را بر می گرداند. با هم آشنا نبودند. زنی حامله که سالها بچه اش را باخودش به همه جا می برد و می آورد و دلش نمی آمد که به دنیایش بیاورد. که حتی با شکم پر به دیوانه خانه بردندش و به تخت های برنجی با میله های بلند زنجیرش کردند و خواستند که بچه اش را بیندازد. بچه ای که سالها در شکم زن بماند و نه به دنیا بیاید، نه بالا بیاید و نه دفع بشود، از نطفه شیطان است و از ما انسان(؟) ها نیست. یا بگوید که پدر بچه اش کیست که بروند و بیاورند در حیاط پشتی دیوانه خانه زیر درخت های بی برگ تبریزی آتشش بزنند، و یا آنقدر به تخت برنجی زنجیر شده بماند که دیگر دست به شکمش نمالد و یادش برود که بچه ای در تن دارد و برود دنبال کار و زندگی اش. پدر و مادر بچه زن هر دو یکی بودند. و کسی این را باور نمی کردند. و زن مقاومت می کرد که بیهوش داروهای دیوانه خانه نشود تا مبادا بچه اش را از تنش بیرون بکشند. زن سال ها می شد که نخوابیده بود. راه می رفت. چشمهایش سال های بود از ترس اطرافش بسته نشده بودند و موهایش سال های بود که کوتاه نشده بودند. گربه عادت کرده بود که به دست و بال کسی زیاد نپیچد و خودش را برای کسی لوس نکند. برای خودش آرام بنشیند یک گوشه ای و از لای چشمش نگاه کند به دیوارهای خالی اتاق که پر بودند از تابلوهای نقاشی. یکی از این تابلوها غروبی بود نیمه ابری که در آن کشتی بادبانیی اسیر موجهای سیاه و سفید دریایی خسته شده بود و در آن بالا و پایین می رفت. گربه جوان از موج ها نگاه بر نمی داشت و از آنها می ترسید. زن جوان دست به شکمش می کشید و در کوچه ها راه می رفت و نمی شنید پچ پچ مردم را که جادوگرش میخواندند و دیوانه اش و کر و کور... زن سال ها بود که دنبال جایی می گشت که بچه اش را در آن به دنیا بیاورد، که کسی کاری به کارش نداشته باشد، که کسی آتشش نزند، که کسی گوشش را سوراخ نکند، که کسی حلقه ای به گردنش نیندازد، که بتواند برای بچه اش آواز بخواند، برایش گردنبندی از ستاره درست کند و بزرگش کند. گربه ای که به بازی راهش نمی دادند و راه خانه را بلد نبود و می ترسید که بیرون برود تا مبادا کثیف شود روزی رفت و حامله برگشت. نشست رو به روی دیوار خالیی که دریایی در آن از صدو دوازده سال پیش در تلاطم بود و کشتیی که صد و دوازده سال بود که در برابر غرق شدن مقاومت می کرد. بچه های لاغر بی اصل و نصبش را در برابر آن غروب سیاه و ابری به دنیا آورد که خدمتکار بیاید و با دو انگشت دمشان را بگیرد و توی گونی بیندازدشان و ببرد بریزدشان دور از بس که نانجیب زاده و لاغر و چرک بودند. گربه از آن روز نشسته است و چشم از آن غروب تاریک و ابر های سیاهش و دریای کف آلودی که در قابی از آب طلا گیر افتاده اند؛ بر نمی دارد.
سلطانی که شلوار جین تنگ می پوشید
عاشق این پسر پخمه گه همسایه شده بودم و خدا رو هم بنده نبودم. شونزده سالم بود و فکر می کردم که باسن آسمون پاره شده و این بچه ننه درس نخون افتاده پایین. صدای باز و بسته شدن در خونه شون که می پیچید تو بن بست قلب من شروع می کرد به تالاپ تالاپ کردن... هیجان بود و ترس و عاشقی و کمی شرم و خوشی و اشک و هراس... انگار که یه شیر نر با ابهت با اون نگاهش در خونه همسایه روبه رویی رو باز کرده بود و اومده بود بیرون و داشت با بزرگی و اصالت و نگاهی شاهانه و راه رفتنی اصیل توی بن بستی که خونه ما نبشش بود راه می رفت. می دونستم که این سلطان بن بست شهسوار کی می یاد و تو قلمرو خودش راه می ره و کی در قصر شاهانه اش رو باز می کنه و می ره تو. هلاک کفشای نوک تیز ازگلیش بودم و شلوار جین تنگش. یه روز که دیدم راکت تنیس دستشه و ترک موتور دوستش نشسته که بره تنیس برای اولین بار توی عمرم تصمیم گرفتم که تکونی به خودم بدم و ورزشی بکنم. رفتم معلم تنیس گرفتم و به لیست پروژه های ناموفق زندگیم یکی رو اضافه کردم. وقتی که سلطان ماشینش رو با تاید و ابر می شست و ماساژ می داد من از پشت پنجره کشیک می دادم و آرزو می کردم جای اون سطل پلاستیکی سبز دسته سفید باشم که مدام پهلوی سلطانه. یکی از روزای بهار شصت و پنج بود که من به هوای درس خوندن رفته بودم زیر درخت سیب لبنانی انتهای حیاط و داشتم از پشت دیوارای لبه سیمانی آجر بهمنی به در خونه شیر عزیزم نگاه می کردم که اومد بیرون. با شلوار جین تنگی که بلوزش رو توش کرده بود و کفشای نوکی تیزش و عینک خلبانیش. ماشینشو از تو گاراژ در آورد و پارک کرد دم در خونه شون. شیر شنگولی شده بود توی اون عصر بهاری دم کرده که همه کوچه رو بوی چمن های تازه و یاس زرد و به ژاپنی های لوس بی خاصیت پر کرده بود. در ماشین رو باز گذاشت و صدای آهنگش تو کوچه پیچید. "کفتر کاکل به سر، های های... این خبر از من ببر، های های..." سلطان شیر جلف بی کلاس، شروع کرد با این آهنگ بشکن زدن و کون بی ریختش رو به راست و چپ فرستادن. " کفتر کاکل به سر، های های... این خبر از من ببر، های های... بگو به یارم... نکن آزارم... بگو برگرده... چش به راشم من.... خاطرخواشم من..." یال و کوپال این شیر بچه ننه ببوی بی کلاس درس نخون با اون کاکلای ازگلیش ریخت و من باز برگشتم سر درس و زندگیم. کلاس های تنیس بعدیم رو هم کنسل کردم.
بوی اشک و ماتیک
امروز هم باز آن زن را دیدم. معلم مهد کودکم بود. امروز دیدمش باز. سال هزار و سیصد و پنجاه و سه بود. من گه ترین بچه بیچاره مهدکودک بودم. به هزار دلیل و هزار دلیل دیگر که در طول سی و هفت سال بعد از آن برای خودم تراشیدم، ماشین پدرم به سر کوچه مهد کودک که می پیچید اول دل آشوبه می گرفتم، بعد می شد دل پیچه، بعد می شد بغض، بعد می شد گریه، بعد می شد زار زدن، بعد می شد چسبیدن به دسته در ماشین، بعد می شد کشیده شدن روی سنگفرش خیابان، بعد می شد فغان، بعد می شد رفتن به دفتر مدیر مهد کودک، بعد می شد نشستن و خیره شدن به مدیر پتیاره و کفشهای پاشنه بلندش. که به خیالم می رسید که دارد به شوهرش خیانت می کند. دلم می خواست که شوهرش یباید و خفه اش کند به خاطر خیانتش به بشریت. و در مهد کودک تخته بشود. امروز آن زن را دیدم. توی سوپرمارکت وقتی که داشتم دنبال ماکارونی درشت می گشتم. سال هزار و سیصد و پنجاه و سه بود و من با بقیه بچه های مهد کودک رفته بودم به سینما. سالن نیمه تاریک بود و من باز هم زار می زدم. حساسیت همه معلم ها به زار زدن های من مستهلک شده بود. و من هر چند دقیقه یکبار نفسی تازه می کردم و زارزدن را شروع می کردم. گوشه چشم هایم می سوخت. قطره های اشک هر چه بیشتر می آمدند داغ تر و شور تر می شدند. یک لحظه دیدم از لای اشک و آه و خون و فغان که معلم مهدکودک موهای سیاه بلند و فرفری اش و را با عشوه به عقب زد، جعبه پودرش را در آورد از توی کیفش، و ماتیکی هم. ماتیک قرمز. موی سیاه فرفری بلند. لبخند. گردنبند بلندی که برجستگی سینه هایش آن را به بالا برده بود و بعد انداخته بود پایین تا نزدیک دکمه شلوار جین پاچه گشادش. امروز دیدم این زن را در سوپر مارکت لای قفسه پاستاها. با سبدی پر از خوراکی، دسته ای گل، یک مجله کازمو، و چندین بسته پفک و چیپس. اول دل آشوبه گرفتم. بعد دلپیچه. و بوی تافت و ماتیک لانکوم قرمز پیچید توی سرم. تمام بعد از ظهر لابه لای گردنبند های دراز، دنبال آنی می گشتم که برجستگی سینه می بردش بالا و بعد می اندازدش پایین تا برسد به دگمه شلوار.
آن بچه- کولی نشئه
پشت چراغ قرمز جهان کودک ایستاده بودیم با جهانی از رویا و وسوسه و هوس و کودکی... کولی بچه به کول چرک با چادر نماز پاره پاره یک اسفندگردان فلزی را آورد و تقریبا فرو کرد توی ماشین، از لای شیشه باز. زیر لب چیزی را ونگ ونگ می کرد... دعا، ورد، جادو، نفرین، شعر... هنوز نفهمیدم... نظرم مدام عوض می شود. گاهی فکر می کنم دعایم کرد، گاهی فکر می کنم نفرینم کرد، گاهی فکر می کنم جادویم کرد، گاهی هم فکر می کنم که زیر لب می گفت جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم. مدام نظرم را عوض می کنم. دیشب فکر می کردم که نفرینم کرد، کودکی ام را از من گرفت. رویا هایم را هم از تنم می خواست بکشد بیرون و بریزد توی اسفند دودکن فلزی اش. من می کشیدم از این طرف، زن کولی می کشید از آن طرف... موی هم را کشیدیم، سر هم جیغ می زدیم. به هم دندان غروچه می کردیم. من سخت چسبیده بودم به رویاهایم و نمی دادمشان که دود بشوند. کودکی ام را هم کودکی کرده بودم که داده بودم. دودی که از اسفنددودکنش می آمد و می رفت توی چشمم و سرفه ام انداخته بود و بوی نینا ریچی را می خورد، دود کودکی سوخته ام بود که می رفت توی حلقم. این یکی را دیگر محال بود که بدهم برود. رویاهایم مال من بودند. دوستم از کیفش اسکناسی در آورد و داد به زن شندره پوش کولی و بچه بی حالش که نشئه دود کودکی های دودشده و رویاهای دزدیده شده ما بود. نگاهی کرد، زن کولی به من. دستش شل شد. و من کشیدم از دستش بیرون رویاهایی را که می خواست از من بدزدد. زیر لب چیزی گفت. نفرین... دعا... وقتی که آمدم تو را ببینم، بوی نینا ریچی نمی دادم. بوی کودکی سوخته ام را می دادم. اما مشتی را که هیچوقت جلوی تو باز نکردم، تویش رویاهایی را داشتم که مال خودم بودند و خودم زاییده بودمشان در سه سالگی، در پنج سالگی، در نه سالگی، در دوازده سالگی و در شانزده سالگی، بزرگشان کرده بودم و به جایی رسانده بودمشان. مشتم را محکم و سفت بسته بودم و تو هرگز نفهمیدی که تویش آرزوهایی را دارم و رویاهایی را که خودم باردارشان شدم، خودم زاییدمشان با درد فراوان و خودم به بار نشستنشان را نشستم. تو رفتی و هزار فکر کردی از آنچه که در مشتم بود... هزار سال دیگر هم پرس و جو کنی، نخواهی فهمید که مشت باز نشده من پر از آرزوهایی هست که من باید روزی آنها را به خودم پس بدهم. زن کولی دعایم کرده بود...
شب تعطیلی مهرماهی هست که من تویش نشسته ام و تصمیم دارم که خودم را با شراب خفه کنم... لامصب آدم را خفه هم که نمی کند... فقط منگ می کند و فردا صبح به سردرد می اندازد... کاش طنابی بود برای خفه کرده شدن که می شد ریختش توی این لیوان زیبای بلور تراش خورده و سر کشیدش به جای آنکه دور گردن پیچیدش و گره مخصوصی بهش زد و لگدی به چاهار پایه و تازه آدم وسط های کار پشیمان هم می شود و یاد مادر و پدرش می افتد و یاد بچه هایش می افتاد که چقدر از کار و زندگیشان می افتند و ناراحت می شوند و بعد آدم یاد این می افتد که هنوز وصیت نامه ننوشته، کشوی میز اداره اش را جمع و جور نکرده و فلان تکلیف درسیش را انجام نداده و گوشواره های نقره اش را به دخترش نبخشیده و سی دی هاش را به پسرش نسپرده... آدم به اینهمه کار انجام نداده که فکر می کند از خیر طناب و چاهارپایه می گذرد... برای خودش لیوانی دیگر از شراب می ریزد و تف می اندازد به روح پدر پدرسوخته زن میان سال زشت عینکی مغازه شراب فروشی که گفت این شرابی را که می برم خودش هم هر شب می برد خانه و می خورد و خیلی هم عالیست... فکر کنم همین زر را برای همه مشتریهایش می زند که توی کیسه ای در دست چپشان یک بسته گوشت چرخکرده و یک پیاز و دو تا گوجه فرنگی دارند، صرفنظر از اینکه چه شرابی را می خرند. فقط هر چه گران تر باشد، تعداد شیشه هایی را که این زن هر شب می برد و تنهایی سر می کشد بیشتر می شوند. مرده شور برده به آدم که نمی گوید که این شیشه شراب جای طناب گره خورده و چاهارپایه را نمی گیرد که نمی گیرد. حالا حواسم می رود پی دو انسان محترم و عاقل و بالغی که دارند در دو گوشه این شهر برای خودشان راه می روند و زندگی می کنند و نفس می کشند و دوستی می کنند و می نوشند و می بوسند و بوسیده می شوند و دلزده می شوند و نفس کشیدن یادشان می رود و دنبال شراب طناب نشان می گردند و باز می نوشند و چاهارپایه را فراموش می کنند و بوسیدن را به یاد می آورند و نفس می کشند... و اینکه همه اینها روزی توی تن من بودند و من آنهار را هبه کردم به این دو موجود بزرگ دوست داشتنی و آنها را هبه کردم به این دنیایی که بی صبرانه منتظرشان بود... خیلی دلم می خواهد که گوشواره نقره و سنگ لاجوردم را ببخشم به این دختر زیبایی که دنیا از داشتنش به خود می بالد و سی دی های الویس را بدهم به پسری که دنیا را خوشبخت می کند، روزی. اما چاهارپایه و طناب را که گم می کنم، یادم می آید که اگر سی دی ها را بدهم و گوشواره را، نه شب های تعطیلی ام دیگر پر می شوند و نه روزهایم نقره ای و آبی... خاک بر سر زن زشت شراب فروشی که دروغکی گفت شرابش خوب است. یک شیشه اش را سر کشیدم و حالا فقط سرم گیج می رود و حتی نمی توانم به یاد بیاورم که آیا این دختر زیبا گوشواره های نقره مرا که مزین به یشم سبز بود، پس آورد و یا دزدید و برد...
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
داغ ماتمهاست بر جانم بسی
امشب باز اومدم به سراغ نارنج عزیزم... رفیق روزهای تنهایی من... رفیق بچه بازی، لات بازی، کولی قرشمال بازی و پدرسوخته بازی در آوردن هام... نیومدم که از این بازیها در بیارم... اومدم که دلتنگی تو این جمعه شب داره منو از پا در می یاره... درست وقتی که فکر می کردم دارم آدم خوبی می شم، دیدم که هنوز آدم قبلی هستم... تمام این اضطرابهایی که این سال ها با خودم حمل می کردم، تمام دمدمی مزاج بودن هام، هول و هراسم از تنهایی رو حالا می دونم از کجا اومده... هر چند که تاثیری هم نداره دونستنش... اما می دونم... از دست اون شرایطی که منو به این روز انداخت عصبانی ام... نه از دست اون آدم... هر چند که عکس شش در چهار اخموی اون آدم با گل سینه طلا و یاقوت و موهای میزان پیلی شده رو سنجاق کردن به پرونده این بچه خل دروغگوی خائن تپل جاه طلب تنهای مومشکی متقلب مهربون خیال پرداز بلند پرواز. این پرونده ای که دادن زیر بغل من هزار ساله که داره هی سنگین ترو سنگین تر می شه... کمرم درد می گیره از اینور اونور بردنش... اما مال منه... کسی دیگه حاضر نیست بهش دست بزنه... مردم چه بی رحمند... حالا می فهمم که من چرا هیچوقت توی عمرم عاشق نشدم... اصلا نمی دونم عشق یعنی چی... نمی دونم دوست داشتن واقعی و بدون نیاز یعنی چی... نمی دونم عاشق شدن و حمل کردن عاشقانه جنین آدمها تو تنم یعنی چی... من همه عمرم نیاز داشته ام که از گردن هایی آویزون بشم... که شدم... حالام نشستم اینجا به یه لیوان بزرگ بانکه ای از شراب قرمز و دارم از سه چاهار سالگی خودم رو شخم می زنم می یام جلو... و این وسط هی بیلم می خوره به سنگای سفتی که آدمایی هستن که منو می خواستن به اونی تبدلی کنن که نتونستن... می خواستن طرح داستان منو اونجور که می خواستن بریزن... می خواستن من واقعیت اونا بشم... واقعیت اونا که نشدم، هیچ، خودمم واقعیتی پیدا نکردم... یه هورت می کشم از این بانکه شراب و به داستان مدام تغییر کننده خودم فکر می کنم... به اینکه مدام در حال مبارزه بودم که کسی برام نقشم رو ننویسه. اونقدر که خودمم نقشم رو نفهمیدم آخرش چی بود... حالا اومدم بعد از یه هفته کار و سر و کله زدن با یه مشت داستان نویس، می خوام ببینم می تونم چپتر بعدی رو یه فکری به حالش کنم یا نه... این شراب مزه فلفل هم می ده... زبونم رو بی حس می کنه... زبون که بی حس... مغز که بی حس... قلب که بی حس... فقط این چار تا انگشت دارن می نویسن... فرت و فرت... یه دقه دو تا ای میل کاری... یه دقه یه ای میل به دوستی... یه دقه دو تا پیغام مزخرف تو فیس بوک.... همینطور دارن می نویسن... من تازه دارم می فهمم چرا بچه که بودم تو دیکته و حساب تقلب می کردم، جرا از تو کیف مامانم یه بار پول دزدیدم، چرا یه بار از توی یه مغازه خرازی فروشی یه انگشتر دزدیدم، چرا... چرا... چرا... بقیه اش رو هم چون بزرگ شدم، هنوز روم نمی شه بیام اینجا فریاد بزنم که چرا فلان و بهمان... حالا شاید بعد از یه ده سال دیگه وبلاگ نویسی تونستم... الان که جرات ندارم... حتی اگه دهنم با این شراب فلفلی بی حس شده باشه... قلبم که انگار سی و چاهار پنج ساله که بی حسه... آخه چرا... چرا اینکارو با من کردین؟ مگه من آدم نبودم؟ مگه شما آدم نبودین؟ حالا من با این پرونده زیر بغلم چی کار کنم؟ کجا برم؟ کی منو راه می ده؟ برم به کی عارض بشم؟ هان؟ به کی؟
فشارم افتاده پایین می خوام برم یه کم شکلات بخورم.
خانه عمه افشانه و برادرش را که جمع و جور می کردند، از سوراخ سنبه های منزل برادرش نامه های عاشقانه ای را که کازینش برایش نوشته بود، شصت و چهار سال پیش و از آلمان غربی فرستاده بود پیدا کردند. نامه هایی که بعضی هاشان باز شده بودند، و بعضی هاشان، نه. نامه های عاشقانه مردی که در غربت، از قربت برای افشانه خانم می نوشت. نامه هایی که وسط راه دزد بردشان، یا باد، یا پستچی. نامه هایی که باخودنویسی با جوهر آبی نوشته شده بودند. جوهر آبی هرگز کمرنگ نشد. افشانه خانم، اما، پا به سن گذاشت. موهایش سفید شدند. چاق شد. مدام سردش می شد، و برای خودش دامن و روسری و شال و ژاکت بافتنی می بافت، در تمام روزهای گرم و طولانی تابستان، مبادا که زمستان سردش بشود. عمه خانم را دوست داشتم به خاطر عیدی های اجق وجقی که به من می داد. گل سینه هایی برایم می خرید که من دوستشان داشتم و تنها او بود که عقلش می رسید من گل سینه مرواریدی نگین دار طلایی دوست دارم. همه می گفتند که اینها را خاله خانباجی ها به خودشان وصل می کنند. اما هم من و هم عمه افشانه می دانستیم که وقتی چشمهایمان را تنگ می کنیم و به نگین های درشت آن گل سینه خیره می شویم، تویشان چیزهایی را می بینیم که هیچ کس توی دنیای واقعی و با خیره شدن به اسکناس های عیدی نمی دید. نامه ها کشف شدند، راز هرگز گرم نشدن افشانه خانم با آنهمه بافتنی که بر تن داشت، نیز، کم کم، لابد. و همه فکرمان این شد که چه گذشت بر افشانه خانم در این هشتاد و نه سال وقتی در لحظه لحظه زندگی اش به فکر آشنای دور غریب قریب بود. دمپایی های نعلینی شکل چرم زرشکی اش به هیچکدام از بافتنی های تنش نمی آمدند. و همیشه زیرشان، جوراب پشمی می پوشید. دلم آتش می گیرد از دست و بال مدام یخ زده عمه و جگرم سوراخ می شود وقتی که توی ماشین در این شب بادی و بارانی رانندگی می کنم و فکر می کنم که افشانه خانم در تمام لحظه های شصت و چهار سال اخیر، تنها بود، عاشق و آرام. و حتی یک ثانیه هم گرم نشد... دستی به مروارید گل سینه می کشم، و شمعی زرشکی کنار پنجره برایش روشن می کنم. بوی سیب خانه را می گیرد... غروب پاییز هشتاد و نه
آقای ببیش!
یا از من ناامید شدی، یا من رو از یاد برده ای.
برای همیشه.
سالهای اول که اومده بودم اینجا برام نامه می دادی. و پشت صفحه رو برای بچه ها تنها نقاشی رو که بلد بودی می کشیدی: کوه، خورشید خانم درخشان خندان بین دو قله کوه، رودخونه ای که از کوه می رفت پای درختی و کلبه ای که از دوکشش دود می یومد بیرون و پنجره هاش پرده های منگوله ای داشت. و درختی تنومند که تابی ازش آویزون بود. و مرغابی غول آسایی که با کمک عدد چاهار کشیده بودی.
نامه ها کم شدند و بالاخره ناپدید.
صندوق پست فلزی و خاکستری و سرد ما فقط توش صورتحساب پیدا می شه، حالا.
یه بار مامی به من گفت شیش هفت سال پیش، که بابات این آهنگ رو می شنید و گریه می کرد و بی قرار تو بود.
می گفت که گفتی که من برای عید می یام. و نیومدی.
وای گل سرخ و سپیدم کی میآیی؟
بنفشه برگ بیدم کی میآیی؟
من همون روز بلیط گرفتم و با بچه ها اومدیم به دیدنت.
من که اومدم سی دی رو دادی من بیارم باخودم اینجا.
از دست من و سی دی و دوری و بی قراری خلاص شدی، انگار.
دیگه کسی به من نگفت که تو دلت برای من تنگ شده و می خوای منو ببینی.
من از اون سال دیگه پامو نذاشتم تهران. (شششششششش! من با تهران قهرم که همه عزیزای منو گرفته قایم کرده تو خودش.)
من نیومدم.
تو نیومدی.
ما نیومدیم.
دل نمی دونه چه کنه با این غم.
امروز رفتم این سی دی رو در آوردم که گوش بدم. من بودم. لیوانی شراب بود. غروب شنبه غرتبی بود. شمعی بود. و هزار درخت کاج که دوره ام کرده بودند.
ای کاش می خوابیدم.
تو رو خواب می دیدم.
یا از من ناامید شدی، یا من رو از یاد برده ای.
برای همیشه.
می رم و وای میستم جلوی نامه های قبلیت که قابشون کردم و زدم به دیوار اتاقم. به این فکر می کنم که چی شد که دیگه به من ننوشتی. چرا از من قهر کردی؟ تو هم با من قهر کردی؟ آخه چرا؟
من نیومدم.
تو چرا نیومدی؟
من وقتی با بچه هام قهر می کنم، نیم ساعت بعد می رم دم اتاقشون منت کشی.
تو که اگه لب تر می کردی من از پای هواپیما رو تا دم خونه واست گل می ذاشتم.
تو چطور می تونی قهراتو با من ادامه بدی؟
هفت سال؟
فکرشم نمی کردم.
نه من اومدم، نه تو رنج سفر به خودت دادی.
همین شد که ما از هم دور شدیم.
هفت ساله.
یا از من ناامید شدی، یا من رو از یاد برده ای.
برای همیشه.
هفت ساله که به یاد خوراک مرغ هایی که برام درست می کردی، خوراک مرغ درست نکردم. و امسال هم برام از فسنجون دستپخت خودت نفرستادی. من براش تو فریزرم جا باز کرده بودم. لحظه ای که چند وقت پیش تصادف کردم، به این فکر کردم که دیدی ندیدمشو رفتم؟
یا از من ناامید شدی، یا من رو از یاد برده ای.
برای همیشه.
من عشق به بچه هامو، مقاومت رو، صبوری رو( اندکی که دارم) از در رونده شدن و از پنجره تو اومدن رو از تو دارم. بچه های من، صجانه هاشون رو، ساندویچ هاشون رو با پاکت نقاشی شده با ماژیک در صبح زود روزهای سرد و خفه مدرسه رفتن، آلبالوپلوهایی رو که براشون درست کردم، املت های خوشمزه و میوه های شسته شده توی سبد های حصیری، هفت سین های خوشگل رنگارنگ با گلهای بیدمشک و لاله های سرخ و زرد رو از تو دارن.
و من با ایستادن و توقف کردن جلوی نامه های قاب شده از دست خط تو و عکس سیبیلوی تپل و مهربون تو آرامش می گیرم تو روزهای سرد و دلتنگ دوری و خستگی و پاهای خیس خورده پیر پیری شده.
تو نیا.
من نمی یام.
ما نمی یایم.
تو نیا.
من نمی یام.
ما نمی یایم.
اما تو نمی تونی خودتو از من بگیری.
دست تو نیست.
از در بندازی بیرون، من از پنجره می یام تو.
تو نیا.
منم نمی یام.
یا از من نامید شدی، یا من رو از یاد برده ای.
برای همیشه.
دل نمیدونه
چه کنه با این غم
← صفحه بعد